در قسمت قبل دیدید كه لنگه كفش مذكور چگونه به ارتباطش با محافل
صهیونیستی اعتراف كرد و همچنین از اصل و نسب این عامل مزدور باخبر شدید ،
لازم دیدیم كه ابتدا كمی با فردریش نایك كه یك سرمایه دار بزرگ یهودی است
آشنا بشید كه بدانید این لنگه كفش،خود قربانی توطئه ای شوم بوده و از همان
ابتدای كودكی تحت تعلیم آموزه های صهیونیستی قرار داشته است. پینوشت ها : 1 - قسمت اول اعترافات یک لنگه کفش را میتوانید اینجا بخوانید. 4 - و اما پس از چندین ماه فعالیت در سرویس بلاگفا حال به دلیل مشکلات فراوان مجبور به ترک بلاگفا و ورود به میهن بلاگ شدم. تمامی مطالب وبلاگ بلاگفا به اینجا انتقال یافته و دامین به این وبلاگ وصل خواهد شد.
فردریش
نایك ، پدر رسانه ای صهیونیزم ، فردی بود كه برای اولین با دادن مبلغ های
كلان خودش رو به ستارگان خود فروخته ای همچون دیود بكهام و رونالدینیو
پوشاند و به این صورت بود كه شهرت بدست آورد ،تا اون را برای اهداف شومش
به كار بگیره.
البته نایك خود عضو دون پایه ای از لابی
صهیونیستی بود ، افرادی مثل دیوید پپسی ، نیكلای نستله و حتی یوهان اینتل
چهره های شاخص این لابی قدرت صهیونیزم هستن ، نظریه پرداز این گروه كسی
نیست جز فیلیپ موریس ، كه در واقع پایه گذار صهیونیزم كالا مدار و ارائه
دهنده فرهنگ سرطان در بین جوامع جهان سوم است .
حال می پردازیم به بقیه اعترافات :
- خب خوش میگذره ؟
- بله ، البته آنجا اش كه من را به زور پای آن مانكن كه شماره پایش چهار شماره از من بیشتر بود كردید ، یك خورده درد داشت.
- به هر حال اینها همش برای خودته ،می دونی كه هادی جان ما بهت علاقه داریم ...
- بله می دونم ، من فقط برای خالی نبودن عریضه گفتم .
- خب ، میگفتی ، داشتی می دویدی ...
-
بله داشتیم می دویدیم كه همسرم محبتش به جوش آمد و آمد طرف من ، آن جا بود
كه صاحبمان پخش شد روی زمین و من دیگر یادم نمی آید چه شد ، وقتی چشمانم
را باز كردم وسط خیابان تنها بودم. از دور دیدم چند نفر ریخته بودند سر
صاحبم. گمان كنم آمده بودند ببینند احیانا صدمه ندیده باشد ،خلاصه بعد ها
فهمیدم در اثر همین اتفاق دچار مننژیت شده و فوت كرده است .
- خدا از سر گناهان همه بنده های گناهكارش بگذرد ، خب می گفتی :
-
بله ،من ماندم تنها وسط خیابان شلوغ ، سریعا خودم را به باجه تلفن عمومی
رساندم و از بالا سری ام كسب تكلیف كردم،گفتند فعلا برو یك جایی مخفی شو
تا بعدا كه توسط رابطمان باهات تماس می گیریم. اسم رمزمان هم شد
" تقلب "،قرار شد هر روز راس ساعت 12 بروم پارك لاله منتظر باشم تا ساعت یك بعد از نیمه شب تا بلكه رابط بیاید .
- خب ، رابط كی آمد ؟
- یك روز قبل از حمله به آقای صفار .
- تا اون موقع چه كار می كردی؟
-
پراكنده در اغتشاشات شركت می كردم ، خودم را پرت می كردم طرف شیشه مغازه
ها و بانك ها ، به مردم یواشكی تیپا می زدم كه به هم دعوا كنن ، كفش های
دیگه به خصوص خانم ها رو اغفال می كردم به هر حال آدیداس بودم .
- رابط كه بود ؟
- وقتی آمد باورم نمی شد،ولی وقتی اسم رمز را گفت مطمئن شدم كه خودش است ، آقای "م.م"
- بله می دونستیم ، خواستم ببینم راست می گیی یا نه .
- خب نه الکی گفتم آقای " م.ك " بود ، ها ها ها ...
- سروان ، ایشون رو ببر بده دست فری شلیك ، یک دست گل كوچیك بزنید حالش جا بیاد .
- بابا چرا بی جنبه بازی در میاری ، شوخی كردم ،آقا اشتباه كردم ، ببخشید ...
- مگه من باباتم باهام شوخی می كنی ؟
- ببخشید ، غلط كردم .
- باقیش رو بگو .
-
بله ، ایشون اومد به من گفت ماموریت اینه كه بری دانشگاه ... و منتظر
بمونی ،هروقت آقای صفار اومد خودت رو پرت كن طرفش،ما هم از این طرف قضیه
رو تو بوق و كرنا می كنیم ، من رفتم اونجا و بقیه اش رو هم كه مستحضرید.
-
بله میدونم ، اینجا رو لقد كن ، و اینجا رو ، و این صحفه رو . خب ،پروندت
میره دادگاه،بعدشم از بند آویزونت می کنن تا بمیری تا اون موقع بندازیدش
تو قوطی جفتی ، با اون كفش ملی قاتل كه خودش رو كرده بود تو حلق
صاحبش،بندهاشون رو هم ببند به هم ...
2 - بازجویان محترم ، بنده هر وقت که شما امر کنید توجیه هستم !
3 - دوستان عزیز ، این مطلب برای نشر در نشریه دانشگاه ارسال شده است ،
استفاده از مطلب تنها با ذکر نام منبع + لینک مربوطه بلامانع است.
از تمامی دوستانی که در وبلاگ قبل نظر داده بودند تشکر می کنم و بابت این که نتوانستم نظرات را منتقل کنم معذرت خواهی می کنم.
- برچسب ها:فردای روشن ،طلوع اندیشه ،لنگه کفش ،صفار هرندی ،انقلاب مخملی ،انقلاب نرم ،کیهان ،اعترافات ،اعتراف ،بازجویی ،طنز ،سیاسی ،سیاست ،
اشتباه نكنید ! مطلبی كه در حال خواندش هستید هیچ ربطی به احمدی نژاد ندارد . البته اگر هم پیدا كرد تقصیر خودش است ! قضیه مربوط میشود به یك خبر ، پرتاب لنگه كفش به
سمت صفار هرندی ،وزیر ارشاد معزول دولت نهم ، گویا یك لنگه كفش داشته
دنبال آن یكی لنگه اش میگشته كه به سر راه آقای صفار قرار گرفته ، آقای
قبلا وزیر هم با توجه به سابقه اش كفش را دستگیر كرده و تحویل مراجع قضایی
داده است . البته این خلاصه این كه شنیدید به نقل از یك سایت وابسته به
محافل معلوم الحال و بنیاد سوروس بود . این عامل بیگانه ،پس از همنشینی
با بازجوهای عزیز كه ذكر خیرشان ورد زبان همه بازداشتیان جریانات پس از
انتخابات است در طی یك اتفاق رایج كه قبلا برای برادر حجاریان هم افتاده ،
به حرف آمده است و نطقش باز شده و الان از من و شما بهتر حرف میزند ،
اعتراف نامه ای نوشته كه با هم میخوانیم. - نام و نام خانوادگی ؟ - هادی داس آبادی هستم ملقب به آدیداس - نام پدر ؟ - فردریش نایك - شما در وقایع بعد از انتخابات دستگیر شدی ، خودت مثل آدم بگو از كجا پیدات شد : - من در داس آباد ویتانم بدنیا اومدم ولی چون
خانواده ام فقیر بود من را فروختند به یك آقایی كه بعد ها فهمیدم نامش
سیروس یونسی است كه در اسرائیل ،آخ... فلسطین اشغالی جورج سوروس صدایش
میكردند. آن آقا من رو با خودش برد به هرجا كه شما بگین و اونجا من رو
استحاله كرد و دوره های خرابكاری رو همون جا گذروندم ، یك سال هم دوره
خربكاری مخصوص وقایع بعد از انتخابات دهم رو دیدم . - دقیقا چه سالی بود ؟ - سال 2000 میلادی بود . - ادامه بده : - بله ، حدود اسفند ماه بود كه من رو بردند پیش یك
آقایی كه علی آقا صدایش میكردیم و میگفتند مربی است ، بهش گفتند كه من
هلندی هستم و من را ببرد برای فروش ، آن بنده خدا هم خبر نداشت قضیه از چه
قرار است ، به این ترتیب بود كه آمدیم ایران ، استوك دار هامان را بردند
برای تیم ملی ،ما را بردند توی یك فروشگاهی در تهران . - چند روز آنجا بودی ؟ - حدود چهار ماه ، آنجا تمرینات آمادگی میكردیم . - بعد چه شد ؟ - یك خانوم جوانی آمد ما را خرید و گذاشته شدیم
داخل یك قوطی ، من چون خیلی از قوطی میترسیدم از هوش رفتم و وقتی به هوش
آدم در پای یك آقا پسری بودم ، آنجا فهمیدم كه همسری كه سازمان برایم
انتخاب كرده بود كیست . - چه شد كه از تیم جدا شدی ؟ - یك روز صاحب مان آمد ما را پوشید و برد در یك
جایی كه حدود 6 میلیون كفش دیگر بودند.تازه آنجا بود كه عمق عملیات سازمان
را فهمیدم . - نفهمیدی كجا بود ؟ - با توجه به كلاس های آسفالت شناسی كه برامان گذاشته بودند ، باید حدود خیابان آزادی میبود. - پس در تظاهرات هم شركت كرده ای ؟ - بله ،البته ما كه بازیچه دست سازمان بودیم
،الان كه بیشتر وقت فكر كردن پیدا كرده ام میفهمم كه چقدر اشتباه كرده ام
، آخر این جا برای ما مثل نقاهت گاه بود . - خواهش میكنم ، خب میگفتی داش هادی ... - آره دیگر ، جانم برایت بگوید كه ناگهان چندین
صدای ناهنجار متوالی به گوشم رسید و صاحبمان دوید ، فكر كنم شكم روش پیدا
كرده بود وگرنه من كه جز مهر ورزی هیچ ندیدم .سرت را درد نیاورم آنقدر
دویدیم كه كفم سابیده شد ، راستی میخواستم بابت این قضیه از صاحبم شكایت
كنم ، همچنین خواستار دستگیری سران اغتشاشات هستم . - خب برای جلسه اول بس است ، سروان بگذاریدش تو قوطی انفرادی . پینوشت :
البته اضافه كنم كه ما تمرین پهن شدن در خیابان ندیده بودیم ، ربطی به رسته ما نداشت .
۱ - این مطلب در نشریه "فردای روشن" در دانشگاه منتشر خواهد شد .
- برچسب ها:فردای روشن ،طلوع اندیشه ،لنگه کفش ،صفار هرندی ،انقلاب مخملی ،انقلاب نرم ،کیهان ،اعترافات ،اعتراف ،بازجویی ،طنز ،سیاسی ،سیاست ،

