تحفه الشمس " اینجا مکانی است که من ، نظرات شخصی ، داستان ها ، طنز ها،نقد ها ، مینیمال ها و ... را که نوشته ام را منتشر می کنم ، اینجا در واقع نمود کوچکی از زندگانی من نیز هست ، منتظر نظراتتان هستم و اگر مایل به تبادل لینک هستید در قسمت نظرات جدید ترین مطلب مطرح کنید... " http://tohfatoshams.mihanblog.com 2010-09-09T01:53:41+01:00 text/html 2010-08-18T07:11:11+01:00 tohfatoshams.mihanblog.com مهرداد جمالی یک سوال جدی ! http://tohfatoshams.mihanblog.com/post/55 - ادب مرد به ز دولت اوست ؟<br>- هر وقت توانستی با "ادب" مصوبات مجلس را اجرا نکنی و کسی نتواند بگوید بالای چشمت ابروست،می توانی بگویی بله !<br> text/html 2010-07-14T01:30:00+01:00 tohfatoshams.mihanblog.com مهرداد جمالی قد بلند http://tohfatoshams.mihanblog.com/post/54 <font style="font-weight: bold;" size="5">&nbsp;ق</font>د بلند ، لاغر اندام ، موهای کوتاه ، ریش تنک بور که باعث می شد چشمهای تو رفته تیله ای رنگش بیشتر تو ذوق بزند.<br>پسر اول یک خانواده مذهبی که عادت کرده بود به همه همسایه ها سلام بدهد ، سرش را پایین بیاندازد و تو چشم دخترها مستقیم نگاه نکند. هفده سالش تازه تمام شده بود. تا آن روز هم از نماز یومیه گرفته تا غسل شب جمعه اش ترک نشده بود .<br>سر سیاه زمستان ، قبل از اذان صبح ، وقتی که سگ نای زوزه کشیدن نداشت غسل جنابت اش از وقت نمی گذشت. وقتی بقیه جنب شده یا نشده ترجیح می دادند بدنشان را زیر پتو مچاله کنند تا پاشان به لبه سرد رخت خواب نخورد .<br>حرف های روحانی مسجد را دربست قبول داشت ، یعنی یک جور هایی نمی فهمید بقیه چطوری فکر می کنند که بعضی وقت ها در تاکسی و صف نان با نیش کنایه از گرانی و این ها حرف می زنند !<br>بیکار بود ، البته بی کاری را عار می دانست ، مادرش را می گویم . هر صبح می رفت سر خیابان دور میدان می نشست کنار یک گله آدم که زیر آفتاب لم داده بودند و منتظر صاحب کار امروزشان بودند. کار هم که به دین و ایمان نیست ، هرچه گردنت کلفت تر باشد وتر و فرز تر باشی عمله بهتری حساب می شوی .<br>بنده خدا هیچ وقت کار گیرش نمی آمد ، تا دم ظهر آنجا الاف می ایستاد و به این آن خیره می شد ، مردم را زیر نظر می گرفت . یک خورده هم شرمنده دین ایمان می شد و بعضی موقع ها به قول خودش به چشم برادری نگاه به دخترهای مدرسه ای تا زن های بچه دار می انداخت. بعضی موقع ها هم قضایای جالبی دستگیرش می شد. مثل آن روز که شاهد آن خانمی بود که بچه به بغل داشت از پیاده رو رد می شد که ناگاه یک موتور سوار از خدا بی خبر دست اش را مالید و در رفت. زن بیچاره هم ضایع شده بود و هم عصبانی بود ، با یک بچه در بغلش نمی توانست داد و هوار کند ، به هر حال "خوبیت نداشت" .در محل حرف در می آوردند که زن فلانی دریده بازی در آورده و بی حیاست و خودش هم بدش نمی آید که اینقدر تو بوقش کرده است و این حرف ها ...<br>یا آن روز که متوجه رابطه بین پسر حسن آقا بقال با دختر همسایه اشان، "بیتا" خانم شده بود. دخترک تازه بالغ با چشمهایش به فصاحت سعدی حرف می زد، اصلا زبان چشم و ابرو را همه مردم دنیا بلدند و این لعبت سر آمد زبان دانان بود! کلی حسودی اش شده بود و بعد هم کلی از این که حسودی اش شده ترسید و استغفار کرد !<br>یک روز هم فهمید که چرا آنقدر بوی گند توی میدان می پیچد ، کله پزی محل هرچه آشغال و کله کرم افتاده داشت می انداخت تو یک بشکه پلاستیکی می آورد می گذاشت توی جوب ، زیر آفتاب ، با آن اوضاع، کله روی بدن زنده کرم می انداخت چه برسد به کله ذبح شده سه چهار روز مانده ... بوی گندشان همه جا را بر می داشت .<br>یک روز یک ماشینی آمد و نه گذاشت و نه برداشت بین آن همه گردن کلفت "احمد" را برداشت و برد . خودش هم باورش نمی شد ، اصلا فقط برای بستن دهن خانواده هر صبح تا ظهر آنجا ول می گشت. در مخیله اش هم نمی گنجید که یک دیلاق مردنی را ببرند برای کار روز مزد ! اصلا ترسید نکند سر کار باشد ! وقتی دستمزد از زبان راننده بیرون جهید انگار قند شد و رفت تو دل احمد ، دو میلیون تومان آن هم&nbsp; برای 2 ساعت ، چه فرقی داشت که آن دو ساعت کجا عملگی می کرد ؟ چقدر زور می زد ؟&nbsp; یک روز زیر سنگ آسیا جان بکنی دویست هزار تومن نمی ارزد ! حالا برای یک کار 2 ساعته دو میلیون می دادند ، قول هم داده بودند که جرم و جنایت و قباحت و بی ناموسی نیست.دیگر در بدترین حالت سر و کارش با لاشه حیوان و مدفوع انسان بود که می ارزید ، خیلی هم می ارزید،آدم 2 ساعت برود در چاه خلا و بعدش دو میلیون گیرش بیاید! دیگر از این بدتر که نمی شد ؟<br>ماشین از خیابان های دود گرفته جنوب شهرگذشت و رسید به جایی که مساحت در خانه هاشان از محل زندگی خیلی ها بیشتر است .<br>در باز شد ، یک جور هایی شبیه این بود که ملائکه دو لنگه اش را گرفتند و با بال هاشان به عقب پرواز کردند و در از وسط باز شد . اولین چیزی هم که دید یک بید مجنون بود که سرش را خم کرده بود وسط راه و انگار تعظیم می کرد.<br>ماشین که داخل حیات شد به سمت راست پیچید و وسط راهی که از باغچه می گذشت&nbsp; ایستاد، راننده پیاده شد و به احمد گفت ، "یادت باشد ، کار تو این است ، دو ساعت لال شو، هیچ نگو ، هیچ ژستی نگیر ، فقط بایست ، بعد پولت را بگیر و برو"<br>احمد گیج بود ، اصلا حالی اش نمی شد که چه کاری قرار است بکند ، درست حالی را داشت که وقتی به اداره بازرگانی رفته بود داشت، وقتی گفت میز آقای حاج میری کجاست و کارمند با انگشت جایی بین ستون و عکس روی دیوار را نشان داد و گفت برو داخل و او هرچه گشت در آن حوالی دری ندید و وقتی دوباره پرسید ، کارمند با لحنی عصبی باز همان جا را نشان داد و گفت "مگر نمی بینی !"<br>پله ها را پشت سر راننده یکی پس از دیگری پیمود ، به در که رسید دخترکی خوشرو نگاه اش کرد و به راننده گفت : " بیچاره را از کجا پیدا کردی خیلی مظلوم است " ، احمد استغفرالله گفت و یک خواست یک "ضعیفه" بار دختر کند که راننده گفت " یادت رفت چه گفتم نفله ؟" و احمد به خاطر دو میلیون و کمی هم ترس از راننده که قوی هیکل می نمود، ساکت شد. <br>دخترک خندید و به کناری رفت و از پشت نظاره گر بالا و پایین رفتن شانه های لاغر احمد بود که داشت وارد خانه می شد.<br>خانه ای مجلل ، لوستر های بزرگ و براق ، مبل های طرح لویی شانزدهم ، تابلو های منظره که اثر دست استاد کار می نمود.<br>پیرمردی چاق با روبدوشامبر روی مبلی نشسته بود ،پاهایش به زمین نمی رسید ، شکم بزرگ و تبل مانندی داشت، یک عصای چوبی با طرح های گلبرگ به صندلی تکیه داده شده بود. پیرمرد درست وسط سالن پذیرایی نشسته بود ، انگار که قاضی بود و در انتظار آوردن متهم ... راننده دست احمد را گرفت و با هم به پیرمرد نزدیک شدند .<br>پیرمرد به راننده گفت عقب بایستد ، راننده یک قدم عقب رفت ، پیرمرد تپانچه ی روسی اش را در آورد و سوی احمد گرفت ، دستش به دلیل پارکینسون می لرزید ولی آنقدر نزدیک بود که تیر اش خطا نرود، احمد خواست فریادی بزند که نتوانست ، خشک شده بود ، نمی دانست چه کند ، اصلا به توصیه های راننده توجهی نداشت ولی اوضاع احمد خودش داشت توصیه ها را اجرا می کرد . پیرمرد وقتی چشمان وق زنده احمد را دید خندید ، گفت "حیف گلوله ، فشنگ ندارد بدبخت ، چرا ورد نخواندی تسبیح ات را نچرخاندی که غیب شوی ؟ بنشین ..."<br>احمد روی صندلی وا رفت ، پیرمرد ناگهان فریاد زد " بلند شو نجس ! صندلی ام را نجس کردی !"<br>پسر بیچاره به پلک زدنی ایستاد، پیرمرد شروع کرد به ناسزا گفتن ، از ارکان شروع کرد سپس به شخصیت ها رسید . بعد کلی&nbsp; فروعات و احکام را به استهزاء گرفت ، نیم ساعت تمام مسئله می گفت و جوابش را می خواند و کلی مسخره اش می کرد و دیوانه وار می خندید بعدش هم دو تا احمق و خر و "ولد حمار" بار پسرک هفده ساله می کرد، احمد خشمگین بود و درمانده ،هر لحظه می خواست که لب بگشاید و ناسزایی بگوید،حد اقل از دینش دفاع کند، اما دو میلیون تومان چه ؟ توصیه های راننده می گفت که ساکت بماند تا به دو میلیونش برسد،اصلا حالا چه می شد اگر این پیرمرد آخر عمرش کفر می گفت و احمد هم به پولش می رسید؟ ایمان احمد که با حرف های مفت این پیرمرد مردنی ضایع نمی شد ، سزایش را هم که فرشته مرگ حد اکثر تا چند ماه دیگر می داد .خدا هم که شاهد بود احمد نیاز مالی داشته ، اما صیانت از دین چه می شد ؟ آیا این معصیت نابخشودنی بود؟ اصلا پیش خودش گفت حالا یک معصیت هم بکنم به کجای این جبروت الهی بر می خورد ؟ هر روز هزار کرور آدم می رود و می آید و هر کدام هزار تا کار می کنند حالا این چقدر مهم است ؟ توی دلم لعنتش می کنم که معلوم شود با او همدل نیستم ، بعد پولم را می گیرم و یک روز هم&nbsp; می آیم در در خانه اشان خودم را خالی می کنم ، کلی با خودش کلنجار رفت و نتیجه اش این بود که ساکت ماند، 2 ساعت مثل دو سال گذشت ، دو ساعت زجر ، تمسخر تمامی اعتقاداتش ، تمامی باورهایش، گاه با خودش می اندیشید که واقعا دو میلیون می ارزد که اینقدر پایه های زندگی ات لرزان شود ؟ می ارزد که بگیری و گوسفند شوی ؟ بگیری و جلوی حرفی که خرجش کرده تا هوار شود وفریاد شود ساکت بمانی ؟<br>دو ساعت تمام شد ، از شما چه پنهان، دومیلیون را گرفت و در خانه را بست و با چشم گریان به بیرون رفت، راننده تا سر میدان رساندش ، حال فاحشه ی تازه کاری را داشت که اولین بار مردی استفاده اش کرده . <br><br>پی نوشت :<br>1 - پس از مدت ها سکوت نسبی (!) ، انتظار دارم که مرا ببخشید .<br>2 - خیلی دوست دارم که بازخورد ذهنی شما رو بخونم،برام نظر بگذارید .<br>3 - مثل همیشه ، باز هم داستان نوشتیم و گوش هامان سوت کشید ! بروم به دکتر چه بگویم ؟!<br> text/html 2010-06-25T18:08:16+01:00 tohfatoshams.mihanblog.com مهرداد جمالی وجه مشترک http://tohfatoshams.mihanblog.com/post/53 <font style="font-weight: bold;" size="5">&nbsp;د</font>ر تمام این سال ها و بین تمام امتحان هایی که رد شدن و رفتن (به هر صورتی!)<br> از اول ابتدایی بگیر تا امتحانات ترم دانشگاه ...<br> چیزی که بین همشون مشترک بود عبارت : " چطور دادی ؟ " بعد اش بود !<br><br>پی نوشت :<br>1- بعد از کلی سکوت این هم شد پست ؟!<br>2- تا اطلاع ثانوی خشکیده ایم !<br>3- روز پدر مبارک باشه ، به همه پدرا !<br> text/html 2010-06-03T01:00:00+01:00 tohfatoshams.mihanblog.com مهرداد جمالی سپاس http://tohfatoshams.mihanblog.com/post/52 <div style="text-align: center;"><img src="http://i50.tinypic.com/fd9dnd.png" alt="" vspace="0" align="baseline" border="0" hspace="0"></div><font style="font-weight: bold;" size="5">&nbsp;م</font>منونم ، نه به خاطر "مهد کودک گلابی" که اولین چشمه های تفکر را در ذهن من جاری کرد و یا بوسه هایت که تمام شوق مادرانه ات را بر من ارزانی می دارد؛ به خاطر بودنت که سرشار از امید است، مادر .<br><br>پی نوشت :<br>&nbsp;1 - روز مادر بر همگی مادران این مرز و بوم فرخنده باد.<br> text/html 2010-04-30T10:08:35+01:00 tohfatoshams.mihanblog.com مهرداد جمالی دیکتاتوری اکثریت http://tohfatoshams.mihanblog.com/post/51 &nbsp;<font style="font-weight: bold;" size="5">ح</font>اکمیت رای اکثریت،تعریفی از دموکراسی در ذهن خیلی از آدم ها،تعریفی که کامل نیست،گرچه قسمتی از تعریف دموکراسی را شامل می شود ولی "البته" ای با خود به همراه دارد که در تکلم چند جمله ای بیش نیست و درعمل موجب فرقی به بزرگی دیکتاتوری و دموکراسی می شود .<br>با&nbsp; یک مثال شروع می کنیم،فرض کنید در دهکده ای بیش از نیمی از مردم از اجرای یک پروژه سود می برند،اگر بخواهیم ازهرکس مبلغی بابت این طرح بگیریم،کسی حاضر نمی شود پولی پرداخت کند،چون آن دسته که سودی نمی برند،نیازی نمی بینند که پولی پرداخت کنند و آن دسته که ذی نفع هستند نمی توانند به تنهایی از عهده تامین نیاز مالی پروژه برآیند. از طرفی شاید در آینده کسانی که پولی پرداخت نکرده اند از این پروژه سودی ببرند یا کسانی که هزینه پرداخت کرده اند به دلایلی سودی عایدشان نشود.<br>اگر در این دهکده رای گیری کنیم و فرض کنیم همه از قضیه به نحوه مطلوبی آگاهند و همه شرکت می کنند،بیش از نیمی،یعنی حداقل نصف به علاوه یک نفر به اجرای پروژه رای خواهند داد و پروژه تصویت خواهد شد. ولی هزینه مالی لازم برای اجرا از محل مالیاتی که همه ساکنین می دهند پرداخت خواهد شد،به عبارتی دیگر هزینه اجرای پروژه را،همه،حتی کسانی که نفعی نمی برند خواهند پرداخت.اینجا همان نکته ظریفی است که فرق بین "دموکراسی" و "نظر اکثریت" را آشکار می کند.<br><span style="font-weight: bold;">شمشیر دو لبه:</span><br>&nbsp;در خیلی از تصمیمات،مثل تصمیمات درعملیات نظامی یا پروژه ای اقتصادی نظر اکثریت بهترین و در برخی موارد تنها راه تصمیم گیری است،برای مثال در یک عملیات نظامی وقتی اکثریت فرماندهان به یک تاکتیک خاص رای می دهند،آن دسته از فرماندهان که نظر دیگری داشتند باید تابع نظر اکثریت باشند و کار را به بهترین شکل انجام دهند گرچه به آن اعتقادی ندارند.<br>سوال اینجاست که آیا اکثریت همیشه بهترین تصمیم را می گیرد؟ خیر!ممکن است همین عملیات نظامی که مثال زدیم شکست بخورد.بگذارید از جنبه دیگری نگاه کنیم،دشمن در حال پیش روی در خاک کشور است اگر در این مثال کثرت گرایی حاکم می بود یعنی کسی تسلیم نظر اکثریت نمی شد و نظر خودش را ارائه می کرد،عملیاتی صورت نمی گرفت که حال ما روی شکست خوردن یا پیروز شدنش بحث کنیم و کشور تسخیر می شد.<br>اما در حوزه های دیگری که در واقع باید صحنه تعارض بین نظر ها باشد،نظر اکثریت تبدیل می شود به "دیکتاتوری اکثریت" .<br><span style="font-weight: bold;">دیکتاتوری همه گیر :</span><br>&nbsp;در تعریف دمکراسی باید گفت: "حاکمیت رای اکثریت به گونه ای که اقلیت یا همان مخالفین همواره تریبون یا صدایی به رسایی صدای صاحبان قدرت داشته باشند و این یعنی آزادی بیان و جریان آزاد اطلاعات. افرادی که در انتخابات پیروز نشده اند در جایگاه مخالفت یا معادل فرانسوی اش اپوزوسیون قرار می گیرند،این افراد همواره برای کسب نظر اکثریث با نگاهی نقادانه و پرسشگر به تصمیمات قشر در قدرت می نگرند و به دنبال فساد احتمالی افرادی هستند که در قدرت اند.در دموکراسی،مخالفان یا اپوزوسیون،نهادی قانونی و بلافصل از بدنه سیاسی کشور اند که به صورت احزاب فعالیت دارند.دامنه فعالیت های هر دو قشر بگونه ای است که حقوق بشر را زیر پا نگذارند."<br>وقتی در یک مسئله نظری یا سیاسی که ذاتا عرصه ای برای تعارض نظرات است دیکتاتوری اکثریت حاکم شود،به این معنا که اقلیت مجبور به قبول نظر کسانی شوند که با هر روشی (که مورد بحث ما نیست) توانسته اند نظر اکثریت را با خود همراه کنند و ملزم شوند نظرشان را با نظر آن ها یکسان کنند،به طور منطقی جایگاه نقادی و تعارض آرا برچیده خواهد شد و فضای سیاسی فضایی یک دست و موافق با کسانی خواهد بود که با نظر اکثریت به قدرت رسیده اند.در نتیجه نه کسی خواهد بود که در صورت خطا یا فساد صاحبان قدرت که با رای اکثریت به قدرت رسیده اند، اکثریت را آگاه کند و از تکرار اشتباه اکثریت جلوگیری کند و نه کسی خواهد بود که تصمیمات قشر در قدرت را نقد کند و این کار را با دقتی انجام دهد که هیچ نقادی از داخل قدرت نمی توانست انجام دهد (می پرسید چرا ؟ واضح است،چون اپوزوسیون خود به دنبال کسب نظر اکثریت است و برای این هم که شده کوچک ترین فساد را افشا خواهد کرد و کم ترین عواقب رو گوشزد خواهد نمود)<br>پس مردم از خطا های دولت مردانشان بی اطلاع خواهند ماند و دولت مردان نیز از نقایص کارشان و این تازه آغاز کار بود ، چنین فضایی ذاتا فساد زا است،وقتی کسی نباشد که همواره به دنبال ضعف و فساد بگردد،ضعف ها بهترین شرایط را برای انسان ها ایجاد می کنند که با انگیزه های مالی یا جاه طلبانه دست به کارهایی بزنند که ظاهرا در قانون ممنوع اند ولی عملا ناظری نیست که براجرایشان نظارت کند.در واقع شاید ناظرانی حضور داشته باشند اما انگیزه ای وجود ندارد که آن ها را به نظارت دقیق و موشکافانه تشویق کند.<br>هیچ بقالی ماستش را ترش نمی خواند ، قشری که در قدرت است همواره می کوشد که در قدرت بماند،چون مخالفی نیست که نقدی کند پس صدای قشر در قدرت همیشه می گوید همه چیز خوب است این بدان معناست که اطلاعات و واقعیات به صورت آزاد جریان نمی یابند. زیرا کسی نیست که بیانشان کند و قشر در قدرت که صدای مطلق را در جامعه داراست نمی خواهد اطلاعاتی که علیه اش است جریان بیابد.<br><br>پی نوشت :<br>1 - قالب جدید وبلاگ !<br>2 - و بخوانید <a href="http://multiminimal.blogfa.com/post-72.aspx" target="" title="">قاعده بازی</a> ، از وبلاگ <a href="http://multiminimal.blogfa.com/" target="" title="">مولتی مینیمالیست</a> !<br>3 - <a href="http://i39.tinypic.com/2vloeur.jpg" target="" title="">نتیجه ی نظر سنجی وبلاگ</a> که با شرکت 29 نفر انجام شده است . برداشت شما از این آمار آزاد است .<br>4 - <span style="font-weight: bold; color: rgb(0, 51, 51);">در نظر سنجی جدید وبلاگ حتما شرکت کنید</span> ،<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در سمت راست وبلاگ می توانید این نظر سنجی را مشاهده کنید<br> text/html 2010-04-22T08:55:25+01:00 tohfatoshams.mihanblog.com مهرداد جمالی به ناجی ایران http://tohfatoshams.mihanblog.com/post/50 " خرخر نفسهای من اما انگار <br>به مزاج خیلی ها خوش نمی آید.<div dir="rtl" id="2" align="justify">شرمنده تمام مزاحمت هایم. "<font color="#838f96"><font size="2"> (</font></font><a href="http://taav.persianblog.ir/" target="" title="">+</a><font color="#838f96"><font size="2">) </font> </font> </div><br><br><font style="font-weight: bold;" size="5">خ</font>اک ایران عزیزم مدیون همین نفس های شماست،نفس هاتون جاودان.<br>صدایت لالایی فرزندان این بوم و بر ...<br>اما من هم فرزند همین آب و خاکم،نیستم ؟<br> قربان صدای نفس هات شوم، مگر نه این که فردا را برای من نگه داشتی ؟<br>پس به من بسپارش،خود آسوده باش ،جاودان مرد ایران ...<br><br>پی نوشت :<br>1 - دست همه جانبازان و آزادگان ایران را به گرمی می فشرم و برای همه اشان آرزوی سلامتی دارم.<br>2 - اول اردیبهشت ،روز گرامی داشت سعدی ، استاد سخن .<br>3 - حمیده خیر آبادی در گذشت، یادش گرامی<br>4 -&nbsp; عطاء الله جنگوک، نوازنده برجسته تار و سه‌تار درگذشت .<br> text/html 2010-04-16T10:41:35+01:00 tohfatoshams.mihanblog.com مهرداد جمالی شاهکار فیلمنامه نویسی http://tohfatoshams.mihanblog.com/post/49 <font style="font-weight: bold;" size="5">ب</font>رنامه صدا و سیما شبکه 1 ، فیلمی که نمی دانم اسمش چیست ، داستان پیر زنی است، پسرش قواص بوده و شهید می شود ، پیرزن پس از ماجرایی باور دارد که پسرش تبدیل به ماهی قرمز شده است !<br>خلاصه این که یک دختر 13 ساله هم هست که همسایه این پیرزن است و پیرزن برای ماهی اش از او تلویحا خواستگاری می کند!؟ تا اینجای این شاهکار را داشته باشید...<br>پیرزن مرده است و چند روزی است که این اتفاق افتاده ، همسایه ها از بوی جسد به این موضوع پی برده اند ، حالا به این دیالوگ به یاد ماندنی (!) توجه کنید :<br><br>- دختر : بابا، عمه خانم (پیرزن) دیشب مرده ؟<br>- پدر : دخترم جسد یک شب تا صبح بو نمی گیره ! <br>- [ از این شنیدن این دیالوگ کم آورده ام و با وجود حالت تهوع دیالوگ را دنبال می کنم ]<br>- مادر : تا این بو بیشتر اذیتمون نکرده بهتره بریم داخل ... !<br>- [ دختر مادرش را بغل می کند ]<br>- [ با تمام حالت تهوعی که دارم ،از این احساس ناب یک مادر فداکار و دلسوز به روایت رسانه ملی به شدت احساس شعف می کنم و پای کوبان شبکه را عوض کرده و سعی می کنم به چیزی مثل پودر رخشا یا سافتلن طلایی فکر کنم تا حالت تهوع ام از بین برود...]<br><br>پی نوشت :<br>1 - " <a href="http://www.armandaily.ir/index.php?option=com_content&amp;view=article&amp;id=9175:2010-04-12-15-58-41&amp;catid=65:2009-08-14-14-06-44&amp;Itemid=87" target="" title="">حالا ترافیک و هوای بد به جهنم ، زلزله را چه کنیم !</a> " ، توجیه جدیدی که احمدی نژاد برای ضرورت رفتن تهرانی ها از تهران آورد، آدم را یاد دک شدن های زمان بچگی اش می اندازد ،عزیزم ! بگو عاجز شده ای که فکر دیگری بکنیم ، دیگر چرا بهانه می آوری ؟!<br>2 - رحیمی،معاون اول رئیس جمهور، متهم به یکی از بزرگ ترین فساد های اقتصادی تاربخ ایران است ،فسادی به یزرگی 7000 میلیارد ریال، در همین راستا ، حکم جلب مهدی هاشمی صادر شد!<br>3 - عجب طنزی است در جریان است این روز ها ...<br> text/html 2010-03-29T19:30:05+01:00 tohfatoshams.mihanblog.com مهرداد جمالی میکرو بلاگینگ! http://tohfatoshams.mihanblog.com/post/48 <div style="text-align: center;"><img src="http://www.dailycardinal.com/polopoly_fs/1.303397%21/twitter.png" alt="" vspace="0" align="baseline" border="0" hspace="0"></div><font style="font-weight: bold;" size="5">آ</font>خرش ما هم به چهچه کردن افتادیم ، منتها بیشتر محیطش حس عرعر کردن میدهد تا چهچه کردن!<br><br>پی نوشت :<br>1 - <a href="http://twitter.com/mehrdadjamali" target="" title="">توییتر من</a> ، زین پس هرچی از ذهنم گذشت رو توییت می کنم و از گفته خود سر شادم!<br>2 - شنیدم عضویت در این سایت جرم است ، آنقدر بدبخت شده ایم که عضو یک سایت شدن هم در مملکتمان جرم شده ، البته وقتی آب سر بالا میرود من به قورباغه حق می دهم که ابوعطا بخواند ، هفت تیر بکشد یا هرکار دیگری که عقل علیل هم نمی تواند قبولش کند را انجام دهد !<br>3 - اندرزگو، تو و آن دوستانت شورش را در آوردید !<br><span style="font-weight: bold;">4 - سورنا هاشمی آزاد شد ، علیرضا فیروزی نشد.</span><br>5 - خواهشمند است به نشان CC این وبلاگ که در پایین صفحه یا در پایین ستون سمت راست آمده است توجه فرمایید، طبق این توافق نامه شما آزادید مطالب این وبلاگ را به اشتراک بگذارید با شرایطی که ا<a href="http://creativecommons.org/licenses/by-nc-nd/3.0/us/" target="" title="">ینجا درج شده است</a> text/html 2010-03-20T07:09:04+01:00 tohfatoshams.mihanblog.com مهرداد جمالی نوروز 1389 http://tohfatoshams.mihanblog.com/post/47 <div style="text-align: center;"><img src="http://www.crystalinks.com/nowruzwomen.jpg" alt="" vspace="0" align="baseline" border="0" hspace="0"><br></div><font style="font-weight: bold;" size="5">ن</font>وروز باستانی به تمامی اهالی فرهنگ و تمدن ایران بزرگ که این عید فرخنده را جشن می گیرند فرخنده باد، نوروزتان پیروز ...<br><br>پی نوشت:<br>1 - بی مزه ترین کار صدا و سیما در این ساعت ها این است که با مشهد و شابدالعظیم و شاه چراغ ارتباط مستقیم برقرار می کند تا از حال و هوای عید خبر بگیرد! حالا مذهب جای خودش خیلی هم محترم ، نوروز آیین پیش از اسلام است ، تخت جمشید و پاسارگاد خیلی بیشتر از شابدالعظیم به این آیین ربط دارند،مثل آن می ماند که جام جهانی فوتبال در جریان باشد و بروی از لیگ بسکتبال مالزی گزارش زنده بدهی!<br>2 - آباد باشی ایران،آزاد باشی ایران،از ما فرزندان خود،دلشاد باشی ایران !<br>3 - جاوید ایران ، دست تمامی جدایی طلبان خیانت کار و یاری کنندگانشان از خاک وطنم کوتاه باد.<br> text/html 2010-03-16T11:39:12+01:00 tohfatoshams.mihanblog.com مهرداد جمالی چهارشنبه سوری http://tohfatoshams.mihanblog.com/post/46 - [ صدا و سیمای ملی ، مردم را به اجرا نکردن مراسم چهار شنبه سوری دعوت می کند ]<br>- [ صداهای پی در پی انفجار به گوش می رسد ]<br>- [ صدا و سیمای ظاهرا ملی نوید پخش فیلم های باحال می دهد! ]<br>- [ صداهای پی در پی انفجار به گوش می رسد ]<br>- [ صدا و سیما از رو نرفته و کماکان اصرار دارد که رسانه ملی است! ]<br><br>پی نوشت :<br>1 - چهارشنبه آخر سال یکان یکانتان فرخنده باد .<br>2 - آرزوی سلامتی دارم برای همتون، اگر امشب سالم بمونید احتمالش زیاده که سال بعد همین موقع هم موجود باشید!<br>3 - شنیده ام سرطان داری ، منتظرم که مقاله "عزرائیل،نیمه تاریک سران فتنه" رو منتشر کنی . دوست ندارم از مردن کسی شاد شم ، ولی آدم رو مجبور می کنی حالا خودمانیم "هین که گردن سست کردی ، کو کبابت ؟ کو شرابت ؟"<br><br> text/html 2010-03-10T12:48:10+01:00 tohfatoshams.mihanblog.com مهرداد جمالی حاج آقا مولانا http://tohfatoshams.mihanblog.com/post/45 <font style="font-weight: bold;" size="5">د</font>ی* یار قهر باره بود و ... ما هم سپردیم کلی کتکش بزنند و بعد هم چند روزی آب خنک همراه با شیشه نوشابه اضافه مهمان ما باشد که همگان بدانند در مورد تمکین با هیچ بنی بشری مساهله و مسامحه نمی کنیم حتی با اهل حرم!<br>* دیروز<br>پی نوشت :<br>1 - روز جهانی زن مبارک باد ... با اندکی تاخیر<br>2 - به شدت اینترنت زده ایم .<br>3 - علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی با خانواده هاشان تماس گرفته اند .<br><br> text/html 2010-02-24T16:53:14+01:00 tohfatoshams.mihanblog.com مهرداد جمالی مهندس محبوب http://tohfatoshams.mihanblog.com/post/44 فکر کنید به 10 نفر روز مهندس (5 اسفند) رو تبریک بگید (با پیامک) و جواب 8 نفرشون این باشه : "شما؟"<br>چه حالی بهتون دست می ده ؟<br><br>پی نوشت :<br>1 - شاهکارش کسی بود که جواب داد U? :<br>2 - حالا ریگی را گرفته اید ، <a href="#" target="" title="Road runner">رود رانر</a> را که نگرفته اید که اینقدر شادید! <br>ولی برای اولین بار دستتان درد نکند! تروریست کثیف!<br> text/html 2010-02-23T19:40:04+01:00 tohfatoshams.mihanblog.com مهرداد جمالی به همین سادگی http://tohfatoshams.mihanblog.com/post/43 <P>مسائل گاهی آنقدر ها هم که فکر می کنیم پیچیده نیستند،گاهی&nbsp;راه حل اشان&nbsp;یک کلمه است ،&nbsp;تنها یک کلمه!&nbsp;مثل "بمان".</P> <P>پی نوشت :<BR>1 - فعلا به طور کلی از اینترنت و تمامی اعضا و جوارحش زده شده ام .</P> text/html 2010-02-18T10:39:33+01:00 tohfatoshams.mihanblog.com مهرداد جمالی حقوق بشر به سبک دولت http://tohfatoshams.mihanblog.com/post/42 - آیا ما نیاز مند کسی بودیم که حقوق بشر را برایمان تعریف کند ؟<br>- خیر در واقع ما نیازمند کسی هستیم که آن را رعایت کند!<br>- یعنی حقوق بشر رعایت نمی شود ؟<br>- خیر،چند سالی است رسم شده برای حل کردن هر مسئله ای صورتش را به شکل دلخواه عوض می کنند !<br>- این روش اعجاب انگیز ابداع کیست ؟<br>- [ گوینده و شنونده به شکلی دلخواه عوض می شوند! ]<br><br>پی نوشت :<br>1 - خیلی روش خوبی است به جان خودم ! ببینید بیکاران که بیشتر از شاغلان شوند ، اسمشان را عوض می کنیم همه چیز حل است . تورم که بالا برود ، معیار سنجش را از کالاهای اساسی به زرد چوبه و از این قبیل چیز ها تغییر می دهیم باز همه چیز حل است !<br>2 - اندرزگوی گرامی سلام ! علیرضا چطور است؟سورنا حالش خوب است ؟ سلام برسان و بدان که بنده به طرز دلخواهی تغییر کردم!<br>3 - رنگ پرچم ایران را ... شما ! نکند پرچم هم مشکلی پیش آورده ؟<br> text/html 2010-02-13T17:43:15+01:00 tohfatoshams.mihanblog.com مهرداد جمالی پایان یک عشق آتشین به روایت صدا و سیما http://tohfatoshams.mihanblog.com/post/41 - [ صحنه لانگ شات]<br>- حاجی ...<br>- [ کنار سجاده روی زمین افتاده و جواب نمی دهد]<br>- [ بلند تر] حاجی ... حاجی ...<br>- [ جوابی نمی آید ]<br>- [ پیرزن چشمانش را می بندد و بدون اینکه حتی قدمی جلوتر بیاید ؛یا حتی بنشیند سرش را به دیوار تکیه می دهد]<br><br><br>پی نوشت :<br>1 - این زن و شوهر از آن عشق به روایت صداسیمایی اش بودند ، می دانید چه می گویم که !<br>2 - اندر کارهای همین صدا و سیما ، <a href="http://noandish.com/com.php?id=38575" target="" title="">دزدیده شدن فیلم و تغییر نام کارگردان در تیتراژ پایانی</a><br>3 - به هر حال ! <a href="http://parsine.com/fa/pages/?cid=17124" target="" title="">تیشرت با نقش مهاجرانی </a>...<br>4 - یک ژاپنی برای آنکه بگوید "عاشقت هستم" باید "واتاکوشی- وا آناتو- وو آی شیماسو"<br> (Watakushi-wa anata-wo ai shimasu’) را بر زبان بیاورد.