هی تو! تو که در ذهنم جا خوش کرده ای و نمی خواهی بیرون بیایی، پنهان شده ای میان هزار فکر آشفته و نمی خواهی آشکار شوی ، تو پدید آمده ای ، تو باید زاده شوی ، وقتی وقت زاده شدنت رسید ، نمی شود جلویش را گرفت ، باید بیایی بیرون از ذهن خسته ام ، تکان خوردنت ، آن شیطنت هایت دارد اذیتم می کند . بیا بیرون ، نکند می ترسی ؟ شاید عبا داری از انگشت های یک عنصر مسئله دار خارج شوی ، های ، من عنصر مسئله دار نیستم ، من حاصل شرایط مریضم.
پی نوشت :
1 - مانده ام در کدام دسته جایش کنم ، آخرش مینیمال را انتخاب کردم ، ولی اولش هم همین را انتخاب کرده بودم
2 - درس نمی خوانم چرا ؟
3 - محارب بر وزن مقارب !
4 - سورنا هاشمی و علیرضا فیروزی دستگیر شدند ، خبر تایید شد [ قبلا تکذیب شده بود]
5 - امتحان داشتن یا مردن ؟ (از وبلاگ هویج)
سخت ترین کار دنیا این است که چیزی را که خودت ساختی خراب کنی ، آن هم
چیزی را که سالها چنان با جان دل خشت هایش را روی هم چیدی، حالا خیلی از
خودت محکم تر است ، وای به آن روز که جنسش از عشق باشد . پی نوشت ها : 1
- این داستان به نام خود بنده برای انتشارات سخن گستر فرستاده شده و در
صورت تائیید چاپ خواهد شد ، در آن صورت تمامی حقوق مولف و انتشارات محفوظ
است . در غیر این صورت کپی با ذکر منبع مجاز میباشد . 2 - این متن در تاریخ دهم شهریور 1388 نوشته شده است ، به تازگی اینجا انتقال دادم ، قبلا اینجا بود
میدانم برایت
مشکل است عزیزم ، اگر بیش از تو رنج نکشم کم تر از تو نخواهم کشید . یادت
باشد من هم پا به پای تو این بنا را ساختم ، چه خاطره ها که با هم نداریم
، هر لحظه اش برای من خاطره ای بدیع بوده و هست .
ولی عزیز دلم ، چگونه
حقیقت را پشت عشق به این زلالی پنهان کنیم ؟ من و تو برای هم ساخته نشده
بودیم ، این چشمه زلال به بیابان جاریست و آخر هم جز خاک خشک ترک خورده ،
مثل لب هایم،اثری باقی نخواهد گذاشت.
نه تو شبیه منی و نه من شبیه تو ، حرف یک روز و دو روز که نیست ، حساب سالهاست .
میدانم
که میخواهی بغض کنی با چشم های معصومت به چشمهام خیره شوی ، ولی حقیقت تلخ
است. این جمله معروف لعنتی که سالهاست میخواهیم از چنگش بگریزیم و
نمیتوانیم .
چه بگویم ؟ مرا زشت نهاد بپندار ، اگر آرام میشوی ، فکر کن بازی ات داده ام ، بگذار آدم بد قصه باشم ، اگر آرام میشوی .
فکر
کن به وصال هم رسیدیم ، یک روز ، یک ماه ، روزی میرسید که تضاد به هردو ما
دهن کجی میکرد ، آنوقت تو هم ممکن بود به تقصیر آلوده شوی ، من تحمل این
یکی را ندارم نمیتوانم ببینم تو هم مقصری ، بگذار این یکی را من بردارم و
با خود ببرم ، هرچه ماند برای تو ...
تو هم اگر مرا دوست میداری برو ،
برو و به من فکر نکن ، برو و و زندگی ات را بساز ، خوشبختی تو خوشبختی من
است ، اگر کمک خواستی کمکت خواهم کرد ، درست مثل یک برادر ، یا نمیدانم،
هرچه تو اسمش را بگذاری ...
این جملات را وقتی میگفت که یکی داشت از پیله در می آمد ، یکی هم میمرد ، یکی هم به خیال آزادی از رحم مادر فرار میکرد .
حرف
هایش که تمام شد با کلافگی به اطراف نگاه کرد ، بغض همه جا را گرفته بود
حتی آینه روی دیوار را . این کلمات را نه برای تسلی دادن ادا کرد و نه
برای توجیه کردن ، فقط میخواست درست ترین اشتباه دنیا را با مراسم درخورش
اجرا کرده باشد.
بعد از اندکی تامل ، در حالی که صدای هق هق آرامی می آمد، بلند شد ، صورت حساب را پرداخت کرد و رفت.
حالا میخواهی اسمش را عقل بگذار یا حماقت .
نفیسه بانو مادر بهار بود ، مادرش که نبود ، زاییده بودش ، مثل بقیه .
بهار زیبا بود ؟ بله بود ، ولی ای کاش نبود ، زیبایی اش بلای جانش شده بود. پدر بهار، عبد الله ، کشاورز بود، با مادر بهار در شهر کوچکی زندگی می کردند،بهار هم آنجا بود. منظورم این است که آنجا زندانی بود. زندانی که نبود،شاید هم خودش فکر می کرد آنجا زندانی است.
بهار دوستان زیادی نداشت ، دختر ها زیاد دم پرش نمی شدند، نه که فکر کنید دخترها دوستش نداشتند ، مادرهاشان گفته بودند بهار فاحشه است . ولی من می دانم ، نبود.
چرا ؟ خوب چون بهار را با بهرام دیده بودند. بهرام که بود ؟ خوب می دانم پسر بود ،یعنی چیز بیشتری نمی دانم. در واقع چیز بیشتری نبود که بدانم . آخر می دانید آن زمان ها این طوری بود که پدرها از بهشت می آمدند ، مادرها هم از دنده چپ آن ها،لااقل این طور به نظر می رسید ، اگر هم این طور نبود سن بهار و دخترها اجازه نمی داد که بدانند.
ولی بهار که این طوری نبود ،متاسفانه بهار قبل از این که مردی از بهشت بیاید زاده شده بود ، یعنی مثل بقیه دخترها منتظر کنده شدن از دنده چپ هیچ مردی نمانده بود.
بقیه دختر ها زاده نشده بودند، در برزخ منتظر یک مرد بودند که بیاید و از دنده چپش بیرون بپرند.
لابد می پرسید پس در این دنیا چه کاره بودند ؟ راستش را بخواهید خودشان هم نمی دانستند ولی بهار می دانست، آن ها ناموس بودند، ناموس چیست ؟ نمی دانم، فقط اینقدر می دانم که اشیایی هستند که مردها وقتی بهانه ای برای دعوا ندارند به آن ها متوسل می شوند ، اگر هم زورشان به حریف نرسید سر همین ها دق دلی اشان را خالی می کنند .
جرم دوم بهار این بود که نگذاشته بود پدرش دوتا ناموس داشته باشد و یعنی زود وارد مهلکه شده بود و همه چیز را که باید طبق سنت پیش می رفت ، خراب کرده بود در واقع یک مردی دنده چپش باد کرده بود و می خواست بهار از آن بیرون بزند و پدر بهار هم راضی شده بود که بهار حاضر نشده بود ، حرف هایی زده بود که پدرش فهمیده بود بهار دلش نمی خواهد از دنده چپ کسی بپرد تو یک زندگی که مال خودش نیست.
وقتی بهار ابن گونه حرف زد، پدرش ترسید ، نه که بترسد، همین طوری فکر کرد نکند قبلا بهار به جای این که منتظر باشد تا از دنده چپ کسی بیرون بیاید با کسی معاشرت کرده ، دیگر فکر کردن لازم نبود ، یعنی در قاموس پدرهای آن زمان از همان اولش هم فکر کردن لازم نبود . این حرف ها یعنی ناموس بی ناموس ! پدر نگران شد ، عصبانی شد ، کتک زد ، سکته کرد ولی نمرد ! وقتی چشم باز کرد اولین کسی که دید بهار بود ، داشت گریه می کرد ، دوتا چهارواداری نثارش کرد. بهار رفت آشپزخانه . عبد الله از ته دل خوشحال بود ، برای بهار ؟ نه! برای این که نمرده بود، آخر تازگی ها یک دنده چپ اضافی در آورده بود که کم کم داشت چرکی می شد تا ورم کند و بترکد . اگر خدایی نکرده ناکام از این دنیا می رفت چه می شد ؟
با این حال وقتی روی بهار را می دید آه و ناله سر می داد که ای وای ! خدا این چه ذلت و نکبتی است ، چرا مرا نکشتی و راحت نکردی ، مرا بکش که از این به بعد دنیا برای من چون زهر تلخ است . بهار وقتی می دید صدای پدر هر روز رسا تر می شود ته دلش قند آب می شد . پدرهم وقتی بهار بر بالینش نبود زیر لب کلی استغفار می کرد که اشتباهی دعاهایش مستجاب نشود.
روزها گذشت و صدای پدر بهار رساتر از همیشه گشته بود . بهار هر روز سوپ مقوی و سبک می پخت و به مادرش می داد که به پدرش بخوراند ، پدر هول هولکی سوپ را سر می کشید و سبزی تازه را می خورد و به پشتی تکیه می داد و برای هضم بهتر غذایش هم که شده دوباره آه و ناله سر می داد ، خوب ، بهار چه می کرد ؟ لبخند می زد ، با خودش فکر می کرد که فردا جو سوپ را بیشتر کند یا سینه مرغ در سوپ بریزد. ولی نه فقط این نبود ، یاد بهرام هم می افتاد ، به بهرام گفته بود پدرش زیاد کار کرده و مریض است،بنابراین فعلا دیدار و نامه نگاری در کار نیست. بهرام هم اولش سرگمه هایش در هم رفته بود ولی چند دقیقه بعد با اکراه قبول کرده بود.
دو هفته ای از این ماجرا نگذشته بود که وقتی بهار چادر سیاه ضخیمی را که مادربزرگش از کربلا آورده بود ، سرش کرده بود تا برود جو و مرغ و سبزی بخرد ، بهرام سر راهش سبز شد ، بهرام بی تاب بود ، می خواست با بهارش حرف بزند.
بهار اخم کرد و با ایما و اشاره به بهرام گفت که برود ، نرفت ، بهار مجبور شد با بهرام حرف بزند ، تشر زد که چرا سر راهش سبز شده است . غافل از این که اقدس خانم یکی از زن های محله آن ها را از دور دیده بود.
اقدس خانم چهارمین صیغه حاج آقا بود ، حاج آقا اسمش نعمت الله بود . اقدس خانم در پانزده سالگس چشم باز کرده بود که دیده بود از دنده چپ یک مرد چهل ساله بیرون زده است ، بیست سال از آن زمان می گذشت. اقدس چند ماهی بود که حاج آقا را ندیده بود ، حوصله اش هم از بیکاری سر رفته بود.پس از قوه تخیلش که به لطف تنهایی و بیکاری ورزیده شده بود ، کمک گرفت و داستانی نیمه ا.ر.و.ت.ی.ک. از این جریان پرداخت و برای نفیسه بانو تعریف کرد . نفیسه بانو دلش گرفت ، چشمانش سیاهی رفت اما ترسید چیزی به پدر بهار بگوید.
اقدس خانوم که چند روزی بود گوش خوابانده بود و منتظر صدای جیغ و داد و کتک کاری از منزل عبدالله بود،وقتی دید صدایی از خانه مشهدی عبدالله در نمی آید ، دست به کارشد . می پرسید چرا ؟
چون حاجی تلویحا به اقدس گفته بود که دیگر پول نفقه دادن به اقدس را ندارد و اقدس خانم باید جول و پلاسش را جمع می کرد که صیغه طلاق جاری شود . از طرفی عبدالله هم بدش نمی آمد یک زن نسبتا جوان و فربه از دنده اش بیرون بپرد و بیفتد وسط خانه اش آن هم بدون اهل و عیال که مزاحم دل دادن و قلوه گرفتن آن دو شوند .
راستش را بخواهید سربسته این موضوع را به اقدس گفته بود و ناز و ادا تحویل گرفته بود و حاجی هم که خودش داشت شر را کم می کرد . خلاصه اقدس خانم یکی دو شب هم به ماجرا پر و بال داد،یکی کند و دوتا چسباند و یک داستان شسته رفته ساخت و پرداخت و با کلی "استغفرالله" ، "نعوذبالله" ، "خدا به دور" ، "آخر الزمان شده" ، "کرم از خود درخته" ، "خدا داند " و ... به خورد خاله شلخته ها و خانم باجی های محل داد و آن ها هم عقده دوری شوهرهاشان را توش اضافه کرد کردند و نمک تخیل به آن افزودند و در گوش هم خواندند .
بعضی ها هم برای بازشدن سر صحبت و معاشرت شب جمعه آن را نم نمک در گوش شوهرهاشان خواندند و شوهرهاشان هم در قهوه خانه یا بیخ دیوار برای خالی نبودن عریضه هم که شده آن را با عریانی خاص مردها برای هم تعریف کردند. تا این که ماجرا که حالا دیگر تبدیل به یک صحنه شهوانی از عقده های فروخرده تعداد زیادی آدم شده بود به گوش عبدالله رسید . عبدالله به خانه آمد ، بهار را اینقدر کتک زد که خون بالا آورد و سرش گیج رفت ، افتاد و بیهوش شد و دو روز در درمانگاه ماند و بعدش مرد. وقتی بهار رفت ، زمستان بود . پدر، مادر را طلاق داد ، بهار بود که پدر اقدس را صیغه کرد و تابستان بود که یکی از دنده چپ بهرام بیرون زد .
پینوشت ها :
1 - این داستان یک سال پیش نوشته شده است .
تقدیم به دوست بسیار جوانم که فعال زنان است،به امید موفقیتش .
2 - سورنا هاشمی،دانشجوی دانشگاه زنجان دیروز عصر برای چندمین بار بازداشت شد.
3 - استفاده از مطلب منوط به ذکر منبع همراه با لینک مربوطه است.
4 - درصدد ساختن کتاب موبایل برای داستان هایم هستم
5 - دوستان نظر یادتان نرود .
سال ها بود که هر روز صبح که چشمانش را باز میکرد ، بعد از کلی کش و قوس
دادن به بدن نه چندان خوش تراشش ، به زمین نگاه زنش نگاه میکرد که همیشه
آن وقت صبح خواب بود . نگاهی نه از روی عشق و محبت که از روی عادت ، شاید هم غیرت. 4 - این یکی را دو روز بعد از انتشار دادم :
همیشه
یادش می آمد آن صبح که بلند شده بود و دیده بود که زنش نیست، چه فکر ها که
از سرش نگذرانده بود ، تقریبا تصمیم داشت بکشدش. و وقتی زن با یک نان سنگک
برگشته بود ، کلی کتکش زده بود.
بنده خدا زبانش بند آمده بود ، یک روز قهر کرد ، جوابش را نمیداد ، دو سه روزی هم سرسنگین شده بود ، شب جمعه ای هم آشتی کردند.
زن
خوبی بود ، نجیب ، کم حرف ، مطیع ، سرش تو کار خودش بود ، بچه ها را بزرگ
میکرد ، 4 تا بودند همه دختر . مرحوم پدرش 6 تا بچه داشت،سه تا از زن اول
، 4 تا از زن دوم که چون آخری پسر بود ، زن اول حسودی کرد و تریاک به
خوردش داد ، بچه آخری مرد.
او از زن اول پدرش بود . بر خورده بود بین کلی بچه قد و نیم قد ، چون بچه زن سوگلی نبود ، پدر زیاد تحویلش نمیگرفت.
مادر هم اغلب شب جمعه ها به یک بهانه ای کتکش میزد ، یکبار به خاطر این که سوت می زد کتک خورد .
پدرش یک صبح جمعه سکته کرد ، نصفش لمس شد. مجبور شد مدرسه را رها کند و برای خرجی خانه به عملگی برود.
زیاد
هم ناراحت نبود که به مدرسه نمیرود ، تازه کلی دق دلی اش را سر زن دومی
باباش در آورد . خرجی خانه را به مادرش میداد . مادرش هم به هوو اش یک پول
سیاه نمیداد . زن بیچاره هم افتاد به کلفتی ، بعد از یک مدت هم مادرش به
هوو انگ بدکارگی زد و با اینکه بچه هاش کوچک بودند ، از خانه شوهر
انداختنش بیرون ، بنده خدا با سه تا بچه معلوم نشد سرنوشتش چه شد . بعد ها
شنیدند که صیغه میشود و روزگار خودش و بچه هایش که حالا 4 تا شده بودند را
میگذراند. ولی چون خبر موثق نبود زیاد رویش حساب نکردند . البته اگر هم
موثق بود برایشان فرقی نمیکرد.
بلند که میشد
،اول به دستشویی میرفت، خودش میگفت مستراح ،وضو اش را میگرفت ولی حوصله اش
وسط ها سر میرفت و سنبل میکرد نماز صبح را تند و تند میخواند که رفع تکلیف
کرده باشد .
وقتی سلام را میداد ، سفره صبحانه آماده بود ، کتری هم روی اجاق گاز قدیمی داشت میجوشید . اجاق گاز جهیزیه زنش بود.
عادت داشت بعد از صبحانه چایی را با قند بنوشد .
زن
بیچاره ، هنوز بعد از شانزده سال حس میکرد که شوهرش پیشش نخوابیده ، بیدار
میشد . اگر صبح بود ، بدون معطلی برمی خاست و بساط صبحانه را همان طور
کورمال کورمال آماده میکرد ، یک روز دستش خورد و قوری چینی جهیزیه اش
افتاد خرد شد ، بیچاره خشکش زده بود که شوهر با مشت کوبید بر سرش ، از حال
رفت ، وقتی به هوش آمد شوهرش داشت بر سر خودش میزد و دائم لبش را گاز
میگرفت . یک نبات داغ برای خودش درست کرد ،خورد تا چند روز غصه قوری اش را
میخورد که شوهرش یم قوری روی خرید و کلی هم طعنه زد که "آهنی خریدم که
نشکند ، به تو که نمیشود اعتماد کرد"
مرد هیچ وقت از این که زنش بیدار شدنش را حس میکند تعجب نکرده بود ، همان طور که هیچ وقت از کارش سپاس گزاری هم نکرده بود.
عادت داشت صبح ها کره و مربا بخورد.وقتی صبحانه اش تمام میشد ، چای هم حاضر بود .
زنش
همیشه بعد از او صبحانه می خورد ، عادت داشت چایی اش را شیرین کند .مربا
هم نمیخورد ، نان و کره ،نمیخواست مربا هایش زود تمام شود ، به قول خودش
لا اقل نصف سال باید دوام می آوردند چرا که شوهرش پول اضافی برای مربا
خریدن نداشت. به بچه ها هم مربا نمیداد ، میگفت : "اینقدر میخورید که شاه
با آن همه خدم و حشم نمیخورد، مربا برای چیتان است ؟ بیایید من را هم
بخورید، از قحطی آمده اند انگار! تا لنگ ظهر کپل به کپل میدهید و خرناش
میکشید،مربا هم میخواهید؟! باباتان از سحر تا شام جان میکند شما لم داده
اید توی خانه یک قرمساق هم پیدا نمیشود بیاید شما را بگیرد،بلند شوید رخت
هاتان مانده روی زمین جانم مرگ شده ها. "
صبح ها
مرد را با یک من عسل هم نمیشد فرو برد ، عادت داشت مثل پدر خدابیامرزش هر
روز صبح از یک جای سفره ایراد بگیرد ، اگر عیبی پیدا نمیکرد میگفت چای
جوشیده است و به همان بهانه با اوقات تلخی از خانه بیرون بزند. زن هیچوقت
چیزی نمیگفت. فقط گاهی وقت ها که در بسته میشد میگفت : "الهی نئشت رو از
این در بیارن تو به حق فاطمه زهرا..." ، همیشه هم بعد از چند دقیقه از
حرفش پشیمان میشد . با نگرانی برایش آیت الکرسی میخواند.
مرد شغل ثابتی نداشت ، کارگر روز مزد بود ، یک روز عملگی ، یک روز بنایی ، حتی یک روز نقش نزدیکان یک مرده را بازی کرد !
اغلب
وقت ها کار گیر می آمد ، وقتی هم که کاری پیدا نمی شد . عنق به خانه بر
میگشت ، یک بهانه پیدا میرد و حسابی بچه هایش را کتک میزد و بعد هم یک چای
میخورد و میخوابید.
خلاصه روزگار میگذشت ...
پینوشت :
1 - این داستان ، جلوی ستاد خبری وزارت اطلاعات نوشته شده است.
تقدیمش میکنم به همان دوستی که همزمان با زاده شدن این داستان، داشت جواب پس میداد .
2 - کپی مطلب و یا هرگونه استفاده دیگر از آن تنها با ذکر منبع همراه با لینک مطلب بلامانع است.
3 - این داستان واقعی نیست ، ممکن است هم باشد !
در یک روز تابستانی ، در کنار رودی که هیچ وقت به زیبایی رود توی قصه ها
نبود ، کدخدای ده قصه ی ما بعد از 90 سال عمر با برکت جونش رو تحویل فرشته
مرگ داد. به هرزحمتی که بود ، پای شهری ها هم به این ده که حالا
توریستی هم شده بود باز شد و اهالی از قبال همین رفت و آمد ها کلی پول به
جیب مبارک سرازیر کردن و بچه هاشون رو به مدرسه فرستادن ، اتول خریدن و
خونه های آجری دو طبقه ساختند و دیگه بوی علف دادن براشون عار بود . پیونشت : 1 - این مطلب در وبلاگ قبلی در تیر ماه 1388 انتشار یافت.
مردم ده اونقدر ها که نشون میدادن ناراحت نبودن ، از شما چه پنهون بعضی هاشون هم ته دلشون قند آب میشد .
به خصوص پیرترها که خالا میتونستن قبل از خداحافظی با دنیا شانس چشیدن طعم کد خدایی رو داشته باشن.
ولی حیف که خوشحالی این جماعت هم زیاد طول نکشید .
اصغر
که مرد میان سالی بود و به خاطر قضیه ازدواج خواهر کوچک ترش با کد خدای
خدا بیامرز زیاد از اوم مرحوم دل خوشی نداشت و تنها آدم تحصیل کرده توی ده
بود و 9 کلاس سواد داشت ، مردم رو تو حیاط امام زاده ی ده جمع کرد و بنا
کرد به حرف های قلمبه زدن ! از جوون گرایی گفت و از اجتماع سخن به میان
آورد ، از مکانیزاسیون و اتول های کشاورزی صحبت کرد و دست آورد های جدید
مردم بلاد دیگه رو با آب و تاب واسه مردم یکی در میون بی سواد دهش تعریف
کرد. آخر کار هم کلی تعریف و تمجید به ناف بنده های خدابست. وقتی مردم ده
همگی قبول کردن که اون حتی از پیر ها هم دانا تره ، اصغر رو کردن کدخدای
دهشون که بتونه حقوقشون رو جاری کنه و سروسامونی به این ده بی در و پیکر و
خاکی بده .
کربلایی اوسط که پیرترین آدم ده بود و قبل از این موضوع تقریبا مطمئن بود که کد خدای بعدی اونه ، چاره ای جز قبول شکست ندید .
روز
ها گذشت ، اصغر پای تراکتور و کمباین و گاوآهن رو به ده باز کرد . بعد از
کلی مکاتبه با اداره کشاورزی بخش ، دو تا مهندس جوون اومدن که به مردم یاد
بدن چطوری میتونن با این وسایل به کارشون رونق بدن .
هنوز چند ماهی از رو این قضیه نگذشته بود که خط تلگراف به ده کشیده شد .
کدخدا
اصغر بعد از کلی سر و کله زدن با مالک های زمین های اطراف رود خونه تونست
به قسمتی از این زمین ها رو با زمین های دیگه عام المنفعه عوض کنه و با
پول ماهانه ای که اهالی بابت هزینه های ده به کدخدا میدادن یک قسمت از
رودخونه رو جدا کنه و کنارش یک ویلای قشنگ بسازه و به قول امروزی ها
توریستی اش کنه .
راه آهن هم که تصادفا خودش از کنار ده رد شده بود و برای این یه قلم نیازی به دست به دامان اداره ها شدن نبود.
تو
مهمونی موز به مهمون تعارف میکردن و تو خواستگاری ها ماشین و تحصیلات
داماد شده بود سوال های اصلی خانواده دختر ، دختر ها هم جرئت پیدا کرده
بودن و در مورد خواستگار هاشون برخلاف نظر پدر نظر میدادن و به قول معروف
تو روی پدرشون می ایستادند .
این روند به پیرترها و پا به سن
گذاشته ها ، چه مرد و چه زن گرون اومد ، حالا نمیدونم چون جوونیشون رو بر
باد میدیدن یا چون سنت ها رو زیرا پا گذاشته شده میدیدن ، این طور ناراحت
شده بودند!
به هر حال صدای بعضی ها در اومد و کربلایی اوسط هم
که دو سه سالی بود چشمش دنبال کدخدا شدن بود وضع رو مساعد دید و منتظر یک
بهانه گوش خواباند تا فتنه ای به پاکنه و از این راه کدخدای بلا منازع ده
بشه .
چند ماهی نگذشته بود که بهانه هم به دستش افتاد.
ماجرا اینطوری بود که یکی ازشهری ها که به مجتمع توریستی ده اومده بود بعد از خوردن زهرماری
سلانه
سلانه از جلوی در امام زاده رد میشده که پاش پیچ میخوره و ولو میشه وسط
حیاط امام زاده و شروع میکنه به عربده کشی و بد و بیراه گفتن که دو سه نفر
می بینن اش و کت بته میبرن اش پیش آجان ده .
وقتی خبر به
کربلایی رسید ، شال و کلاه کرد و کلی خاک و گل به سرو و صورتش مالید و
زجه زنان و ناله کشان راه افتاد تو کوچه برزن ، مردم هم که اوضاع پیرمرد
رو میبینن جمع میشن تا آرومش کننولی مگه آروم میشد ؟ به خصوص وقتی گنبد
کاه گلی و کل و کوله امامزاده رو از دور دید خودش رو زمین زد و موهاش رو
مثل زن های شوهر مرده می کند.
اونجا بود که ناگهان سخن رانی احساسی ای رو همراه و کلی هق هق و بالا پایین پریدن تحویل مردم داد.
گفت
که اصغر رو شیطان مسخ کرده و بازیچه دستش کرده تا مردم رو از راه به در
کنه ، با آوردن اتول و تلگراف میخواد همه مردم رو بنده های شیطان کنه و
همه این وسایل ساخته کفارند و شیطانی اند وگرنه کجا سابقه داشته دخترها تو
روی پدرهاشون واستن ؟ این آخری هم که آبروی آستان امامزاده رو به خاطر این
تجدد بازی های شیطانیش ریخت و یه نامردم از قماش خودش هرچی از دهنش در
اومد تو صحن امامزاده گفت و ده رو نزد امامزاده روسیاه کرد .
اکثر
مردم که کلی از این حرف ها متاثر شده بودن ، حرف اون عده ای که تحصیل کرده
بودن و میگفتن که اوسط داره بیراه میگه رو از یه گوش گرفتن و از گوش دیگه
بیرون دادن و راه افتادند و خونه کدخدا رو محاصره کردن ، داخل خونه شدنو
کد خدا رو جلو چشم زن و بچش کتک زدن و خر کشش کردن تا دم صحن امام زاده و
پاپی شدن که یالا توبه کن تا جن هایی که مسخت کردن فرار کنن !
اصغر
هم که اصلا از موضوع خبر نداشت حاضر نشد به خاطر گناه نکرده استغفار کنه ،
یکی از مرد های ده که از این کار کدخدا خیلی عصبانی شده بود اون رو به باد
کتک گرفت و اهالی هم باهاش همراه شدن ، در همین حین معلوم نشد کدوم شیر
ناپاک خورده ای با تپانچه یه گلوله خالی کرد تو قلب اصغر بدبخت و همون جا
کشتش ، مردم هم که دیدند کدخدا که حالا اصغر جنی لقب گرفته بود مرده ، از
ترس گرفتار شدن بدون غسل و با همون لباس های خونی ، بیرون از ده تو یه جای
پرت دفن کردند.
کربلایی اوسط هم که این حقیقت بزرگ رو افشا
کرده بود شد کدخدای جدید. اولین کاری هم که کرد این بود که دستور داد همه
اتول ها و تراکتور هاشون رو تحویل بدن و به قول خودش بساط توریست بازی رو
جمع کرد و همه رو فروخت و پولش رو بالا کشید به همه هم گفت که سر به
نیستشون کرده .
مردم هم نه می خواستن و نه میتوانستن بچه
هاشون رو به مدرسه بفرستند. به همین منوال هر روز ده به حالت قبلیش نزدیک
تر میشد. سیم تلگراف که پاره شد دیگه ده قصه ی ما فرقی با قبلش نداشت .
مدرسه رفته ها هم که دیدن زورشون به بقیه نمیرسه و از طرفی جونشون هم در
خطره ، از ترس دچار شدن به سر نوشت اصغر آقا جنی جلوپلاس اشون رو جمع
کردند و از ده رفتند ، اونهایی هم که موندن از بیخ منکر داشتن سواد شدند.
سال
ها گذشت تا مردم به اشتباهشون پی بردن ولی دیگه پولی نداشتن که بخوان کاری
بکنن و تنها کاری که تونستن انجام بدن این بود که دور از چشم کدخدا یه
مقبره برای اصغر خدابیامرز درست کنند.
بعد از سالیان دراز از
اون زمون،وقتی که دیگه نه اوسطی بود و نه هم عصر های اوسط ، تنها فرق ده
قصه ی ما با ده سال ها قبل این بود که دوتا امامزاده داشت.
- برچسب ها:مرد ،ده ،مردی که دهش او را بلعید ،داستان ،داستان اجتماعی ،اجتماع ،فرهنگ ،امامزاده ،

