نفیسه بانو مادر بهار بود ، مادرش که نبود ، زاییده بودش ، مثل بقیه .
بهار زیبا بود ؟ بله بود ، ولی ای کاش نبود ، زیبایی اش بلای جانش شده بود. پدر بهار، عبد الله ، کشاورز بود، با مادر بهار در شهر کوچکی زندگی می کردند،بهار هم آنجا بود. منظورم این است که آنجا زندانی بود. زندانی که نبود،شاید هم خودش فکر می کرد آنجا زندانی است.
بهار دوستان زیادی نداشت ، دختر ها زیاد دم پرش نمی شدند، نه که فکر کنید دخترها دوستش نداشتند ، مادرهاشان گفته بودند بهار فاحشه است . ولی من می دانم ، نبود.
چرا ؟ خوب چون بهار را با بهرام دیده بودند. بهرام که بود ؟ خوب می دانم پسر بود ،یعنی چیز بیشتری نمی دانم. در واقع چیز بیشتری نبود که بدانم . آخر می دانید آن زمان ها این طوری بود که پدرها از بهشت می آمدند ، مادرها هم از دنده چپ آن ها،لااقل این طور به نظر می رسید ، اگر هم این طور نبود سن بهار و دخترها اجازه نمی داد که بدانند.
ولی بهار که این طوری نبود ،متاسفانه بهار قبل از این که مردی از بهشت بیاید زاده شده بود ، یعنی مثل بقیه دخترها منتظر کنده شدن از دنده چپ هیچ مردی نمانده بود.
بقیه دختر ها زاده نشده بودند، در برزخ منتظر یک مرد بودند که بیاید و از دنده چپش بیرون بپرند.
لابد می پرسید پس در این دنیا چه کاره بودند ؟ راستش را بخواهید خودشان هم نمی دانستند ولی بهار می دانست، آن ها ناموس بودند، ناموس چیست ؟ نمی دانم، فقط اینقدر می دانم که اشیایی هستند که مردها وقتی بهانه ای برای دعوا ندارند به آن ها متوسل می شوند ، اگر هم زورشان به حریف نرسید سر همین ها دق دلی اشان را خالی می کنند .
جرم دوم بهار این بود که نگذاشته بود پدرش دوتا ناموس داشته باشد و یعنی زود وارد مهلکه شده بود و همه چیز را که باید طبق سنت پیش می رفت ، خراب کرده بود در واقع یک مردی دنده چپش باد کرده بود و می خواست بهار از آن بیرون بزند و پدر بهار هم راضی شده بود که بهار حاضر نشده بود ، حرف هایی زده بود که پدرش فهمیده بود بهار دلش نمی خواهد از دنده چپ کسی بپرد تو یک زندگی که مال خودش نیست.
وقتی بهار ابن گونه حرف زد، پدرش ترسید ، نه که بترسد، همین طوری فکر کرد نکند قبلا بهار به جای این که منتظر باشد تا از دنده چپ کسی بیرون بیاید با کسی معاشرت کرده ، دیگر فکر کردن لازم نبود ، یعنی در قاموس پدرهای آن زمان از همان اولش هم فکر کردن لازم نبود . این حرف ها یعنی ناموس بی ناموس ! پدر نگران شد ، عصبانی شد ، کتک زد ، سکته کرد ولی نمرد ! وقتی چشم باز کرد اولین کسی که دید بهار بود ، داشت گریه می کرد ، دوتا چهارواداری نثارش کرد. بهار رفت آشپزخانه . عبد الله از ته دل خوشحال بود ، برای بهار ؟ نه! برای این که نمرده بود، آخر تازگی ها یک دنده چپ اضافی در آورده بود که کم کم داشت چرکی می شد تا ورم کند و بترکد . اگر خدایی نکرده ناکام از این دنیا می رفت چه می شد ؟
با این حال وقتی روی بهار را می دید آه و ناله سر می داد که ای وای ! خدا این چه ذلت و نکبتی است ، چرا مرا نکشتی و راحت نکردی ، مرا بکش که از این به بعد دنیا برای من چون زهر تلخ است . بهار وقتی می دید صدای پدر هر روز رسا تر می شود ته دلش قند آب می شد . پدرهم وقتی بهار بر بالینش نبود زیر لب کلی استغفار می کرد که اشتباهی دعاهایش مستجاب نشود.
روزها گذشت و صدای پدر بهار رساتر از همیشه گشته بود . بهار هر روز سوپ مقوی و سبک می پخت و به مادرش می داد که به پدرش بخوراند ، پدر هول هولکی سوپ را سر می کشید و سبزی تازه را می خورد و به پشتی تکیه می داد و برای هضم بهتر غذایش هم که شده دوباره آه و ناله سر می داد ، خوب ، بهار چه می کرد ؟ لبخند می زد ، با خودش فکر می کرد که فردا جو سوپ را بیشتر کند یا سینه مرغ در سوپ بریزد. ولی نه فقط این نبود ، یاد بهرام هم می افتاد ، به بهرام گفته بود پدرش زیاد کار کرده و مریض است،بنابراین فعلا دیدار و نامه نگاری در کار نیست. بهرام هم اولش سرگمه هایش در هم رفته بود ولی چند دقیقه بعد با اکراه قبول کرده بود.
دو هفته ای از این ماجرا نگذشته بود که وقتی بهار چادر سیاه ضخیمی را که مادربزرگش از کربلا آورده بود ، سرش کرده بود تا برود جو و مرغ و سبزی بخرد ، بهرام سر راهش سبز شد ، بهرام بی تاب بود ، می خواست با بهارش حرف بزند.
بهار اخم کرد و با ایما و اشاره به بهرام گفت که برود ، نرفت ، بهار مجبور شد با بهرام حرف بزند ، تشر زد که چرا سر راهش سبز شده است . غافل از این که اقدس خانم یکی از زن های محله آن ها را از دور دیده بود.
اقدس خانم چهارمین صیغه حاج آقا بود ، حاج آقا اسمش نعمت الله بود . اقدس خانم در پانزده سالگس چشم باز کرده بود که دیده بود از دنده چپ یک مرد چهل ساله بیرون زده است ، بیست سال از آن زمان می گذشت. اقدس چند ماهی بود که حاج آقا را ندیده بود ، حوصله اش هم از بیکاری سر رفته بود.پس از قوه تخیلش که به لطف تنهایی و بیکاری ورزیده شده بود ، کمک گرفت و داستانی نیمه ا.ر.و.ت.ی.ک. از این جریان پرداخت و برای نفیسه بانو تعریف کرد . نفیسه بانو دلش گرفت ، چشمانش سیاهی رفت اما ترسید چیزی به پدر بهار بگوید.
اقدس خانوم که چند روزی بود گوش خوابانده بود و منتظر صدای جیغ و داد و کتک کاری از منزل عبدالله بود،وقتی دید صدایی از خانه مشهدی عبدالله در نمی آید ، دست به کارشد . می پرسید چرا ؟
چون حاجی تلویحا به اقدس گفته بود که دیگر پول نفقه دادن به اقدس را ندارد و اقدس خانم باید جول و پلاسش را جمع می کرد که صیغه طلاق جاری شود . از طرفی عبدالله هم بدش نمی آمد یک زن نسبتا جوان و فربه از دنده اش بیرون بپرد و بیفتد وسط خانه اش آن هم بدون اهل و عیال که مزاحم دل دادن و قلوه گرفتن آن دو شوند .
راستش را بخواهید سربسته این موضوع را به اقدس گفته بود و ناز و ادا تحویل گرفته بود و حاجی هم که خودش داشت شر را کم می کرد . خلاصه اقدس خانم یکی دو شب هم به ماجرا پر و بال داد،یکی کند و دوتا چسباند و یک داستان شسته رفته ساخت و پرداخت و با کلی "استغفرالله" ، "نعوذبالله" ، "خدا به دور" ، "آخر الزمان شده" ، "کرم از خود درخته" ، "خدا داند " و ... به خورد خاله شلخته ها و خانم باجی های محل داد و آن ها هم عقده دوری شوهرهاشان را توش اضافه کرد کردند و نمک تخیل به آن افزودند و در گوش هم خواندند .
بعضی ها هم برای بازشدن سر صحبت و معاشرت شب جمعه آن را نم نمک در گوش شوهرهاشان خواندند و شوهرهاشان هم در قهوه خانه یا بیخ دیوار برای خالی نبودن عریضه هم که شده آن را با عریانی خاص مردها برای هم تعریف کردند. تا این که ماجرا که حالا دیگر تبدیل به یک صحنه شهوانی از عقده های فروخرده تعداد زیادی آدم شده بود به گوش عبدالله رسید . عبدالله به خانه آمد ، بهار را اینقدر کتک زد که خون بالا آورد و سرش گیج رفت ، افتاد و بیهوش شد و دو روز در درمانگاه ماند و بعدش مرد. وقتی بهار رفت ، زمستان بود . پدر، مادر را طلاق داد ، بهار بود که پدر اقدس را صیغه کرد و تابستان بود که یکی از دنده چپ بهرام بیرون زد .
پینوشت ها :
1 - این داستان یک سال پیش نوشته شده است .
تقدیم به دوست بسیار جوانم که فعال زنان است،به امید موفقیتش .
2 - سورنا هاشمی،دانشجوی دانشگاه زنجان دیروز عصر برای چندمین بار بازداشت شد.
3 - استفاده از مطلب منوط به ذکر منبع همراه با لینک مربوطه است.
4 - درصدد ساختن کتاب موبایل برای داستان هایم هستم
5 - دوستان نظر یادتان نرود .
در قسمت قبل دیدید كه لنگه كفش مذكور چگونه به ارتباطش با محافل
صهیونیستی اعتراف كرد و همچنین از اصل و نسب این عامل مزدور باخبر شدید ،
لازم دیدیم كه ابتدا كمی با فردریش نایك كه یك سرمایه دار بزرگ یهودی است
آشنا بشید كه بدانید این لنگه كفش،خود قربانی توطئه ای شوم بوده و از همان
ابتدای كودكی تحت تعلیم آموزه های صهیونیستی قرار داشته است. پینوشت ها : 1 - قسمت اول اعترافات یک لنگه کفش را میتوانید اینجا بخوانید. 4 - و اما پس از چندین ماه فعالیت در سرویس بلاگفا حال به دلیل مشکلات فراوان مجبور به ترک بلاگفا و ورود به میهن بلاگ شدم. تمامی مطالب وبلاگ بلاگفا به اینجا انتقال یافته و دامین به این وبلاگ وصل خواهد شد.
فردریش
نایك ، پدر رسانه ای صهیونیزم ، فردی بود كه برای اولین با دادن مبلغ های
كلان خودش رو به ستارگان خود فروخته ای همچون دیود بكهام و رونالدینیو
پوشاند و به این صورت بود كه شهرت بدست آورد ،تا اون را برای اهداف شومش
به كار بگیره.
البته نایك خود عضو دون پایه ای از لابی
صهیونیستی بود ، افرادی مثل دیوید پپسی ، نیكلای نستله و حتی یوهان اینتل
چهره های شاخص این لابی قدرت صهیونیزم هستن ، نظریه پرداز این گروه كسی
نیست جز فیلیپ موریس ، كه در واقع پایه گذار صهیونیزم كالا مدار و ارائه
دهنده فرهنگ سرطان در بین جوامع جهان سوم است .
حال می پردازیم به بقیه اعترافات :
- خب خوش میگذره ؟
- بله ، البته آنجا اش كه من را به زور پای آن مانكن كه شماره پایش چهار شماره از من بیشتر بود كردید ، یك خورده درد داشت.
- به هر حال اینها همش برای خودته ،می دونی كه هادی جان ما بهت علاقه داریم ...
- بله می دونم ، من فقط برای خالی نبودن عریضه گفتم .
- خب ، میگفتی ، داشتی می دویدی ...
-
بله داشتیم می دویدیم كه همسرم محبتش به جوش آمد و آمد طرف من ، آن جا بود
كه صاحبمان پخش شد روی زمین و من دیگر یادم نمی آید چه شد ، وقتی چشمانم
را باز كردم وسط خیابان تنها بودم. از دور دیدم چند نفر ریخته بودند سر
صاحبم. گمان كنم آمده بودند ببینند احیانا صدمه ندیده باشد ،خلاصه بعد ها
فهمیدم در اثر همین اتفاق دچار مننژیت شده و فوت كرده است .
- خدا از سر گناهان همه بنده های گناهكارش بگذرد ، خب می گفتی :
-
بله ،من ماندم تنها وسط خیابان شلوغ ، سریعا خودم را به باجه تلفن عمومی
رساندم و از بالا سری ام كسب تكلیف كردم،گفتند فعلا برو یك جایی مخفی شو
تا بعدا كه توسط رابطمان باهات تماس می گیریم. اسم رمزمان هم شد
" تقلب "،قرار شد هر روز راس ساعت 12 بروم پارك لاله منتظر باشم تا ساعت یك بعد از نیمه شب تا بلكه رابط بیاید .
- خب ، رابط كی آمد ؟
- یك روز قبل از حمله به آقای صفار .
- تا اون موقع چه كار می كردی؟
-
پراكنده در اغتشاشات شركت می كردم ، خودم را پرت می كردم طرف شیشه مغازه
ها و بانك ها ، به مردم یواشكی تیپا می زدم كه به هم دعوا كنن ، كفش های
دیگه به خصوص خانم ها رو اغفال می كردم به هر حال آدیداس بودم .
- رابط كه بود ؟
- وقتی آمد باورم نمی شد،ولی وقتی اسم رمز را گفت مطمئن شدم كه خودش است ، آقای "م.م"
- بله می دونستیم ، خواستم ببینم راست می گیی یا نه .
- خب نه الکی گفتم آقای " م.ك " بود ، ها ها ها ...
- سروان ، ایشون رو ببر بده دست فری شلیك ، یک دست گل كوچیك بزنید حالش جا بیاد .
- بابا چرا بی جنبه بازی در میاری ، شوخی كردم ،آقا اشتباه كردم ، ببخشید ...
- مگه من باباتم باهام شوخی می كنی ؟
- ببخشید ، غلط كردم .
- باقیش رو بگو .
-
بله ، ایشون اومد به من گفت ماموریت اینه كه بری دانشگاه ... و منتظر
بمونی ،هروقت آقای صفار اومد خودت رو پرت كن طرفش،ما هم از این طرف قضیه
رو تو بوق و كرنا می كنیم ، من رفتم اونجا و بقیه اش رو هم كه مستحضرید.
-
بله میدونم ، اینجا رو لقد كن ، و اینجا رو ، و این صحفه رو . خب ،پروندت
میره دادگاه،بعدشم از بند آویزونت می کنن تا بمیری تا اون موقع بندازیدش
تو قوطی جفتی ، با اون كفش ملی قاتل كه خودش رو كرده بود تو حلق
صاحبش،بندهاشون رو هم ببند به هم ...
2 - بازجویان محترم ، بنده هر وقت که شما امر کنید توجیه هستم !
3 - دوستان عزیز ، این مطلب برای نشر در نشریه دانشگاه ارسال شده است ،
استفاده از مطلب تنها با ذکر نام منبع + لینک مربوطه بلامانع است.
از تمامی دوستانی که در وبلاگ قبل نظر داده بودند تشکر می کنم و بابت این که نتوانستم نظرات را منتقل کنم معذرت خواهی می کنم.
- برچسب ها:فردای روشن ،طلوع اندیشه ،لنگه کفش ،صفار هرندی ،انقلاب مخملی ،انقلاب نرم ،کیهان ،اعترافات ،اعتراف ،بازجویی ،طنز ،سیاسی ،سیاست ،
حتما افراد زیادی را در
آشنایان و یا دوستان و حتی خیابان ها یا مراکز فروش دیده اید که لباس های
گشاد به تن کرده اند.اگر هم تا به حال به این چنین افرادی بر نخورده اید ،
حتما تلویزون و "شوک" معروفش را حد اقل یک بار دیده اید، این برنامه پر
است از این جور آدم ها ، شاید خیلی هاتان هم به این جور آدم ها خندیده اید
و لباس هاشان را مسخره دانسته اید.شاید هم تحت تاثیر شوک ! کلی به این آدم
ها بد و بیراه گفته اید و آن ها را شیطان پرست خوانده اید ، این آدم ها
متعلق به یک خرده فرهنگ به نام "هیپ هاپ" اند ، شاید "گرافیتی" هاشان را هم روی دیوار ها دیده باشید... ولی یک لحظه صبر کنید ! (گردنبند باند "صامت" یکی از گروه های رپ فارسی) پینوشت : 1 - این مطلب برای چاپ در نشریه دانشگاهی ارسال شده است . استفاده از مطلب تنها با ذکر منبع با لینک مربوطه بلامانع است .
بله
؛ درست خواندید ، راننده تاکسی های تهران با آن لحن معروف صحبتشان ، بالا
شهری ها ، بچه های پایین شهر، یا اصلا همین اراذل و اوباش که "دم موشی"
میگذارند و جای تیغ روی صورت و دستانشان مانند درجه نظامیان رده بندیشان
میکند ، قشر متوسط جامعه ، خاله خانم باجی ها که برای دختر های دم بخت
خواستگار پیدا میکنند یا حتی در همین دانشگاه های خودمان ، در همین
خوابگاه های دانشجویی همین قضیه معروف "ترم بالایی" و "صفری" و نظمی که
اینگونه پدید آمده و افرادی که بر اساس آن رده بندی میشوند، همه و همه
خرده فرهنگ هایی را در داخل فرهنگ اصلی جامعه تشکیل داده اند.
براساس
تعریف :"خرده فرهنگ بر دستگاهی از ارزشها، سلوكها، شیوههای رفتار و طرز
زندگی یك گروه اجتماعی كه از فرهنگ مسلط جامعه مفروض، متمایز ولی با آن
مرتبط است، اطلاق میشود. خرده فرهنگها غالبا متأثر از طبقه اجتماعی
هستند، بطوری كه میتوان گفت هر طبقه اجتماعی یك خرده فرهنگ است؛ البته
هر خرده فرهنگی لزوما یك طبقه اجتماعی محسوب نمیشود؛ زیرا طبقه اجتماعی
(Social Class) همیشه دلالت بر قشربندی عمودی دارد. یك طبقه متضمن مفهوم
«بالاتر» و «پائینتر» است؛ در حالی كه خردهفرهنگ همیشه چنین مفهومی را
در خود نمیپروراند."
چند خرده فرهنگ درجهان وجود دارد ؟ کسی
نمیداند ، حتی نمیتوان ادعا کرد که خرده فرهنگ های ایران شناسایی شده اند
، خرده فرهنگ ها به سرعت و با رشد اجتماعی ، اقتصادی ، تکنولوژیکی ، حتی
به دلیل اعتراض (مثل خرده فرهنگ هیپ هاپ) زاده میشوند ، تغییر میکنند و به
مکان های دیگر سرایت میکنند و حتی میمیرند . ولی میتوان گفت که هر قومیت
در جهان تشکیل یک خرده فرهنگ را میدهد.
برای مثال : شاید برای
شما پیش آمده باشد که از محل زندگی تان به جای دیگری سفر کنید ، آنجا به
رفتاری برخورد میکنید که مخصوص همان جاست ولی به نوعی با فرهنگ جامعه
ارتباط دارد ، برای مثال رسم های عروسی،عزاداری ، مهمانی رفتن و مهمانی
گرفتن و ... نوع پوشش و لباس های محلی اقوام و حتی گویششان همگی جزو خرده
فرهنگی است که آن قوم به آن تعلق دارد.
مفهوم دیگری كه در
ارتباط با خرده فرهنگ مطرح میباشد ضد فرهنگ است. "ضد فرهنگ، خرده فرهنگی
است كه ارزشها و هنجارهای شیوه زندگی آن اساسا با فرهنگ حاكم در تضاد است.
چنین گروهی آگاهانه برخی از مهمترین هنجارهای جامعه بزرگتر را رد میکند
". مثلا : خرده فرهنگ هایی که به دشمنی با دین اکثریت یا اقلیتی برخیزند
یا یک سنت فراگیر در فرهنگ غالب را به چالش بکشند ، گروه هایی که آگاهانه
سعی در از بین بردن یا وارونه جلوه دادن تاریخ یک کشور دارند،گروه های
نژاد پرست و گروه های جدایی طلب در قومیت های یک سرزمین واحد که دارای
فرهنگ غالب واحدی است ، نمونه هایی از ضد فرهنگ ها هستند .
روابط
بین خرده فرهنگ ها و جوامع مختلف و آسیب شناسی خرده فرهنگ ها چنان پیچیده
است که در این مطلب کوتاه نمی توان در مورد همه آنها بحث کرد ، برای مثال
این که خرده فرهنگ ها چگونه به جوامع مختلف سرایت میکنند یا از میان
میروند ، با به تعبیری ساده تر چگونه است که" رپ" فارسی به وجود می آید و
چرا دیگر از لوطی های زمان قاجار با آن دستمال هاشان خبری نیست، بسیار
پیچیده است، این بحث را چندین رشته از جمله: جامعه شناسی ، مهندسی شبکه
های اجتماعی ، روان شناسی و ... از جنبه های مختلف مورد بحث و بررسی قرار
میدهند .
در این مطلب سعی شده است که دیدگاه تازه ای به سوی
اجتماع برای شما ایجاد شود و به پدیده ها و "خرده فرهنگ" های جدید اجتماعی
را نه به عنوان یک انحراف بزرگ یا تهاجم دشمنان ، که به عنوان یک خاصیت و
مشخصه جامعه ای بنگرید که مانند یک موجود زنده همواره در حال تغییر و تحول
است .
تبلیغات
