در یک روز تابستانی ، در کنار رودی که هیچ وقت به زیبایی رود توی قصه ها
نبود ، کدخدای ده قصه ی ما بعد از 90 سال عمر با برکت جونش رو تحویل فرشته
مرگ داد. به هرزحمتی که بود ، پای شهری ها هم به این ده که حالا
توریستی هم شده بود باز شد و اهالی از قبال همین رفت و آمد ها کلی پول به
جیب مبارک سرازیر کردن و بچه هاشون رو به مدرسه فرستادن ، اتول خریدن و
خونه های آجری دو طبقه ساختند و دیگه بوی علف دادن براشون عار بود . پیونشت : 1 - این مطلب در وبلاگ قبلی در تیر ماه 1388 انتشار یافت.
مردم ده اونقدر ها که نشون میدادن ناراحت نبودن ، از شما چه پنهون بعضی هاشون هم ته دلشون قند آب میشد .
به خصوص پیرترها که خالا میتونستن قبل از خداحافظی با دنیا شانس چشیدن طعم کد خدایی رو داشته باشن.
ولی حیف که خوشحالی این جماعت هم زیاد طول نکشید .
اصغر
که مرد میان سالی بود و به خاطر قضیه ازدواج خواهر کوچک ترش با کد خدای
خدا بیامرز زیاد از اوم مرحوم دل خوشی نداشت و تنها آدم تحصیل کرده توی ده
بود و 9 کلاس سواد داشت ، مردم رو تو حیاط امام زاده ی ده جمع کرد و بنا
کرد به حرف های قلمبه زدن ! از جوون گرایی گفت و از اجتماع سخن به میان
آورد ، از مکانیزاسیون و اتول های کشاورزی صحبت کرد و دست آورد های جدید
مردم بلاد دیگه رو با آب و تاب واسه مردم یکی در میون بی سواد دهش تعریف
کرد. آخر کار هم کلی تعریف و تمجید به ناف بنده های خدابست. وقتی مردم ده
همگی قبول کردن که اون حتی از پیر ها هم دانا تره ، اصغر رو کردن کدخدای
دهشون که بتونه حقوقشون رو جاری کنه و سروسامونی به این ده بی در و پیکر و
خاکی بده .
کربلایی اوسط که پیرترین آدم ده بود و قبل از این موضوع تقریبا مطمئن بود که کد خدای بعدی اونه ، چاره ای جز قبول شکست ندید .
روز
ها گذشت ، اصغر پای تراکتور و کمباین و گاوآهن رو به ده باز کرد . بعد از
کلی مکاتبه با اداره کشاورزی بخش ، دو تا مهندس جوون اومدن که به مردم یاد
بدن چطوری میتونن با این وسایل به کارشون رونق بدن .
هنوز چند ماهی از رو این قضیه نگذشته بود که خط تلگراف به ده کشیده شد .
کدخدا
اصغر بعد از کلی سر و کله زدن با مالک های زمین های اطراف رود خونه تونست
به قسمتی از این زمین ها رو با زمین های دیگه عام المنفعه عوض کنه و با
پول ماهانه ای که اهالی بابت هزینه های ده به کدخدا میدادن یک قسمت از
رودخونه رو جدا کنه و کنارش یک ویلای قشنگ بسازه و به قول امروزی ها
توریستی اش کنه .
راه آهن هم که تصادفا خودش از کنار ده رد شده بود و برای این یه قلم نیازی به دست به دامان اداره ها شدن نبود.
تو
مهمونی موز به مهمون تعارف میکردن و تو خواستگاری ها ماشین و تحصیلات
داماد شده بود سوال های اصلی خانواده دختر ، دختر ها هم جرئت پیدا کرده
بودن و در مورد خواستگار هاشون برخلاف نظر پدر نظر میدادن و به قول معروف
تو روی پدرشون می ایستادند .
این روند به پیرترها و پا به سن
گذاشته ها ، چه مرد و چه زن گرون اومد ، حالا نمیدونم چون جوونیشون رو بر
باد میدیدن یا چون سنت ها رو زیرا پا گذاشته شده میدیدن ، این طور ناراحت
شده بودند!
به هر حال صدای بعضی ها در اومد و کربلایی اوسط هم
که دو سه سالی بود چشمش دنبال کدخدا شدن بود وضع رو مساعد دید و منتظر یک
بهانه گوش خواباند تا فتنه ای به پاکنه و از این راه کدخدای بلا منازع ده
بشه .
چند ماهی نگذشته بود که بهانه هم به دستش افتاد.
ماجرا اینطوری بود که یکی ازشهری ها که به مجتمع توریستی ده اومده بود بعد از خوردن زهرماری
سلانه
سلانه از جلوی در امام زاده رد میشده که پاش پیچ میخوره و ولو میشه وسط
حیاط امام زاده و شروع میکنه به عربده کشی و بد و بیراه گفتن که دو سه نفر
می بینن اش و کت بته میبرن اش پیش آجان ده .
وقتی خبر به
کربلایی رسید ، شال و کلاه کرد و کلی خاک و گل به سرو و صورتش مالید و
زجه زنان و ناله کشان راه افتاد تو کوچه برزن ، مردم هم که اوضاع پیرمرد
رو میبینن جمع میشن تا آرومش کننولی مگه آروم میشد ؟ به خصوص وقتی گنبد
کاه گلی و کل و کوله امامزاده رو از دور دید خودش رو زمین زد و موهاش رو
مثل زن های شوهر مرده می کند.
اونجا بود که ناگهان سخن رانی احساسی ای رو همراه و کلی هق هق و بالا پایین پریدن تحویل مردم داد.
گفت
که اصغر رو شیطان مسخ کرده و بازیچه دستش کرده تا مردم رو از راه به در
کنه ، با آوردن اتول و تلگراف میخواد همه مردم رو بنده های شیطان کنه و
همه این وسایل ساخته کفارند و شیطانی اند وگرنه کجا سابقه داشته دخترها تو
روی پدرهاشون واستن ؟ این آخری هم که آبروی آستان امامزاده رو به خاطر این
تجدد بازی های شیطانیش ریخت و یه نامردم از قماش خودش هرچی از دهنش در
اومد تو صحن امامزاده گفت و ده رو نزد امامزاده روسیاه کرد .
اکثر
مردم که کلی از این حرف ها متاثر شده بودن ، حرف اون عده ای که تحصیل کرده
بودن و میگفتن که اوسط داره بیراه میگه رو از یه گوش گرفتن و از گوش دیگه
بیرون دادن و راه افتادند و خونه کدخدا رو محاصره کردن ، داخل خونه شدنو
کد خدا رو جلو چشم زن و بچش کتک زدن و خر کشش کردن تا دم صحن امام زاده و
پاپی شدن که یالا توبه کن تا جن هایی که مسخت کردن فرار کنن !
اصغر
هم که اصلا از موضوع خبر نداشت حاضر نشد به خاطر گناه نکرده استغفار کنه ،
یکی از مرد های ده که از این کار کدخدا خیلی عصبانی شده بود اون رو به باد
کتک گرفت و اهالی هم باهاش همراه شدن ، در همین حین معلوم نشد کدوم شیر
ناپاک خورده ای با تپانچه یه گلوله خالی کرد تو قلب اصغر بدبخت و همون جا
کشتش ، مردم هم که دیدند کدخدا که حالا اصغر جنی لقب گرفته بود مرده ، از
ترس گرفتار شدن بدون غسل و با همون لباس های خونی ، بیرون از ده تو یه جای
پرت دفن کردند.
کربلایی اوسط هم که این حقیقت بزرگ رو افشا
کرده بود شد کدخدای جدید. اولین کاری هم که کرد این بود که دستور داد همه
اتول ها و تراکتور هاشون رو تحویل بدن و به قول خودش بساط توریست بازی رو
جمع کرد و همه رو فروخت و پولش رو بالا کشید به همه هم گفت که سر به
نیستشون کرده .
مردم هم نه می خواستن و نه میتوانستن بچه
هاشون رو به مدرسه بفرستند. به همین منوال هر روز ده به حالت قبلیش نزدیک
تر میشد. سیم تلگراف که پاره شد دیگه ده قصه ی ما فرقی با قبلش نداشت .
مدرسه رفته ها هم که دیدن زورشون به بقیه نمیرسه و از طرفی جونشون هم در
خطره ، از ترس دچار شدن به سر نوشت اصغر آقا جنی جلوپلاس اشون رو جمع
کردند و از ده رفتند ، اونهایی هم که موندن از بیخ منکر داشتن سواد شدند.
سال
ها گذشت تا مردم به اشتباهشون پی بردن ولی دیگه پولی نداشتن که بخوان کاری
بکنن و تنها کاری که تونستن انجام بدن این بود که دور از چشم کدخدا یه
مقبره برای اصغر خدابیامرز درست کنند.
بعد از سالیان دراز از
اون زمون،وقتی که دیگه نه اوسطی بود و نه هم عصر های اوسط ، تنها فرق ده
قصه ی ما با ده سال ها قبل این بود که دوتا امامزاده داشت.
- برچسب ها:مرد ،ده ،مردی که دهش او را بلعید ،داستان ،داستان اجتماعی ،اجتماع ،فرهنگ ،امامزاده ،
تبلیغات
