زندگی خوبی نداشت ، نه در آمد زیادی که رفاهی در زندگی داشته باشد ، نه همسری خوب گیرش آمده بود و نه بچه خوبی داشت. ولی باز هم حاضر نبود حتی یک روز از زندگی اش را از دست بدهد. آدم خوبی بود . به موقع سر کارش در اداره میراث فرهنگی می رفت ، حق هیچ کسی را نخورده بود ، وقتی پدرش فوت کرد خودش تنهایی جلو افتاد و همه ارث و میراث پدری را به حکم شرع بین خودش و خواهرهایش تقسیم کرد.آخرش هم متهم به آن شد که سند های چند تا زمین را پنهان کرده که بعدا نوش جانشان کند.
آن روز هم که توی دعوا ریش سفیدش کردند. خوب " سعید آقا " را سر جایش نشاند.قضیه از این قرار بود که سعید و حسن توی یک بقالی با هم شریک بودند،آنقدر که اهالی آمدند و نسیه بردند بقالی ورشکسته شد. حالا این دو تا شریک بعد از دادن جنس عوض اجاره به صاحب مغازه،سر صاحب شدن یک کیسه برنج و سه پیت روغن نباتی و پنچ کله قند به جان هم افتاده بودند که اهالی جدایشان کردند . خلاصه یکی از اهالی گفته بود : سیرمونی ندارید شما ها ؟ خجالت نمی کشید ؟ آدم سر مال دنیا با رفیقش گلاویز میشه ؟ پول چرک کف دسته چه برسه به یک مشت آشغال شکم پر کن که آخر سر و کارش با گلاب به روتون خلاست! حسن آقا گیرم همه این ها رو تو بردی دادی زنت کردش نون و آب، کرد تو شکم تو و بچه هات ،آتیش جهنم می کنی تو شکمت ؟ بچه هات چه گناهی دارن که با آتیش تو بسوزن، میشن ز نا کار،مال مردم خور؟ مال ناصاف خوردن نداره...مالی که مال تو نیست از گلو تو پایین بره هم بعد ها از دماغت در میاد...
تو همین هنگام بود که "عبدالله" دیدش.گفت : آقا محمد اومد ... با این که آدم شناسی نبود ولی انگار که گفته باشد قاضی آمد یا آجان آمد یا حتی خدا آمد! همه نگاهش کردند، گفتند بیا و داوری کن،آن بیچاره هم با این که داشت خسته و کوفته از اداره بر می گشت ایستاد و همه ماجرا را ار سیر تا پیاز گوش کرد . بعد هم که به شهادت دو سه نفر معلوم شد آقا سعید قبل از غارت مغازه به دست صاحبش یک سری جنس بلند کرده و برده،حکم کرد همه مال مانده برای حسن باشد،سعید حکمش را نخواند ولی بقیه که خواندند،او هم مجبور شد ساکت شود .
خلاصه این آدم هرکه که بود ، زندگی خوبی نداشت،همیشه داشت سرکوفت می خورد، از زن و رئیس بگیر تا آدم های تو صف نانوایی و راننده تاکسی ها ... آقا این پولت از جنگ برگشته ؟ آقا تا به حال صف ندیدی؟ این گوجه فرنگیه که تو خریدی یا پ.س.ت.ا.ن پیرزن ؟ لابد میخواهی هویج هم که بخری می ری میگی آقا ...
انگار روی پیشانی اش نوشته شده بود "من مثل بره رامم!"
یک عشق در زندگی اش داشت و آن هم این بود که غروب ها، در پارکی که درخت های تبریزی بلندی داشتند تنها قدم بزند.هیچ لذتی در تنهایی، نگاه کردن به درخت ها یا هیچ جای دیگر پارک نمی دید.کلاغ ها،همه دلیل این عشق او کلاغ هایی بودند که روی درخت ها زندگی می کردند و غروب با سر و صدای بسیاری روی درخت ها می نشستند. نه این که خود کلاغ ها یا منظره ای که آن بالا درست می کنند یا صدایشان را دوست داشته باشد،نه! ریدن کلاغ ها! همیشه هنگامی که به زمین پارک می نگریست ، کلی لکه سفید خشک یا خیس روی زمین می دید که کار کلاغ ها بود.غروب ها،بالای سرش پر از کلاغ بود،وقتی زیر آن همه کلاغ قدم میزنی ، احتمال این که یکی از کلاغ ها خودش را روی تو خالی کند زیاد است،هزاران کلاغ بالای سرت هستند و گاهی صدای افتادن مدفوعشان را پشت سرت می شنوی،بعضی وقت ها هم جلویت روی زمین می افتند و پخش می شود، ولی اکثر وقت ها تو کثیف نمی شوی،حس سربازهای زیر بمباران دشمن را داری، اضطراب این که ممکن است بعدی درست روی سر تو بیافتد ! عاشق این حس بود ، هیجانی که از این فکرهایش در تنش می دوید و گونه هایش را داغ می کرد را دوست داشت. خوشبخت بود،زیر آن همه کلاغ خوشبخت بود،حتی اگر کلاغ ها روی سرش می ریدند. ولی توی خانه اش خوشبخت نبود.
همین که خورشید غروب می کرد انگار غم دنیا را روی سرش می ریختند،می رفت خانه،خسته، گویی به زور دارند تا خانه بز کش اش می کنند، در راه که باز می کرد تقریبا بغض گلویش را می گرفت.
"سلام خانم ..."،مثل : سلام سردرد ، سلام زمهریر ! این همیشه اولین چیزی بود که می گفت. زنش هم سلامش را جواب نمی داد. همیشه با یک بهانه ای سر صحبت را باز می کرد ،آخرش هم سرکوفت بود. شام را خورده و نخورده بلند می شد و می رفت مسواک بزند. همیشه هم وقتی از همیشه خسته تر بود سر و کله زنش پیدا می شد که "تو اصلا مرد نیستی به درد پالون کردن هم نمی خوری، نمی گویی زن من اینجا آدم است نیازش می شود، نه پول می دهی ، نه خانه فک و فامیل می رویم ،نه خریدی نه سرگرمی ... اصلا همه این ها به جهنم ، خیر سرم شوهر کرده ام . آخر مرد نا حسابی ..."
خوابش می برد، خودش را به خواب می زد،غش می کرد، می مرد . نمی دانست که چه می شد ولی انگار حرف های زنش مثل لالایی ای شده بود که توی جهنم مار غاشیه برایت بخواند! خوابت که می برد، ولی از ترس عصبانی تر شدن مار غاشیه !
یک شب از همین شب ها ،زنش شروع کرد به نق زدن که مرد ناحسابی ، امشب خیر سرت شب جمعه است ،اگر تو هستی، من که گونی نیستم،آدم ام، دلم می خواهد ، مثلا مرد! دارم! فکر کنم همان یک بار که بچه ای پس انداختیم بغل هم خوابیده ایم!
یاد یک شنبه و دیروزش افتاد که او خواست زن پسش زد،همه دنیا روی سرش چرخید،همه بدبختی هایش روی سرش آوار شدند، از عقب افتادن اجاره خانه و کلی قرض بگیر تا نمره افتضاح بچه اش در ریاضی ...تمام خاطرات مسخره زندگی یکی یکی می آمدند و نگاهش می کردند و می خندیدند،آن روز که توی شلوارش خرابکاری کرد و کلاسی را خنداند،آن روز که پس گردنی خورد چون معلم فکر کرد اوست که بو های بد ول می دهد،آن روز که آمد از ماشینی که داشت با او تصادف می کرد فرار کند که افتاد توی جوب ، آن روز که مثل سگ کتکش زدند و دست آخر معلوم شد که اشتباه گرفته بودند،آن روز که یک بار در عمرش آمد متلک بیاندازد و سیلی خورد،آن روز که در سربازی فقط چون فرمانده از او خوشش نمی آمد پامرغی رفت و دستشویی شست،آن روز که خواست برای اولین بار مشروب بخورد و کارش به بیمارستان کشید و بار آخرش شد،آن روز شوم که مادرش رفت و زنش را گرفت،آن روز ابلهانه که از دستش در رفت، همه چیز غیر قابل تحمل بود،همه کس،همه عالم، جز کلاغ ها،ریدن کلاغ ها ... "زنم بد است،زنم بی شعور است،زنم برای من احترام قائل نیست،هیچ کس من را آدم حساب نمی کند،زن من مثل طلب کارها با من حرف میزند، مثل صاحب خانه جا کش!،اصلا این زن کیست که این طوری به من سرکوفت می زند؟من مردانگی ندارم؟ ف.ا.ح.ش.ه!"
- فکر کنم از آن هم کم تر !
زن نشنید،یعنی مرد آنقدر آرام و گرفته گفت که بیشتر شبیه ناله ای بود که از شدت درد سر داده باشی ... یک خورده بیشتر غر زد تا خسته شد و گفت "برو آنور خبر مرگت خوابم می آید ..."
فردایش هم جمعه بود . پس فردایش هم شنبه .
پی نوشت:
1 - بابا ما داستان که می نویسیم گوش هامان سوت می کشد چرا ؟
- برچسب ها:نشانه ،کلاغ ،داستان ،داستان کوتاه ،
قد بلند ، لاغر اندام ، موهای کوتاه ، ریش تنک بور که باعث می شد چشمهای تو رفته تیله ای رنگش بیشتر تو ذوق بزند.
پسر اول یک خانواده مذهبی که عادت کرده بود به همه همسایه ها سلام بدهد ، سرش را پایین بیاندازد و تو چشم دخترها مستقیم نگاه نکند. هفده سالش تازه تمام شده بود. تا آن روز هم از نماز یومیه گرفته تا غسل شب جمعه اش ترک نشده بود .
سر سیاه زمستان ، قبل از اذان صبح ، وقتی که سگ نای زوزه کشیدن نداشت غسل جنابت اش از وقت نمی گذشت. وقتی بقیه جنب شده یا نشده ترجیح می دادند بدنشان را زیر پتو مچاله کنند تا پاشان به لبه سرد رخت خواب نخورد .
حرف های روحانی مسجد را دربست قبول داشت ، یعنی یک جور هایی نمی فهمید بقیه چطوری فکر می کنند که بعضی وقت ها در تاکسی و صف نان با نیش کنایه از گرانی و این ها حرف می زنند !
بیکار بود ، البته بی کاری را عار می دانست ، مادرش را می گویم . هر صبح می رفت سر خیابان دور میدان می نشست کنار یک گله آدم که زیر آفتاب لم داده بودند و منتظر صاحب کار امروزشان بودند. کار هم که به دین و ایمان نیست ، هرچه گردنت کلفت تر باشد وتر و فرز تر باشی عمله بهتری حساب می شوی .
بنده خدا هیچ وقت کار گیرش نمی آمد ، تا دم ظهر آنجا الاف می ایستاد و به این آن خیره می شد ، مردم را زیر نظر می گرفت . یک خورده هم شرمنده دین ایمان می شد و بعضی موقع ها به قول خودش به چشم برادری نگاه به دخترهای مدرسه ای تا زن های بچه دار می انداخت. بعضی موقع ها هم قضایای جالبی دستگیرش می شد. مثل آن روز که شاهد آن خانمی بود که بچه به بغل داشت از پیاده رو رد می شد که ناگاه یک موتور سوار از خدا بی خبر دست اش را مالید و در رفت. زن بیچاره هم ضایع شده بود و هم عصبانی بود ، با یک بچه در بغلش نمی توانست داد و هوار کند ، به هر حال "خوبیت نداشت" .در محل حرف در می آوردند که زن فلانی دریده بازی در آورده و بی حیاست و خودش هم بدش نمی آید که اینقدر تو بوقش کرده است و این حرف ها ...
یا آن روز که متوجه رابطه بین پسر حسن آقا بقال با دختر همسایه اشان، "بیتا" خانم شده بود. دخترک تازه بالغ با چشمهایش به فصاحت سعدی حرف می زد، اصلا زبان چشم و ابرو را همه مردم دنیا بلدند و این لعبت سر آمد زبان دانان بود! کلی حسودی اش شده بود و بعد هم کلی از این که حسودی اش شده ترسید و استغفار کرد !
یک روز هم فهمید که چرا آنقدر بوی گند توی میدان می پیچد ، کله پزی محل هرچه آشغال و کله کرم افتاده داشت می انداخت تو یک بشکه پلاستیکی می آورد می گذاشت توی جوب ، زیر آفتاب ، با آن اوضاع، کله روی بدن زنده کرم می انداخت چه برسد به کله ذبح شده سه چهار روز مانده ... بوی گندشان همه جا را بر می داشت .
یک روز یک ماشینی آمد و نه گذاشت و نه برداشت بین آن همه گردن کلفت "احمد" را برداشت و برد . خودش هم باورش نمی شد ، اصلا فقط برای بستن دهن خانواده هر صبح تا ظهر آنجا ول می گشت. در مخیله اش هم نمی گنجید که یک دیلاق مردنی را ببرند برای کار روز مزد ! اصلا ترسید نکند سر کار باشد ! وقتی دستمزد از زبان راننده بیرون جهید انگار قند شد و رفت تو دل احمد ، دو میلیون تومان آن هم برای 2 ساعت ، چه فرقی داشت که آن دو ساعت کجا عملگی می کرد ؟ چقدر زور می زد ؟ یک روز زیر سنگ آسیا جان بکنی دویست هزار تومن نمی ارزد ! حالا برای یک کار 2 ساعته دو میلیون می دادند ، قول هم داده بودند که جرم و جنایت و قباحت و بی ناموسی نیست.دیگر در بدترین حالت سر و کارش با لاشه حیوان و مدفوع انسان بود که می ارزید ، خیلی هم می ارزید،آدم 2 ساعت برود در چاه خلا و بعدش دو میلیون گیرش بیاید! دیگر از این بدتر که نمی شد ؟
ماشین از خیابان های دود گرفته جنوب شهرگذشت و رسید به جایی که مساحت در خانه هاشان از محل زندگی خیلی ها بیشتر است .
در باز شد ، یک جور هایی شبیه این بود که ملائکه دو لنگه اش را گرفتند و با بال هاشان به عقب پرواز کردند و در از وسط باز شد . اولین چیزی هم که دید یک بید مجنون بود که سرش را خم کرده بود وسط راه و انگار تعظیم می کرد.
ماشین که داخل حیات شد به سمت راست پیچید و وسط راهی که از باغچه می گذشت ایستاد، راننده پیاده شد و به احمد گفت ، "یادت باشد ، کار تو این است ، دو ساعت لال شو، هیچ نگو ، هیچ ژستی نگیر ، فقط بایست ، بعد پولت را بگیر و برو"
احمد گیج بود ، اصلا حالی اش نمی شد که چه کاری قرار است بکند ، درست حالی را داشت که وقتی به اداره بازرگانی رفته بود داشت، وقتی گفت میز آقای حاج میری کجاست و کارمند با انگشت جایی بین ستون و عکس روی دیوار را نشان داد و گفت برو داخل و او هرچه گشت در آن حوالی دری ندید و وقتی دوباره پرسید ، کارمند با لحنی عصبی باز همان جا را نشان داد و گفت "مگر نمی بینی !"
پله ها را پشت سر راننده یکی پس از دیگری پیمود ، به در که رسید دخترکی خوشرو نگاه اش کرد و به راننده گفت : " بیچاره را از کجا پیدا کردی خیلی مظلوم است " ، احمد استغفرالله گفت و یک خواست یک "ضعیفه" بار دختر کند که راننده گفت " یادت رفت چه گفتم نفله ؟" و احمد به خاطر دو میلیون و کمی هم ترس از راننده که قوی هیکل می نمود، ساکت شد.
دخترک خندید و به کناری رفت و از پشت نظاره گر بالا و پایین رفتن شانه های لاغر احمد بود که داشت وارد خانه می شد.
خانه ای مجلل ، لوستر های بزرگ و براق ، مبل های طرح لویی شانزدهم ، تابلو های منظره که اثر دست استاد کار می نمود.
پیرمردی چاق با روبدوشامبر روی مبلی نشسته بود ،پاهایش به زمین نمی رسید ، شکم بزرگ و تبل مانندی داشت، یک عصای چوبی با طرح های گلبرگ به صندلی تکیه داده شده بود. پیرمرد درست وسط سالن پذیرایی نشسته بود ، انگار که قاضی بود و در انتظار آوردن متهم ... راننده دست احمد را گرفت و با هم به پیرمرد نزدیک شدند .
پیرمرد به راننده گفت عقب بایستد ، راننده یک قدم عقب رفت ، پیرمرد تپانچه ی روسی اش را در آورد و سوی احمد گرفت ، دستش به دلیل پارکینسون می لرزید ولی آنقدر نزدیک بود که تیر اش خطا نرود، احمد خواست فریادی بزند که نتوانست ، خشک شده بود ، نمی دانست چه کند ، اصلا به توصیه های راننده توجهی نداشت ولی اوضاع احمد خودش داشت توصیه ها را اجرا می کرد . پیرمرد وقتی چشمان وق زنده احمد را دید خندید ، گفت "حیف گلوله ، فشنگ ندارد بدبخت ، چرا ورد نخواندی تسبیح ات را نچرخاندی که غیب شوی ؟ بنشین ..."
احمد روی صندلی وا رفت ، پیرمرد ناگهان فریاد زد " بلند شو نجس ! صندلی ام را نجس کردی !"
پسر بیچاره به پلک زدنی ایستاد، پیرمرد شروع کرد به ناسزا گفتن ، از ارکان شروع کرد سپس به شخصیت ها رسید . بعد کلی فروعات و احکام را به استهزاء گرفت ، نیم ساعت تمام مسئله می گفت و جوابش را می خواند و کلی مسخره اش می کرد و دیوانه وار می خندید بعدش هم دو تا احمق و خر و "ولد حمار" بار پسرک هفده ساله می کرد، احمد خشمگین بود و درمانده ،هر لحظه می خواست که لب بگشاید و ناسزایی بگوید،حد اقل از دینش دفاع کند، اما دو میلیون تومان چه ؟ توصیه های راننده می گفت که ساکت بماند تا به دو میلیونش برسد،اصلا حالا چه می شد اگر این پیرمرد آخر عمرش کفر می گفت و احمد هم به پولش می رسید؟ ایمان احمد که با حرف های مفت این پیرمرد مردنی ضایع نمی شد ، سزایش را هم که فرشته مرگ حد اکثر تا چند ماه دیگر می داد .خدا هم که شاهد بود احمد نیاز مالی داشته ، اما صیانت از دین چه می شد ؟ آیا این معصیت نابخشودنی بود؟ اصلا پیش خودش گفت حالا یک معصیت هم بکنم به کجای این جبروت الهی بر می خورد ؟ هر روز هزار کرور آدم می رود و می آید و هر کدام هزار تا کار می کنند حالا این چقدر مهم است ؟ توی دلم لعنتش می کنم که معلوم شود با او همدل نیستم ، بعد پولم را می گیرم و یک روز هم می آیم در در خانه اشان خودم را خالی می کنم ، کلی با خودش کلنجار رفت و نتیجه اش این بود که ساکت ماند، 2 ساعت مثل دو سال گذشت ، دو ساعت زجر ، تمسخر تمامی اعتقاداتش ، تمامی باورهایش، گاه با خودش می اندیشید که واقعا دو میلیون می ارزد که اینقدر پایه های زندگی ات لرزان شود ؟ می ارزد که بگیری و گوسفند شوی ؟ بگیری و جلوی حرفی که خرجش کرده تا هوار شود وفریاد شود ساکت بمانی ؟
دو ساعت تمام شد ، از شما چه پنهان، دومیلیون را گرفت و در خانه را بست و با چشم گریان به بیرون رفت، راننده تا سر میدان رساندش ، حال فاحشه ی تازه کاری را داشت که اولین بار مردی استفاده اش کرده .
پی نوشت :
1 - پس از مدت ها سکوت نسبی (!) ، انتظار دارم که مرا ببخشید .
2 - خیلی دوست دارم که بازخورد ذهنی شما رو بخونم،برام نظر بگذارید .
3 - مثل همیشه ، باز هم داستان نوشتیم و گوش هامان سوت کشید ! بروم به دکتر چه بگویم ؟!
- برچسب ها:قد بلند ،داستان ،اجتماعی ،داستان کوتاه ،سوال ،
تبلیغات
