سال ها بود که هر روز صبح که چشمانش را باز میکرد ، بعد از کلی کش و قوس
دادن به بدن نه چندان خوش تراشش ، به زمین نگاه زنش نگاه میکرد که همیشه
آن وقت صبح خواب بود . نگاهی نه از روی عشق و محبت که از روی عادت ، شاید هم غیرت. 4 - این یکی را دو روز بعد از انتشار دادم :
همیشه
یادش می آمد آن صبح که بلند شده بود و دیده بود که زنش نیست، چه فکر ها که
از سرش نگذرانده بود ، تقریبا تصمیم داشت بکشدش. و وقتی زن با یک نان سنگک
برگشته بود ، کلی کتکش زده بود.
بنده خدا زبانش بند آمده بود ، یک روز قهر کرد ، جوابش را نمیداد ، دو سه روزی هم سرسنگین شده بود ، شب جمعه ای هم آشتی کردند.
زن
خوبی بود ، نجیب ، کم حرف ، مطیع ، سرش تو کار خودش بود ، بچه ها را بزرگ
میکرد ، 4 تا بودند همه دختر . مرحوم پدرش 6 تا بچه داشت،سه تا از زن اول
، 4 تا از زن دوم که چون آخری پسر بود ، زن اول حسودی کرد و تریاک به
خوردش داد ، بچه آخری مرد.
او از زن اول پدرش بود . بر خورده بود بین کلی بچه قد و نیم قد ، چون بچه زن سوگلی نبود ، پدر زیاد تحویلش نمیگرفت.
مادر هم اغلب شب جمعه ها به یک بهانه ای کتکش میزد ، یکبار به خاطر این که سوت می زد کتک خورد .
پدرش یک صبح جمعه سکته کرد ، نصفش لمس شد. مجبور شد مدرسه را رها کند و برای خرجی خانه به عملگی برود.
زیاد
هم ناراحت نبود که به مدرسه نمیرود ، تازه کلی دق دلی اش را سر زن دومی
باباش در آورد . خرجی خانه را به مادرش میداد . مادرش هم به هوو اش یک پول
سیاه نمیداد . زن بیچاره هم افتاد به کلفتی ، بعد از یک مدت هم مادرش به
هوو انگ بدکارگی زد و با اینکه بچه هاش کوچک بودند ، از خانه شوهر
انداختنش بیرون ، بنده خدا با سه تا بچه معلوم نشد سرنوشتش چه شد . بعد ها
شنیدند که صیغه میشود و روزگار خودش و بچه هایش که حالا 4 تا شده بودند را
میگذراند. ولی چون خبر موثق نبود زیاد رویش حساب نکردند . البته اگر هم
موثق بود برایشان فرقی نمیکرد.
بلند که میشد
،اول به دستشویی میرفت، خودش میگفت مستراح ،وضو اش را میگرفت ولی حوصله اش
وسط ها سر میرفت و سنبل میکرد نماز صبح را تند و تند میخواند که رفع تکلیف
کرده باشد .
وقتی سلام را میداد ، سفره صبحانه آماده بود ، کتری هم روی اجاق گاز قدیمی داشت میجوشید . اجاق گاز جهیزیه زنش بود.
عادت داشت بعد از صبحانه چایی را با قند بنوشد .
زن
بیچاره ، هنوز بعد از شانزده سال حس میکرد که شوهرش پیشش نخوابیده ، بیدار
میشد . اگر صبح بود ، بدون معطلی برمی خاست و بساط صبحانه را همان طور
کورمال کورمال آماده میکرد ، یک روز دستش خورد و قوری چینی جهیزیه اش
افتاد خرد شد ، بیچاره خشکش زده بود که شوهر با مشت کوبید بر سرش ، از حال
رفت ، وقتی به هوش آمد شوهرش داشت بر سر خودش میزد و دائم لبش را گاز
میگرفت . یک نبات داغ برای خودش درست کرد ،خورد تا چند روز غصه قوری اش را
میخورد که شوهرش یم قوری روی خرید و کلی هم طعنه زد که "آهنی خریدم که
نشکند ، به تو که نمیشود اعتماد کرد"
مرد هیچ وقت از این که زنش بیدار شدنش را حس میکند تعجب نکرده بود ، همان طور که هیچ وقت از کارش سپاس گزاری هم نکرده بود.
عادت داشت صبح ها کره و مربا بخورد.وقتی صبحانه اش تمام میشد ، چای هم حاضر بود .
زنش
همیشه بعد از او صبحانه می خورد ، عادت داشت چایی اش را شیرین کند .مربا
هم نمیخورد ، نان و کره ،نمیخواست مربا هایش زود تمام شود ، به قول خودش
لا اقل نصف سال باید دوام می آوردند چرا که شوهرش پول اضافی برای مربا
خریدن نداشت. به بچه ها هم مربا نمیداد ، میگفت : "اینقدر میخورید که شاه
با آن همه خدم و حشم نمیخورد، مربا برای چیتان است ؟ بیایید من را هم
بخورید، از قحطی آمده اند انگار! تا لنگ ظهر کپل به کپل میدهید و خرناش
میکشید،مربا هم میخواهید؟! باباتان از سحر تا شام جان میکند شما لم داده
اید توی خانه یک قرمساق هم پیدا نمیشود بیاید شما را بگیرد،بلند شوید رخت
هاتان مانده روی زمین جانم مرگ شده ها. "
صبح ها
مرد را با یک من عسل هم نمیشد فرو برد ، عادت داشت مثل پدر خدابیامرزش هر
روز صبح از یک جای سفره ایراد بگیرد ، اگر عیبی پیدا نمیکرد میگفت چای
جوشیده است و به همان بهانه با اوقات تلخی از خانه بیرون بزند. زن هیچوقت
چیزی نمیگفت. فقط گاهی وقت ها که در بسته میشد میگفت : "الهی نئشت رو از
این در بیارن تو به حق فاطمه زهرا..." ، همیشه هم بعد از چند دقیقه از
حرفش پشیمان میشد . با نگرانی برایش آیت الکرسی میخواند.
مرد شغل ثابتی نداشت ، کارگر روز مزد بود ، یک روز عملگی ، یک روز بنایی ، حتی یک روز نقش نزدیکان یک مرده را بازی کرد !
اغلب
وقت ها کار گیر می آمد ، وقتی هم که کاری پیدا نمی شد . عنق به خانه بر
میگشت ، یک بهانه پیدا میرد و حسابی بچه هایش را کتک میزد و بعد هم یک چای
میخورد و میخوابید.
خلاصه روزگار میگذشت ...
پینوشت :
1 - این داستان ، جلوی ستاد خبری وزارت اطلاعات نوشته شده است.
تقدیمش میکنم به همان دوستی که همزمان با زاده شدن این داستان، داشت جواب پس میداد .
2 - کپی مطلب و یا هرگونه استفاده دیگر از آن تنها با ذکر منبع همراه با لینک مطلب بلامانع است.
3 - این داستان واقعی نیست ، ممکن است هم باشد !
تبلیغات 
