روز های سرد پاییز، روزهایی که
مادرم را به یادم می آورد ، روز مدرسه ، روز اولین معلم ، روز اولین کلاس
درس ، روز اولین استاد . این سوز غریب هوا ، مثل گریه ای که نخواهی کسی
ببیندش و لرزش مطبوع بدنت در نسیم سرد که گویی حقیقتی ژرف را دریافته است.
بوی مرگ میدهد انگار همه جا ، مرگ آرام پیرمردی در تخت خواب ، یا مرگ آرام
یک مادر شاید . روزی که برای اولین بار هم
آغوشت شدم و میترسیدی ، اضطرابی که توی جان هر دومان
دویده بود و انگار میخواست تا قیامت بدود ، گرمی بدن هامان و قلبمان ،
سوز هوای بیرون ، گرمی نگاهت ، باور نداشتم که چشمی ساده بنگردم ، عریانی
ناب . داشتم میدیدمت ، آنور چشم های سیاهت ، اوج لذت وقتی فشارم میدادی به
بدنت و سینه هات را احساس میکردم . طپش قلب هامان یادت هست ؟ با هم
میتپیدند ، باهم خاموشی میگرفتند. هم آوا ، هم آهنگ . صدای نفس هامان و حس
شهوت که ظهورش را با هم آبستن بودیم . یک دنیا دو نفره شکل گرفته بود روی
یک تخت ، توی یک اتاق .لذت نفس کشیدن روی نرمه گوش ام ، لمس بدنت ، هر
برجستگی ، دنیایی مینمود پیش چشمم که ارزش داشت تمام عمرم را صرف دریافتش
کنم و چنان در آغوش هم بودیم که حس احمقانه ای مرا از این میترساند که در
هم ادغام شویم ، یکی شویم . صدایت از بهشت می آمد،خوب یادم است،مثل اولین
روز مدرسه. چه لذت غریبی دارد زیر دوش گرم رفتن
در حالی که حمام هنوز سرد است . یا جلوی بخاری لم دادن و فکر کردن به
سرمای بیرون خانه و احوال عابران پیاده ؛ چه دردی دارد به یاد آوردن آدم
هایی که حالا زیر خروار ها خاک پیر دارند تمام میشوند ، سردشان است شاید ،
این عوالم که مخصوص این روزهاست ، روز های اول پاییز که انگار باورت
نمیشود که هوا دوباره سرد خواهد شد و هنوز به سرما ایمان نیاورده ای . پینوشت : 1 - دوستان گرامی این یک یادداشت است و شخصیت ها و وقابع در آن الزاما واقعی نمی باشند.
- برچسب ها:یادداشت شخصی ،پاییز ،شخصی ،سرما ،

