قد بلند ، لاغر اندام ، موهای کوتاه ، ریش تنک بور که باعث می شد چشمهای تو رفته تیله ای رنگش بیشتر تو ذوق بزند.
پسر اول یک خانواده مذهبی که عادت کرده بود به همه همسایه ها سلام بدهد ، سرش را پایین بیاندازد و تو چشم دخترها مستقیم نگاه نکند. هفده سالش تازه تمام شده بود. تا آن روز هم از نماز یومیه گرفته تا غسل شب جمعه اش ترک نشده بود .
سر سیاه زمستان ، قبل از اذان صبح ، وقتی که سگ نای زوزه کشیدن نداشت غسل جنابت اش از وقت نمی گذشت. وقتی بقیه جنب شده یا نشده ترجیح می دادند بدنشان را زیر پتو مچاله کنند تا پاشان به لبه سرد رخت خواب نخورد .
حرف های روحانی مسجد را دربست قبول داشت ، یعنی یک جور هایی نمی فهمید بقیه چطوری فکر می کنند که بعضی وقت ها در تاکسی و صف نان با نیش کنایه از گرانی و این ها حرف می زنند !
بیکار بود ، البته بی کاری را عار می دانست ، مادرش را می گویم . هر صبح می رفت سر خیابان دور میدان می نشست کنار یک گله آدم که زیر آفتاب لم داده بودند و منتظر صاحب کار امروزشان بودند. کار هم که به دین و ایمان نیست ، هرچه گردنت کلفت تر باشد وتر و فرز تر باشی عمله بهتری حساب می شوی .
بنده خدا هیچ وقت کار گیرش نمی آمد ، تا دم ظهر آنجا الاف می ایستاد و به این آن خیره می شد ، مردم را زیر نظر می گرفت . یک خورده هم شرمنده دین ایمان می شد و بعضی موقع ها به قول خودش به چشم برادری نگاه به دخترهای مدرسه ای تا زن های بچه دار می انداخت. بعضی موقع ها هم قضایای جالبی دستگیرش می شد. مثل آن روز که شاهد آن خانمی بود که بچه به بغل داشت از پیاده رو رد می شد که ناگاه یک موتور سوار از خدا بی خبر دست اش را مالید و در رفت. زن بیچاره هم ضایع شده بود و هم عصبانی بود ، با یک بچه در بغلش نمی توانست داد و هوار کند ، به هر حال "خوبیت نداشت" .در محل حرف در می آوردند که زن فلانی دریده بازی در آورده و بی حیاست و خودش هم بدش نمی آید که اینقدر تو بوقش کرده است و این حرف ها ...
یا آن روز که متوجه رابطه بین پسر حسن آقا بقال با دختر همسایه اشان، "بیتا" خانم شده بود. دخترک تازه بالغ با چشمهایش به فصاحت سعدی حرف می زد، اصلا زبان چشم و ابرو را همه مردم دنیا بلدند و این لعبت سر آمد زبان دانان بود! کلی حسودی اش شده بود و بعد هم کلی از این که حسودی اش شده ترسید و استغفار کرد !
یک روز هم فهمید که چرا آنقدر بوی گند توی میدان می پیچد ، کله پزی محل هرچه آشغال و کله کرم افتاده داشت می انداخت تو یک بشکه پلاستیکی می آورد می گذاشت توی جوب ، زیر آفتاب ، با آن اوضاع، کله روی بدن زنده کرم می انداخت چه برسد به کله ذبح شده سه چهار روز مانده ... بوی گندشان همه جا را بر می داشت .
یک روز یک ماشینی آمد و نه گذاشت و نه برداشت بین آن همه گردن کلفت "احمد" را برداشت و برد . خودش هم باورش نمی شد ، اصلا فقط برای بستن دهن خانواده هر صبح تا ظهر آنجا ول می گشت. در مخیله اش هم نمی گنجید که یک دیلاق مردنی را ببرند برای کار روز مزد ! اصلا ترسید نکند سر کار باشد ! وقتی دستمزد از زبان راننده بیرون جهید انگار قند شد و رفت تو دل احمد ، دو میلیون تومان آن هم برای 2 ساعت ، چه فرقی داشت که آن دو ساعت کجا عملگی می کرد ؟ چقدر زور می زد ؟ یک روز زیر سنگ آسیا جان بکنی دویست هزار تومن نمی ارزد ! حالا برای یک کار 2 ساعته دو میلیون می دادند ، قول هم داده بودند که جرم و جنایت و قباحت و بی ناموسی نیست.دیگر در بدترین حالت سر و کارش با لاشه حیوان و مدفوع انسان بود که می ارزید ، خیلی هم می ارزید،آدم 2 ساعت برود در چاه خلا و بعدش دو میلیون گیرش بیاید! دیگر از این بدتر که نمی شد ؟
ماشین از خیابان های دود گرفته جنوب شهرگذشت و رسید به جایی که مساحت در خانه هاشان از محل زندگی خیلی ها بیشتر است .
در باز شد ، یک جور هایی شبیه این بود که ملائکه دو لنگه اش را گرفتند و با بال هاشان به عقب پرواز کردند و در از وسط باز شد . اولین چیزی هم که دید یک بید مجنون بود که سرش را خم کرده بود وسط راه و انگار تعظیم می کرد.
ماشین که داخل حیات شد به سمت راست پیچید و وسط راهی که از باغچه می گذشت ایستاد، راننده پیاده شد و به احمد گفت ، "یادت باشد ، کار تو این است ، دو ساعت لال شو، هیچ نگو ، هیچ ژستی نگیر ، فقط بایست ، بعد پولت را بگیر و برو"
احمد گیج بود ، اصلا حالی اش نمی شد که چه کاری قرار است بکند ، درست حالی را داشت که وقتی به اداره بازرگانی رفته بود داشت، وقتی گفت میز آقای حاج میری کجاست و کارمند با انگشت جایی بین ستون و عکس روی دیوار را نشان داد و گفت برو داخل و او هرچه گشت در آن حوالی دری ندید و وقتی دوباره پرسید ، کارمند با لحنی عصبی باز همان جا را نشان داد و گفت "مگر نمی بینی !"
پله ها را پشت سر راننده یکی پس از دیگری پیمود ، به در که رسید دخترکی خوشرو نگاه اش کرد و به راننده گفت : " بیچاره را از کجا پیدا کردی خیلی مظلوم است " ، احمد استغفرالله گفت و یک خواست یک "ضعیفه" بار دختر کند که راننده گفت " یادت رفت چه گفتم نفله ؟" و احمد به خاطر دو میلیون و کمی هم ترس از راننده که قوی هیکل می نمود، ساکت شد.
دخترک خندید و به کناری رفت و از پشت نظاره گر بالا و پایین رفتن شانه های لاغر احمد بود که داشت وارد خانه می شد.
خانه ای مجلل ، لوستر های بزرگ و براق ، مبل های طرح لویی شانزدهم ، تابلو های منظره که اثر دست استاد کار می نمود.
پیرمردی چاق با روبدوشامبر روی مبلی نشسته بود ،پاهایش به زمین نمی رسید ، شکم بزرگ و تبل مانندی داشت، یک عصای چوبی با طرح های گلبرگ به صندلی تکیه داده شده بود. پیرمرد درست وسط سالن پذیرایی نشسته بود ، انگار که قاضی بود و در انتظار آوردن متهم ... راننده دست احمد را گرفت و با هم به پیرمرد نزدیک شدند .
پیرمرد به راننده گفت عقب بایستد ، راننده یک قدم عقب رفت ، پیرمرد تپانچه ی روسی اش را در آورد و سوی احمد گرفت ، دستش به دلیل پارکینسون می لرزید ولی آنقدر نزدیک بود که تیر اش خطا نرود، احمد خواست فریادی بزند که نتوانست ، خشک شده بود ، نمی دانست چه کند ، اصلا به توصیه های راننده توجهی نداشت ولی اوضاع احمد خودش داشت توصیه ها را اجرا می کرد . پیرمرد وقتی چشمان وق زنده احمد را دید خندید ، گفت "حیف گلوله ، فشنگ ندارد بدبخت ، چرا ورد نخواندی تسبیح ات را نچرخاندی که غیب شوی ؟ بنشین ..."
احمد روی صندلی وا رفت ، پیرمرد ناگهان فریاد زد " بلند شو نجس ! صندلی ام را نجس کردی !"
پسر بیچاره به پلک زدنی ایستاد، پیرمرد شروع کرد به ناسزا گفتن ، از ارکان شروع کرد سپس به شخصیت ها رسید . بعد کلی فروعات و احکام را به استهزاء گرفت ، نیم ساعت تمام مسئله می گفت و جوابش را می خواند و کلی مسخره اش می کرد و دیوانه وار می خندید بعدش هم دو تا احمق و خر و "ولد حمار" بار پسرک هفده ساله می کرد، احمد خشمگین بود و درمانده ،هر لحظه می خواست که لب بگشاید و ناسزایی بگوید،حد اقل از دینش دفاع کند، اما دو میلیون تومان چه ؟ توصیه های راننده می گفت که ساکت بماند تا به دو میلیونش برسد،اصلا حالا چه می شد اگر این پیرمرد آخر عمرش کفر می گفت و احمد هم به پولش می رسید؟ ایمان احمد که با حرف های مفت این پیرمرد مردنی ضایع نمی شد ، سزایش را هم که فرشته مرگ حد اکثر تا چند ماه دیگر می داد .خدا هم که شاهد بود احمد نیاز مالی داشته ، اما صیانت از دین چه می شد ؟ آیا این معصیت نابخشودنی بود؟ اصلا پیش خودش گفت حالا یک معصیت هم بکنم به کجای این جبروت الهی بر می خورد ؟ هر روز هزار کرور آدم می رود و می آید و هر کدام هزار تا کار می کنند حالا این چقدر مهم است ؟ توی دلم لعنتش می کنم که معلوم شود با او همدل نیستم ، بعد پولم را می گیرم و یک روز هم می آیم در در خانه اشان خودم را خالی می کنم ، کلی با خودش کلنجار رفت و نتیجه اش این بود که ساکت ماند، 2 ساعت مثل دو سال گذشت ، دو ساعت زجر ، تمسخر تمامی اعتقاداتش ، تمامی باورهایش، گاه با خودش می اندیشید که واقعا دو میلیون می ارزد که اینقدر پایه های زندگی ات لرزان شود ؟ می ارزد که بگیری و گوسفند شوی ؟ بگیری و جلوی حرفی که خرجش کرده تا هوار شود وفریاد شود ساکت بمانی ؟
دو ساعت تمام شد ، از شما چه پنهان، دومیلیون را گرفت و در خانه را بست و با چشم گریان به بیرون رفت، راننده تا سر میدان رساندش ، حال فاحشه ی تازه کاری را داشت که اولین بار مردی استفاده اش کرده .
پی نوشت :
1 - پس از مدت ها سکوت نسبی (!) ، انتظار دارم که مرا ببخشید .
2 - خیلی دوست دارم که بازخورد ذهنی شما رو بخونم،برام نظر بگذارید .
3 - مثل همیشه ، باز هم داستان نوشتیم و گوش هامان سوت کشید ! بروم به دکتر چه بگویم ؟!
- برچسب ها:قد بلند ،داستان ،اجتماعی ،داستان کوتاه ،سوال ،
در تمام این سال ها و بین تمام امتحان هایی که رد شدن و رفتن (به هر صورتی!)
از اول ابتدایی بگیر تا امتحانات ترم دانشگاه ...
چیزی که بین همشون مشترک بود عبارت : " چطور دادی ؟ " بعد اش بود !
پی نوشت :
1- بعد از کلی سکوت این هم شد پست ؟!
2- تا اطلاع ثانوی خشکیده ایم !
3- روز پدر مبارک باشه ، به همه پدرا !
تبلیغات
