قد بلند ، لاغر اندام ، موهای کوتاه ، ریش تنک بور که باعث می شد چشمهای تو رفته تیله ای رنگش بیشتر تو ذوق بزند.
پسر اول یک خانواده مذهبی که عادت کرده بود به همه همسایه ها سلام بدهد ، سرش را پایین بیاندازد و تو چشم دخترها مستقیم نگاه نکند. هفده سالش تازه تمام شده بود. تا آن روز هم از نماز یومیه گرفته تا غسل شب جمعه اش ترک نشده بود .
سر سیاه زمستان ، قبل از اذان صبح ، وقتی که سگ نای زوزه کشیدن نداشت غسل جنابت اش از وقت نمی گذشت. وقتی بقیه جنب شده یا نشده ترجیح می دادند بدنشان را زیر پتو مچاله کنند تا پاشان به لبه سرد رخت خواب نخورد .
حرف های روحانی مسجد را دربست قبول داشت ، یعنی یک جور هایی نمی فهمید بقیه چطوری فکر می کنند که بعضی وقت ها در تاکسی و صف نان با نیش کنایه از گرانی و این ها حرف می زنند !
بیکار بود ، البته بی کاری را عار می دانست ، مادرش را می گویم . هر صبح می رفت سر خیابان دور میدان می نشست کنار یک گله آدم که زیر آفتاب لم داده بودند و منتظر صاحب کار امروزشان بودند. کار هم که به دین و ایمان نیست ، هرچه گردنت کلفت تر باشد وتر و فرز تر باشی عمله بهتری حساب می شوی .
بنده خدا هیچ وقت کار گیرش نمی آمد ، تا دم ظهر آنجا الاف می ایستاد و به این آن خیره می شد ، مردم را زیر نظر می گرفت . یک خورده هم شرمنده دین ایمان می شد و بعضی موقع ها به قول خودش به چشم برادری نگاه به دخترهای مدرسه ای تا زن های بچه دار می انداخت. بعضی موقع ها هم قضایای جالبی دستگیرش می شد. مثل آن روز که شاهد آن خانمی بود که بچه به بغل داشت از پیاده رو رد می شد که ناگاه یک موتور سوار از خدا بی خبر دست اش را مالید و در رفت. زن بیچاره هم ضایع شده بود و هم عصبانی بود ، با یک بچه در بغلش نمی توانست داد و هوار کند ، به هر حال "خوبیت نداشت" .در محل حرف در می آوردند که زن فلانی دریده بازی در آورده و بی حیاست و خودش هم بدش نمی آید که اینقدر تو بوقش کرده است و این حرف ها ...
یا آن روز که متوجه رابطه بین پسر حسن آقا بقال با دختر همسایه اشان، "بیتا" خانم شده بود. دخترک تازه بالغ با چشمهایش به فصاحت سعدی حرف می زد، اصلا زبان چشم و ابرو را همه مردم دنیا بلدند و این لعبت سر آمد زبان دانان بود! کلی حسودی اش شده بود و بعد هم کلی از این که حسودی اش شده ترسید و استغفار کرد !
یک روز هم فهمید که چرا آنقدر بوی گند توی میدان می پیچد ، کله پزی محل هرچه آشغال و کله کرم افتاده داشت می انداخت تو یک بشکه پلاستیکی می آورد می گذاشت توی جوب ، زیر آفتاب ، با آن اوضاع، کله روی بدن زنده کرم می انداخت چه برسد به کله ذبح شده سه چهار روز مانده ... بوی گندشان همه جا را بر می داشت .
یک روز یک ماشینی آمد و نه گذاشت و نه برداشت بین آن همه گردن کلفت "احمد" را برداشت و برد . خودش هم باورش نمی شد ، اصلا فقط برای بستن دهن خانواده هر صبح تا ظهر آنجا ول می گشت. در مخیله اش هم نمی گنجید که یک دیلاق مردنی را ببرند برای کار روز مزد ! اصلا ترسید نکند سر کار باشد ! وقتی دستمزد از زبان راننده بیرون جهید انگار قند شد و رفت تو دل احمد ، دو میلیون تومان آن هم برای 2 ساعت ، چه فرقی داشت که آن دو ساعت کجا عملگی می کرد ؟ چقدر زور می زد ؟ یک روز زیر سنگ آسیا جان بکنی دویست هزار تومن نمی ارزد ! حالا برای یک کار 2 ساعته دو میلیون می دادند ، قول هم داده بودند که جرم و جنایت و قباحت و بی ناموسی نیست.دیگر در بدترین حالت سر و کارش با لاشه حیوان و مدفوع انسان بود که می ارزید ، خیلی هم می ارزید،آدم 2 ساعت برود در چاه خلا و بعدش دو میلیون گیرش بیاید! دیگر از این بدتر که نمی شد ؟
ماشین از خیابان های دود گرفته جنوب شهرگذشت و رسید به جایی که مساحت در خانه هاشان از محل زندگی خیلی ها بیشتر است .
در باز شد ، یک جور هایی شبیه این بود که ملائکه دو لنگه اش را گرفتند و با بال هاشان به عقب پرواز کردند و در از وسط باز شد . اولین چیزی هم که دید یک بید مجنون بود که سرش را خم کرده بود وسط راه و انگار تعظیم می کرد.
ماشین که داخل حیات شد به سمت راست پیچید و وسط راهی که از باغچه می گذشت ایستاد، راننده پیاده شد و به احمد گفت ، "یادت باشد ، کار تو این است ، دو ساعت لال شو، هیچ نگو ، هیچ ژستی نگیر ، فقط بایست ، بعد پولت را بگیر و برو"
احمد گیج بود ، اصلا حالی اش نمی شد که چه کاری قرار است بکند ، درست حالی را داشت که وقتی به اداره بازرگانی رفته بود داشت، وقتی گفت میز آقای حاج میری کجاست و کارمند با انگشت جایی بین ستون و عکس روی دیوار را نشان داد و گفت برو داخل و او هرچه گشت در آن حوالی دری ندید و وقتی دوباره پرسید ، کارمند با لحنی عصبی باز همان جا را نشان داد و گفت "مگر نمی بینی !"
پله ها را پشت سر راننده یکی پس از دیگری پیمود ، به در که رسید دخترکی خوشرو نگاه اش کرد و به راننده گفت : " بیچاره را از کجا پیدا کردی خیلی مظلوم است " ، احمد استغفرالله گفت و یک خواست یک "ضعیفه" بار دختر کند که راننده گفت " یادت رفت چه گفتم نفله ؟" و احمد به خاطر دو میلیون و کمی هم ترس از راننده که قوی هیکل می نمود، ساکت شد.
دخترک خندید و به کناری رفت و از پشت نظاره گر بالا و پایین رفتن شانه های لاغر احمد بود که داشت وارد خانه می شد.
خانه ای مجلل ، لوستر های بزرگ و براق ، مبل های طرح لویی شانزدهم ، تابلو های منظره که اثر دست استاد کار می نمود.
پیرمردی چاق با روبدوشامبر روی مبلی نشسته بود ،پاهایش به زمین نمی رسید ، شکم بزرگ و تبل مانندی داشت، یک عصای چوبی با طرح های گلبرگ به صندلی تکیه داده شده بود. پیرمرد درست وسط سالن پذیرایی نشسته بود ، انگار که قاضی بود و در انتظار آوردن متهم ... راننده دست احمد را گرفت و با هم به پیرمرد نزدیک شدند .
پیرمرد به راننده گفت عقب بایستد ، راننده یک قدم عقب رفت ، پیرمرد تپانچه ی روسی اش را در آورد و سوی احمد گرفت ، دستش به دلیل پارکینسون می لرزید ولی آنقدر نزدیک بود که تیر اش خطا نرود، احمد خواست فریادی بزند که نتوانست ، خشک شده بود ، نمی دانست چه کند ، اصلا به توصیه های راننده توجهی نداشت ولی اوضاع احمد خودش داشت توصیه ها را اجرا می کرد . پیرمرد وقتی چشمان وق زنده احمد را دید خندید ، گفت "حیف گلوله ، فشنگ ندارد بدبخت ، چرا ورد نخواندی تسبیح ات را نچرخاندی که غیب شوی ؟ بنشین ..."
احمد روی صندلی وا رفت ، پیرمرد ناگهان فریاد زد " بلند شو نجس ! صندلی ام را نجس کردی !"
پسر بیچاره به پلک زدنی ایستاد، پیرمرد شروع کرد به ناسزا گفتن ، از ارکان شروع کرد سپس به شخصیت ها رسید . بعد کلی فروعات و احکام را به استهزاء گرفت ، نیم ساعت تمام مسئله می گفت و جوابش را می خواند و کلی مسخره اش می کرد و دیوانه وار می خندید بعدش هم دو تا احمق و خر و "ولد حمار" بار پسرک هفده ساله می کرد، احمد خشمگین بود و درمانده ،هر لحظه می خواست که لب بگشاید و ناسزایی بگوید،حد اقل از دینش دفاع کند، اما دو میلیون تومان چه ؟ توصیه های راننده می گفت که ساکت بماند تا به دو میلیونش برسد،اصلا حالا چه می شد اگر این پیرمرد آخر عمرش کفر می گفت و احمد هم به پولش می رسید؟ ایمان احمد که با حرف های مفت این پیرمرد مردنی ضایع نمی شد ، سزایش را هم که فرشته مرگ حد اکثر تا چند ماه دیگر می داد .خدا هم که شاهد بود احمد نیاز مالی داشته ، اما صیانت از دین چه می شد ؟ آیا این معصیت نابخشودنی بود؟ اصلا پیش خودش گفت حالا یک معصیت هم بکنم به کجای این جبروت الهی بر می خورد ؟ هر روز هزار کرور آدم می رود و می آید و هر کدام هزار تا کار می کنند حالا این چقدر مهم است ؟ توی دلم لعنتش می کنم که معلوم شود با او همدل نیستم ، بعد پولم را می گیرم و یک روز هم می آیم در در خانه اشان خودم را خالی می کنم ، کلی با خودش کلنجار رفت و نتیجه اش این بود که ساکت ماند، 2 ساعت مثل دو سال گذشت ، دو ساعت زجر ، تمسخر تمامی اعتقاداتش ، تمامی باورهایش، گاه با خودش می اندیشید که واقعا دو میلیون می ارزد که اینقدر پایه های زندگی ات لرزان شود ؟ می ارزد که بگیری و گوسفند شوی ؟ بگیری و جلوی حرفی که خرجش کرده تا هوار شود وفریاد شود ساکت بمانی ؟
دو ساعت تمام شد ، از شما چه پنهان، دومیلیون را گرفت و در خانه را بست و با چشم گریان به بیرون رفت، راننده تا سر میدان رساندش ، حال فاحشه ی تازه کاری را داشت که اولین بار مردی استفاده اش کرده .
پی نوشت :
1 - پس از مدت ها سکوت نسبی (!) ، انتظار دارم که مرا ببخشید .
2 - خیلی دوست دارم که بازخورد ذهنی شما رو بخونم،برام نظر بگذارید .
3 - مثل همیشه ، باز هم داستان نوشتیم و گوش هامان سوت کشید ! بروم به دکتر چه بگویم ؟!
- برچسب ها:قد بلند ،داستان ،اجتماعی ،داستان کوتاه ،سوال ،

اشتباه می کنید، این قضیه اتفاق افتاده است.در همین خوزستان خودمان ! و داستان آنجا جالب می شود که بدانید قبل از این جنایت هولناک "مرد" های فامیل دور بزرگ خانواده جمع شده اند و قرعه کشی کرده اند تا این افتخار به کدامشان برسد !
افتخار پاک کردن لکه ننگ یا وقتی خون آبرو می خرد :
" قتلهای ناموسی به قتل زنان یا دختران یک خانواده به دست مردان خویشاوندشان گفته می شود که به دلایلی همچون روابط نامشروع، تجاوز جنسی به آنان، طلاق گرفتن و حتی گاهی به دلیل رد ازدواج های اجباری فامیلی توسط زنان، صورت می گیرد. کشته شدن چنین زنانی، تاثری ایجاد نمی کند و حتی گاهی گفته می شود که حق آنها بوده است... قاتلی که خواهر سی و یک ساله خود را با چاقو کشته است و هم اکنون در زندان بسر می برد می گوید: وقتی لکه ننگی در خانواده از سوی دختر یا زن ایجاد می شود نمی توانیم به سادگی از این موضوع بگذریم و تنها را ه حل، کشتن اوست زیرا با کشتن اوست که ننگ شسته می شود و گرنه باید یک عمر با ننگ و عار زندگی کرد ."
جالب است بدانید در تمامی این وقایع، قاتل به اشد مجازات پیش بینی شده در قوانین – که متاسفانه در ایران اعدام است- نمی رسد ، چون اولیا دم مقتول همان هایی هستند که با جشن و پایکوبی قاتل را بدرقه کرده اند! بدیهی است که اولیا دم در همان لحظات اول رضایت خود را اعلام می کنند و طبق قانون دادرسی کیفری وقتی قاتل شاکی خصوصی نداشته باشد دولت قاتل را به سه تا هفت سال حبس محکوم می کند که مجازات سنگینی نیست .
ساختار های اجتماعی :
در خانواده های سنتی ایران ، زن به عنوان ناموس مرد تلقی می شود و عفت و پاکدامنی زن به منزله آبروی خانواده شناحته می شود، حتی برخی اوقات نا فرمانی کردن از دستور مردان خانواده بی عفتی تعبیر می شود، نتیجه آن که آن طور که قبلا هم ذکر شد، حتی رد ازدواج های اجباری از طرف یک زن هم می تواند به بی آبرویی یک خانواده منجر شود! متاسفانه برای اینکه فردی قربانی قتلهای ناموسی شود، فقط اینکه گمان برده شود او آبروی خانواده را خدشهدار کرده، کافی است .
قتل های ناموسی شدید ترین شکل خشونت علیه زنان :
"جنایتهای ناموسی صورتی از خشونت علیه زنان محسوب میشوند. بر اساس آمار صندوق جمعیت سازمان ملل، سالانه حدود ۵۰۰۰ زن در قتلهای ناموسی کشته میشوند. بیشتر آنها ساکن غرب آسیا، شمال آفریقا و بخشهایی از جنوب آسیا هستند. فقط در سال ۱۹۹۹ حداقل ۱۰۰۰ زن به این شکل در پاکستان به قتل رسیدند.لازم به ذکر است اینگونه قتلها که مجازات ننگین کردن آبروی خانواده محسوب میشود، بیشتر در کشورهای آسیایی و در حال توسعه اتفاق میافتد.تحقیقات در دانشگاه اینونو نشان میدهد در طول ۷ سال اخیر پرونده ۳۰۰ قتل ناموسی در ترکیه وجود داشتهاست. بسیاری از این قتلها در مناطق کردنشین ترکیه اتفاق افتادهاست. این پژوهش نشان میدهد با بالا رفتن مجازات قتل ناموسی، بسیاری از زنان توسط خویشاوندان خود وادار به خودکشی شدهاند.بیشتر قاتلان نیز پسران جوان خانواده هستند که در صورت دستگیری مجازات کمتری برایشان منظور میشود. "
اگر به آمار توجه کنید در می یابید که قتل های ناموسی بیشتر در نواحی اتفاق می افتد که از لحاظ فرهنگی جزء مناطق فقیر دنیا به حساب می آیند.با این که آمار دقیقی از قتل های ناموسی در ایران در دست نیست، با توجه به آمار غیر رسمی و اخبار انتشار یافته می توان گفت در کشور ما نیز این گونه قتل ها در مناطق مرزی و دور افتاده ، در حاشیه شهرها و در نواحی که هنوز سیستم قبیله ای حکم فرماست بیشتر اتفاق می افتد.
خشونت ضرب در دو :
در بعضی موارد به سبب بافت فرهنگی خاص، سوء استفادهها و تجاوزهای جنسی علیه دختران به دلیل شرم بیان نمیشود تا هم دختران مورد آزارهای روحی و عاطفی و بعضا جسمی بیشتر پدران و برادران قرار نگیرند و هم اینکه از نظر اجتماعی وجهه خود را از دست ندهند. شاید در غیر این صورت آمار قتل دختران و خواهران به مراتب بیشتر بود.
راه حل های زیادی برای این مشکل بزرگ ارائه داده شده است از جمله بالا بردن مجازات قتل ناموسی ، ولی همان طور که اشاره شد، این راه حل نه تنها باعث از بین نرفتن این مشکل نشده است بلکه باعث شده عملا هیج مجازاتی روی قاتل واقعی انجام نشود و یا مشکل تبدیل به یک مشکل بغرنج دیگر شود که همان احکام سنگین قضایی برای افراد زیر سن مسولیت کیفری* است.
تنها راه عملی و موثر، آموزش خانواده ها و کودکان با استفاده از همه امکانات از جمله آموزش و پرورش و رسانه های گروهی فراگیر مثل تلویزیون است.
باید این باور در همه افراد ایجاد شود که گرفتن جان هر انسانی به هر دلیل کاری زشت و وحشیانه است و این دلیل هرچقدر هم که در نظر افراد یا عرف جامعه با ارزش به نظر برسد، هیچگاه ارزشمند تر از جان یک انسان نخواهد بود.
توضیح:
* - سن مسئولیت کیفری بر اساس معاهدات بین المللی 18 سال است(تنها برای مجازات اعدام) که متاسفانه در ایران رعایت نمی شود .
پی نوشت ها:
1 – به تازگی نوع دیگر و شاید بدتری از خشونت علیه زنان در کشور پاکستان شیوع یافته ،این خشونت پاشیدن اسید بر روی صورت زنان است،این جنایت به دلایل بسیار بی اهمیت تری نظیر آرایش کردن یا عدم رعایت حجاب توسط زنان نیز اتفاق می افتد که از این حیث بسیار وحشتناک تر و خطر ناک تر از قتل های ناموسی نیز می تواند باشد.
2 – این مطلب برای انتشار در نشریه دانشگاهی "طلوع اندیشه " ارسال شده است ،لطفا در صورت استفاده از این مطلب حتما نام منبع و لینک مطلب را قرار دهید .
3 – منابع استفاده شده در این مطلب : تابناک ، بانک مقالات روان شناسی ، رادیو فردا
4 - بر اساس کنوانسیون حقوق کودکان سن مسئولیت کیفری خاصی پیش بینی نشده است. البته مجازات اعدام برای افرادی که در زمان وقوع جرم زیر 18 سال سن داشته اند را ممنوع اعلام کرده است.
- برچسب ها:قتل ،قتل ناموسی ،ناموس ،اجتماعی ،مسولیت کیفری ،حقوق زنان ،زنان ،جامعه ،مشکل ،ناموسی ،قاتل ،مجازات ،مرز ،فرهنگ ،فرهنگی ،خشونت ،خشونت علیه زنان ،برابری ،کمپین ،اعدام کودکان ،حقوق بشر ،تجاوز ،طلاق ،نامشروع ،سنگسار ،اسید پاشی ،رادیو فردا ،بانک مقالات ،روان شناسی ،تابناک ،پاکستان ،ترکیه ،کردستان ،خوزستان ،قبیله ای ،پدرسالار ،عشیره ،خاندان ،کودک ،کنوانسیون ،
حتما افراد زیادی را در
آشنایان و یا دوستان و حتی خیابان ها یا مراکز فروش دیده اید که لباس های
گشاد به تن کرده اند.اگر هم تا به حال به این چنین افرادی بر نخورده اید ،
حتما تلویزون و "شوک" معروفش را حد اقل یک بار دیده اید، این برنامه پر
است از این جور آدم ها ، شاید خیلی هاتان هم به این جور آدم ها خندیده اید
و لباس هاشان را مسخره دانسته اید.شاید هم تحت تاثیر شوک ! کلی به این آدم
ها بد و بیراه گفته اید و آن ها را شیطان پرست خوانده اید ، این آدم ها
متعلق به یک خرده فرهنگ به نام "هیپ هاپ" اند ، شاید "گرافیتی" هاشان را هم روی دیوار ها دیده باشید... ولی یک لحظه صبر کنید ! (گردنبند باند "صامت" یکی از گروه های رپ فارسی) پینوشت : 1 - این مطلب برای چاپ در نشریه دانشگاهی ارسال شده است . استفاده از مطلب تنها با ذکر منبع با لینک مربوطه بلامانع است .
بله
؛ درست خواندید ، راننده تاکسی های تهران با آن لحن معروف صحبتشان ، بالا
شهری ها ، بچه های پایین شهر، یا اصلا همین اراذل و اوباش که "دم موشی"
میگذارند و جای تیغ روی صورت و دستانشان مانند درجه نظامیان رده بندیشان
میکند ، قشر متوسط جامعه ، خاله خانم باجی ها که برای دختر های دم بخت
خواستگار پیدا میکنند یا حتی در همین دانشگاه های خودمان ، در همین
خوابگاه های دانشجویی همین قضیه معروف "ترم بالایی" و "صفری" و نظمی که
اینگونه پدید آمده و افرادی که بر اساس آن رده بندی میشوند، همه و همه
خرده فرهنگ هایی را در داخل فرهنگ اصلی جامعه تشکیل داده اند.
براساس
تعریف :"خرده فرهنگ بر دستگاهی از ارزشها، سلوكها، شیوههای رفتار و طرز
زندگی یك گروه اجتماعی كه از فرهنگ مسلط جامعه مفروض، متمایز ولی با آن
مرتبط است، اطلاق میشود. خرده فرهنگها غالبا متأثر از طبقه اجتماعی
هستند، بطوری كه میتوان گفت هر طبقه اجتماعی یك خرده فرهنگ است؛ البته
هر خرده فرهنگی لزوما یك طبقه اجتماعی محسوب نمیشود؛ زیرا طبقه اجتماعی
(Social Class) همیشه دلالت بر قشربندی عمودی دارد. یك طبقه متضمن مفهوم
«بالاتر» و «پائینتر» است؛ در حالی كه خردهفرهنگ همیشه چنین مفهومی را
در خود نمیپروراند."
چند خرده فرهنگ درجهان وجود دارد ؟ کسی
نمیداند ، حتی نمیتوان ادعا کرد که خرده فرهنگ های ایران شناسایی شده اند
، خرده فرهنگ ها به سرعت و با رشد اجتماعی ، اقتصادی ، تکنولوژیکی ، حتی
به دلیل اعتراض (مثل خرده فرهنگ هیپ هاپ) زاده میشوند ، تغییر میکنند و به
مکان های دیگر سرایت میکنند و حتی میمیرند . ولی میتوان گفت که هر قومیت
در جهان تشکیل یک خرده فرهنگ را میدهد.
برای مثال : شاید برای
شما پیش آمده باشد که از محل زندگی تان به جای دیگری سفر کنید ، آنجا به
رفتاری برخورد میکنید که مخصوص همان جاست ولی به نوعی با فرهنگ جامعه
ارتباط دارد ، برای مثال رسم های عروسی،عزاداری ، مهمانی رفتن و مهمانی
گرفتن و ... نوع پوشش و لباس های محلی اقوام و حتی گویششان همگی جزو خرده
فرهنگی است که آن قوم به آن تعلق دارد.
مفهوم دیگری كه در
ارتباط با خرده فرهنگ مطرح میباشد ضد فرهنگ است. "ضد فرهنگ، خرده فرهنگی
است كه ارزشها و هنجارهای شیوه زندگی آن اساسا با فرهنگ حاكم در تضاد است.
چنین گروهی آگاهانه برخی از مهمترین هنجارهای جامعه بزرگتر را رد میکند
". مثلا : خرده فرهنگ هایی که به دشمنی با دین اکثریت یا اقلیتی برخیزند
یا یک سنت فراگیر در فرهنگ غالب را به چالش بکشند ، گروه هایی که آگاهانه
سعی در از بین بردن یا وارونه جلوه دادن تاریخ یک کشور دارند،گروه های
نژاد پرست و گروه های جدایی طلب در قومیت های یک سرزمین واحد که دارای
فرهنگ غالب واحدی است ، نمونه هایی از ضد فرهنگ ها هستند .
روابط
بین خرده فرهنگ ها و جوامع مختلف و آسیب شناسی خرده فرهنگ ها چنان پیچیده
است که در این مطلب کوتاه نمی توان در مورد همه آنها بحث کرد ، برای مثال
این که خرده فرهنگ ها چگونه به جوامع مختلف سرایت میکنند یا از میان
میروند ، با به تعبیری ساده تر چگونه است که" رپ" فارسی به وجود می آید و
چرا دیگر از لوطی های زمان قاجار با آن دستمال هاشان خبری نیست، بسیار
پیچیده است، این بحث را چندین رشته از جمله: جامعه شناسی ، مهندسی شبکه
های اجتماعی ، روان شناسی و ... از جنبه های مختلف مورد بحث و بررسی قرار
میدهند .
در این مطلب سعی شده است که دیدگاه تازه ای به سوی
اجتماع برای شما ایجاد شود و به پدیده ها و "خرده فرهنگ" های جدید اجتماعی
را نه به عنوان یک انحراف بزرگ یا تهاجم دشمنان ، که به عنوان یک خاصیت و
مشخصه جامعه ای بنگرید که مانند یک موجود زنده همواره در حال تغییر و تحول
است .
سال ها بود که هر روز صبح که چشمانش را باز میکرد ، بعد از کلی کش و قوس
دادن به بدن نه چندان خوش تراشش ، به زمین نگاه زنش نگاه میکرد که همیشه
آن وقت صبح خواب بود . نگاهی نه از روی عشق و محبت که از روی عادت ، شاید هم غیرت. 4 - این یکی را دو روز بعد از انتشار دادم :
همیشه
یادش می آمد آن صبح که بلند شده بود و دیده بود که زنش نیست، چه فکر ها که
از سرش نگذرانده بود ، تقریبا تصمیم داشت بکشدش. و وقتی زن با یک نان سنگک
برگشته بود ، کلی کتکش زده بود.
بنده خدا زبانش بند آمده بود ، یک روز قهر کرد ، جوابش را نمیداد ، دو سه روزی هم سرسنگین شده بود ، شب جمعه ای هم آشتی کردند.
زن
خوبی بود ، نجیب ، کم حرف ، مطیع ، سرش تو کار خودش بود ، بچه ها را بزرگ
میکرد ، 4 تا بودند همه دختر . مرحوم پدرش 6 تا بچه داشت،سه تا از زن اول
، 4 تا از زن دوم که چون آخری پسر بود ، زن اول حسودی کرد و تریاک به
خوردش داد ، بچه آخری مرد.
او از زن اول پدرش بود . بر خورده بود بین کلی بچه قد و نیم قد ، چون بچه زن سوگلی نبود ، پدر زیاد تحویلش نمیگرفت.
مادر هم اغلب شب جمعه ها به یک بهانه ای کتکش میزد ، یکبار به خاطر این که سوت می زد کتک خورد .
پدرش یک صبح جمعه سکته کرد ، نصفش لمس شد. مجبور شد مدرسه را رها کند و برای خرجی خانه به عملگی برود.
زیاد
هم ناراحت نبود که به مدرسه نمیرود ، تازه کلی دق دلی اش را سر زن دومی
باباش در آورد . خرجی خانه را به مادرش میداد . مادرش هم به هوو اش یک پول
سیاه نمیداد . زن بیچاره هم افتاد به کلفتی ، بعد از یک مدت هم مادرش به
هوو انگ بدکارگی زد و با اینکه بچه هاش کوچک بودند ، از خانه شوهر
انداختنش بیرون ، بنده خدا با سه تا بچه معلوم نشد سرنوشتش چه شد . بعد ها
شنیدند که صیغه میشود و روزگار خودش و بچه هایش که حالا 4 تا شده بودند را
میگذراند. ولی چون خبر موثق نبود زیاد رویش حساب نکردند . البته اگر هم
موثق بود برایشان فرقی نمیکرد.
بلند که میشد
،اول به دستشویی میرفت، خودش میگفت مستراح ،وضو اش را میگرفت ولی حوصله اش
وسط ها سر میرفت و سنبل میکرد نماز صبح را تند و تند میخواند که رفع تکلیف
کرده باشد .
وقتی سلام را میداد ، سفره صبحانه آماده بود ، کتری هم روی اجاق گاز قدیمی داشت میجوشید . اجاق گاز جهیزیه زنش بود.
عادت داشت بعد از صبحانه چایی را با قند بنوشد .
زن
بیچاره ، هنوز بعد از شانزده سال حس میکرد که شوهرش پیشش نخوابیده ، بیدار
میشد . اگر صبح بود ، بدون معطلی برمی خاست و بساط صبحانه را همان طور
کورمال کورمال آماده میکرد ، یک روز دستش خورد و قوری چینی جهیزیه اش
افتاد خرد شد ، بیچاره خشکش زده بود که شوهر با مشت کوبید بر سرش ، از حال
رفت ، وقتی به هوش آمد شوهرش داشت بر سر خودش میزد و دائم لبش را گاز
میگرفت . یک نبات داغ برای خودش درست کرد ،خورد تا چند روز غصه قوری اش را
میخورد که شوهرش یم قوری روی خرید و کلی هم طعنه زد که "آهنی خریدم که
نشکند ، به تو که نمیشود اعتماد کرد"
مرد هیچ وقت از این که زنش بیدار شدنش را حس میکند تعجب نکرده بود ، همان طور که هیچ وقت از کارش سپاس گزاری هم نکرده بود.
عادت داشت صبح ها کره و مربا بخورد.وقتی صبحانه اش تمام میشد ، چای هم حاضر بود .
زنش
همیشه بعد از او صبحانه می خورد ، عادت داشت چایی اش را شیرین کند .مربا
هم نمیخورد ، نان و کره ،نمیخواست مربا هایش زود تمام شود ، به قول خودش
لا اقل نصف سال باید دوام می آوردند چرا که شوهرش پول اضافی برای مربا
خریدن نداشت. به بچه ها هم مربا نمیداد ، میگفت : "اینقدر میخورید که شاه
با آن همه خدم و حشم نمیخورد، مربا برای چیتان است ؟ بیایید من را هم
بخورید، از قحطی آمده اند انگار! تا لنگ ظهر کپل به کپل میدهید و خرناش
میکشید،مربا هم میخواهید؟! باباتان از سحر تا شام جان میکند شما لم داده
اید توی خانه یک قرمساق هم پیدا نمیشود بیاید شما را بگیرد،بلند شوید رخت
هاتان مانده روی زمین جانم مرگ شده ها. "
صبح ها
مرد را با یک من عسل هم نمیشد فرو برد ، عادت داشت مثل پدر خدابیامرزش هر
روز صبح از یک جای سفره ایراد بگیرد ، اگر عیبی پیدا نمیکرد میگفت چای
جوشیده است و به همان بهانه با اوقات تلخی از خانه بیرون بزند. زن هیچوقت
چیزی نمیگفت. فقط گاهی وقت ها که در بسته میشد میگفت : "الهی نئشت رو از
این در بیارن تو به حق فاطمه زهرا..." ، همیشه هم بعد از چند دقیقه از
حرفش پشیمان میشد . با نگرانی برایش آیت الکرسی میخواند.
مرد شغل ثابتی نداشت ، کارگر روز مزد بود ، یک روز عملگی ، یک روز بنایی ، حتی یک روز نقش نزدیکان یک مرده را بازی کرد !
اغلب
وقت ها کار گیر می آمد ، وقتی هم که کاری پیدا نمی شد . عنق به خانه بر
میگشت ، یک بهانه پیدا میرد و حسابی بچه هایش را کتک میزد و بعد هم یک چای
میخورد و میخوابید.
خلاصه روزگار میگذشت ...
پینوشت :
1 - این داستان ، جلوی ستاد خبری وزارت اطلاعات نوشته شده است.
تقدیمش میکنم به همان دوستی که همزمان با زاده شدن این داستان، داشت جواب پس میداد .
2 - کپی مطلب و یا هرگونه استفاده دیگر از آن تنها با ذکر منبع همراه با لینک مطلب بلامانع است.
3 - این داستان واقعی نیست ، ممکن است هم باشد !
تبلیغات 
