پنجشنبه 28 آبان 1388  07:54 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: یاداشت های شخصی ،

روز های سرد پاییز، روزهایی که مادرم را به یادم می آورد ، روز مدرسه ، روز اولین معلم ، روز اولین کلاس درس ، روز اولین استاد . این سوز غریب هوا ، مثل گریه ای که نخواهی کسی ببیندش و لرزش مطبوع بدنت در نسیم سرد که گویی حقیقتی ژرف را دریافته است. بوی مرگ میدهد انگار همه جا ، مرگ آرام پیرمردی در تخت خواب ، یا مرگ آرام یک مادر شاید .

روزی که برای اولین  بار هم آغوشت شدم و میترسیدی ، اضطرابی که توی جان هر دومان  دویده بود و انگار میخواست  تا قیامت بدود ، گرمی بدن هامان و قلبمان ، سوز هوای بیرون ، گرمی نگاهت ، باور نداشتم که چشمی ساده بنگردم ، عریانی ناب . داشتم میدیدمت ، آنور چشم های سیاهت ، اوج لذت وقتی فشارم میدادی به بدنت و سینه هات را احساس میکردم . طپش قلب هامان یادت هست ؟ با هم میتپیدند ، باهم خاموشی میگرفتند. هم آوا ، هم آهنگ . صدای نفس هامان و حس شهوت که ظهورش را با هم آبستن بودیم . یک دنیا دو نفره شکل گرفته بود روی یک تخت ، توی یک اتاق .لذت نفس کشیدن روی نرمه گوش ام ، لمس بدنت ، هر برجستگی ، دنیایی مینمود پیش چشمم که ارزش داشت تمام عمرم را صرف دریافتش کنم و چنان در آغوش هم بودیم که حس احمقانه ای مرا از این میترساند که در هم ادغام شویم ، یکی شویم . صدایت از بهشت می آمد،خوب یادم است،مثل اولین روز مدرسه.

چه لذت غریبی دارد زیر دوش گرم رفتن در حالی که حمام هنوز سرد است . یا جلوی بخاری لم دادن و فکر کردن به سرمای بیرون خانه و احوال عابران پیاده ؛ چه دردی دارد به یاد آوردن آدم هایی که حالا زیر خروار ها خاک پیر دارند تمام میشوند ، سردشان است شاید ، این عوالم که مخصوص این روزهاست ، روز های اول پاییز که انگار باورت نمیشود که هوا دوباره سرد خواهد شد و هنوز به سرما ایمان نیاورده ای .

پینوشت :

1 - دوستان گرامی این یک یادداشت است و شخصیت ها و وقابع در آن الزاما واقعی نمی باشند.

   


نظرات()   

تحفه الشمس

داستان ها ،مقالات،مینیمال ها، طنز ها و نظرات شخصی من ...

Creative Commons License