نفیسه بانو مادر بهار بود ، مادرش که نبود ، زاییده بودش ، مثل بقیه .
بهار زیبا بود ؟ بله بود ، ولی ای کاش نبود ، زیبایی اش بلای جانش شده بود. پدر بهار، عبد الله ، کشاورز بود، با مادر بهار در شهر کوچکی زندگی می کردند،بهار هم آنجا بود. منظورم این است که آنجا زندانی بود. زندانی که نبود،شاید هم خودش فکر می کرد آنجا زندانی است.
بهار دوستان زیادی نداشت ، دختر ها زیاد دم پرش نمی شدند، نه که فکر کنید دخترها دوستش نداشتند ، مادرهاشان گفته بودند بهار فاحشه است . ولی من می دانم ، نبود.
چرا ؟ خوب چون بهار را با بهرام دیده بودند. بهرام که بود ؟ خوب می دانم پسر بود ،یعنی چیز بیشتری نمی دانم. در واقع چیز بیشتری نبود که بدانم . آخر می دانید آن زمان ها این طوری بود که پدرها از بهشت می آمدند ، مادرها هم از دنده چپ آن ها،لااقل این طور به نظر می رسید ، اگر هم این طور نبود سن بهار و دخترها اجازه نمی داد که بدانند.
ولی بهار که این طوری نبود ،متاسفانه بهار قبل از این که مردی از بهشت بیاید زاده شده بود ، یعنی مثل بقیه دخترها منتظر کنده شدن از دنده چپ هیچ مردی نمانده بود.
بقیه دختر ها زاده نشده بودند، در برزخ منتظر یک مرد بودند که بیاید و از دنده چپش بیرون بپرند.
لابد می پرسید پس در این دنیا چه کاره بودند ؟ راستش را بخواهید خودشان هم نمی دانستند ولی بهار می دانست، آن ها ناموس بودند، ناموس چیست ؟ نمی دانم، فقط اینقدر می دانم که اشیایی هستند که مردها وقتی بهانه ای برای دعوا ندارند به آن ها متوسل می شوند ، اگر هم زورشان به حریف نرسید سر همین ها دق دلی اشان را خالی می کنند .
جرم دوم بهار این بود که نگذاشته بود پدرش دوتا ناموس داشته باشد و یعنی زود وارد مهلکه شده بود و همه چیز را که باید طبق سنت پیش می رفت ، خراب کرده بود در واقع یک مردی دنده چپش باد کرده بود و می خواست بهار از آن بیرون بزند و پدر بهار هم راضی شده بود که بهار حاضر نشده بود ، حرف هایی زده بود که پدرش فهمیده بود بهار دلش نمی خواهد از دنده چپ کسی بپرد تو یک زندگی که مال خودش نیست.
وقتی بهار ابن گونه حرف زد، پدرش ترسید ، نه که بترسد، همین طوری فکر کرد نکند قبلا بهار به جای این که منتظر باشد تا از دنده چپ کسی بیرون بیاید با کسی معاشرت کرده ، دیگر فکر کردن لازم نبود ، یعنی در قاموس پدرهای آن زمان از همان اولش هم فکر کردن لازم نبود . این حرف ها یعنی ناموس بی ناموس ! پدر نگران شد ، عصبانی شد ، کتک زد ، سکته کرد ولی نمرد ! وقتی چشم باز کرد اولین کسی که دید بهار بود ، داشت گریه می کرد ، دوتا چهارواداری نثارش کرد. بهار رفت آشپزخانه . عبد الله از ته دل خوشحال بود ، برای بهار ؟ نه! برای این که نمرده بود، آخر تازگی ها یک دنده چپ اضافی در آورده بود که کم کم داشت چرکی می شد تا ورم کند و بترکد . اگر خدایی نکرده ناکام از این دنیا می رفت چه می شد ؟
با این حال وقتی روی بهار را می دید آه و ناله سر می داد که ای وای ! خدا این چه ذلت و نکبتی است ، چرا مرا نکشتی و راحت نکردی ، مرا بکش که از این به بعد دنیا برای من چون زهر تلخ است . بهار وقتی می دید صدای پدر هر روز رسا تر می شود ته دلش قند آب می شد . پدرهم وقتی بهار بر بالینش نبود زیر لب کلی استغفار می کرد که اشتباهی دعاهایش مستجاب نشود.
روزها گذشت و صدای پدر بهار رساتر از همیشه گشته بود . بهار هر روز سوپ مقوی و سبک می پخت و به مادرش می داد که به پدرش بخوراند ، پدر هول هولکی سوپ را سر می کشید و سبزی تازه را می خورد و به پشتی تکیه می داد و برای هضم بهتر غذایش هم که شده دوباره آه و ناله سر می داد ، خوب ، بهار چه می کرد ؟ لبخند می زد ، با خودش فکر می کرد که فردا جو سوپ را بیشتر کند یا سینه مرغ در سوپ بریزد. ولی نه فقط این نبود ، یاد بهرام هم می افتاد ، به بهرام گفته بود پدرش زیاد کار کرده و مریض است،بنابراین فعلا دیدار و نامه نگاری در کار نیست. بهرام هم اولش سرگمه هایش در هم رفته بود ولی چند دقیقه بعد با اکراه قبول کرده بود.
دو هفته ای از این ماجرا نگذشته بود که وقتی بهار چادر سیاه ضخیمی را که مادربزرگش از کربلا آورده بود ، سرش کرده بود تا برود جو و مرغ و سبزی بخرد ، بهرام سر راهش سبز شد ، بهرام بی تاب بود ، می خواست با بهارش حرف بزند.
بهار اخم کرد و با ایما و اشاره به بهرام گفت که برود ، نرفت ، بهار مجبور شد با بهرام حرف بزند ، تشر زد که چرا سر راهش سبز شده است . غافل از این که اقدس خانم یکی از زن های محله آن ها را از دور دیده بود.
اقدس خانم چهارمین صیغه حاج آقا بود ، حاج آقا اسمش نعمت الله بود . اقدس خانم در پانزده سالگس چشم باز کرده بود که دیده بود از دنده چپ یک مرد چهل ساله بیرون زده است ، بیست سال از آن زمان می گذشت. اقدس چند ماهی بود که حاج آقا را ندیده بود ، حوصله اش هم از بیکاری سر رفته بود.پس از قوه تخیلش که به لطف تنهایی و بیکاری ورزیده شده بود ، کمک گرفت و داستانی نیمه ا.ر.و.ت.ی.ک. از این جریان پرداخت و برای نفیسه بانو تعریف کرد . نفیسه بانو دلش گرفت ، چشمانش سیاهی رفت اما ترسید چیزی به پدر بهار بگوید.
اقدس خانوم که چند روزی بود گوش خوابانده بود و منتظر صدای جیغ و داد و کتک کاری از منزل عبدالله بود،وقتی دید صدایی از خانه مشهدی عبدالله در نمی آید ، دست به کارشد . می پرسید چرا ؟
چون حاجی تلویحا به اقدس گفته بود که دیگر پول نفقه دادن به اقدس را ندارد و اقدس خانم باید جول و پلاسش را جمع می کرد که صیغه طلاق جاری شود . از طرفی عبدالله هم بدش نمی آمد یک زن نسبتا جوان و فربه از دنده اش بیرون بپرد و بیفتد وسط خانه اش آن هم بدون اهل و عیال که مزاحم دل دادن و قلوه گرفتن آن دو شوند .
راستش را بخواهید سربسته این موضوع را به اقدس گفته بود و ناز و ادا تحویل گرفته بود و حاجی هم که خودش داشت شر را کم می کرد . خلاصه اقدس خانم یکی دو شب هم به ماجرا پر و بال داد،یکی کند و دوتا چسباند و یک داستان شسته رفته ساخت و پرداخت و با کلی "استغفرالله" ، "نعوذبالله" ، "خدا به دور" ، "آخر الزمان شده" ، "کرم از خود درخته" ، "خدا داند " و ... به خورد خاله شلخته ها و خانم باجی های محل داد و آن ها هم عقده دوری شوهرهاشان را توش اضافه کرد کردند و نمک تخیل به آن افزودند و در گوش هم خواندند .
بعضی ها هم برای بازشدن سر صحبت و معاشرت شب جمعه آن را نم نمک در گوش شوهرهاشان خواندند و شوهرهاشان هم در قهوه خانه یا بیخ دیوار برای خالی نبودن عریضه هم که شده آن را با عریانی خاص مردها برای هم تعریف کردند. تا این که ماجرا که حالا دیگر تبدیل به یک صحنه شهوانی از عقده های فروخرده تعداد زیادی آدم شده بود به گوش عبدالله رسید . عبدالله به خانه آمد ، بهار را اینقدر کتک زد که خون بالا آورد و سرش گیج رفت ، افتاد و بیهوش شد و دو روز در درمانگاه ماند و بعدش مرد. وقتی بهار رفت ، زمستان بود . پدر، مادر را طلاق داد ، بهار بود که پدر اقدس را صیغه کرد و تابستان بود که یکی از دنده چپ بهرام بیرون زد .
پینوشت ها :
1 - این داستان یک سال پیش نوشته شده است .
تقدیم به دوست بسیار جوانم که فعال زنان است،به امید موفقیتش .
2 - سورنا هاشمی،دانشجوی دانشگاه زنجان دیروز عصر برای چندمین بار بازداشت شد.
3 - استفاده از مطلب منوط به ذکر منبع همراه با لینک مربوطه است.
4 - درصدد ساختن کتاب موبایل برای داستان هایم هستم
5 - دوستان نظر یادتان نرود .
در قسمت قبل دیدید كه لنگه كفش مذكور چگونه به ارتباطش با محافل
صهیونیستی اعتراف كرد و همچنین از اصل و نسب این عامل مزدور باخبر شدید ،
لازم دیدیم كه ابتدا كمی با فردریش نایك كه یك سرمایه دار بزرگ یهودی است
آشنا بشید كه بدانید این لنگه كفش،خود قربانی توطئه ای شوم بوده و از همان
ابتدای كودكی تحت تعلیم آموزه های صهیونیستی قرار داشته است. پینوشت ها : 1 - قسمت اول اعترافات یک لنگه کفش را میتوانید اینجا بخوانید. 4 - و اما پس از چندین ماه فعالیت در سرویس بلاگفا حال به دلیل مشکلات فراوان مجبور به ترک بلاگفا و ورود به میهن بلاگ شدم. تمامی مطالب وبلاگ بلاگفا به اینجا انتقال یافته و دامین به این وبلاگ وصل خواهد شد.
فردریش
نایك ، پدر رسانه ای صهیونیزم ، فردی بود كه برای اولین با دادن مبلغ های
كلان خودش رو به ستارگان خود فروخته ای همچون دیود بكهام و رونالدینیو
پوشاند و به این صورت بود كه شهرت بدست آورد ،تا اون را برای اهداف شومش
به كار بگیره.
البته نایك خود عضو دون پایه ای از لابی
صهیونیستی بود ، افرادی مثل دیوید پپسی ، نیكلای نستله و حتی یوهان اینتل
چهره های شاخص این لابی قدرت صهیونیزم هستن ، نظریه پرداز این گروه كسی
نیست جز فیلیپ موریس ، كه در واقع پایه گذار صهیونیزم كالا مدار و ارائه
دهنده فرهنگ سرطان در بین جوامع جهان سوم است .
حال می پردازیم به بقیه اعترافات :
- خب خوش میگذره ؟
- بله ، البته آنجا اش كه من را به زور پای آن مانكن كه شماره پایش چهار شماره از من بیشتر بود كردید ، یك خورده درد داشت.
- به هر حال اینها همش برای خودته ،می دونی كه هادی جان ما بهت علاقه داریم ...
- بله می دونم ، من فقط برای خالی نبودن عریضه گفتم .
- خب ، میگفتی ، داشتی می دویدی ...
-
بله داشتیم می دویدیم كه همسرم محبتش به جوش آمد و آمد طرف من ، آن جا بود
كه صاحبمان پخش شد روی زمین و من دیگر یادم نمی آید چه شد ، وقتی چشمانم
را باز كردم وسط خیابان تنها بودم. از دور دیدم چند نفر ریخته بودند سر
صاحبم. گمان كنم آمده بودند ببینند احیانا صدمه ندیده باشد ،خلاصه بعد ها
فهمیدم در اثر همین اتفاق دچار مننژیت شده و فوت كرده است .
- خدا از سر گناهان همه بنده های گناهكارش بگذرد ، خب می گفتی :
-
بله ،من ماندم تنها وسط خیابان شلوغ ، سریعا خودم را به باجه تلفن عمومی
رساندم و از بالا سری ام كسب تكلیف كردم،گفتند فعلا برو یك جایی مخفی شو
تا بعدا كه توسط رابطمان باهات تماس می گیریم. اسم رمزمان هم شد
" تقلب "،قرار شد هر روز راس ساعت 12 بروم پارك لاله منتظر باشم تا ساعت یك بعد از نیمه شب تا بلكه رابط بیاید .
- خب ، رابط كی آمد ؟
- یك روز قبل از حمله به آقای صفار .
- تا اون موقع چه كار می كردی؟
-
پراكنده در اغتشاشات شركت می كردم ، خودم را پرت می كردم طرف شیشه مغازه
ها و بانك ها ، به مردم یواشكی تیپا می زدم كه به هم دعوا كنن ، كفش های
دیگه به خصوص خانم ها رو اغفال می كردم به هر حال آدیداس بودم .
- رابط كه بود ؟
- وقتی آمد باورم نمی شد،ولی وقتی اسم رمز را گفت مطمئن شدم كه خودش است ، آقای "م.م"
- بله می دونستیم ، خواستم ببینم راست می گیی یا نه .
- خب نه الکی گفتم آقای " م.ك " بود ، ها ها ها ...
- سروان ، ایشون رو ببر بده دست فری شلیك ، یک دست گل كوچیك بزنید حالش جا بیاد .
- بابا چرا بی جنبه بازی در میاری ، شوخی كردم ،آقا اشتباه كردم ، ببخشید ...
- مگه من باباتم باهام شوخی می كنی ؟
- ببخشید ، غلط كردم .
- باقیش رو بگو .
-
بله ، ایشون اومد به من گفت ماموریت اینه كه بری دانشگاه ... و منتظر
بمونی ،هروقت آقای صفار اومد خودت رو پرت كن طرفش،ما هم از این طرف قضیه
رو تو بوق و كرنا می كنیم ، من رفتم اونجا و بقیه اش رو هم كه مستحضرید.
-
بله میدونم ، اینجا رو لقد كن ، و اینجا رو ، و این صحفه رو . خب ،پروندت
میره دادگاه،بعدشم از بند آویزونت می کنن تا بمیری تا اون موقع بندازیدش
تو قوطی جفتی ، با اون كفش ملی قاتل كه خودش رو كرده بود تو حلق
صاحبش،بندهاشون رو هم ببند به هم ...
2 - بازجویان محترم ، بنده هر وقت که شما امر کنید توجیه هستم !
3 - دوستان عزیز ، این مطلب برای نشر در نشریه دانشگاه ارسال شده است ،
استفاده از مطلب تنها با ذکر نام منبع + لینک مربوطه بلامانع است.
از تمامی دوستانی که در وبلاگ قبل نظر داده بودند تشکر می کنم و بابت این که نتوانستم نظرات را منتقل کنم معذرت خواهی می کنم.
- برچسب ها:فردای روشن ،طلوع اندیشه ،لنگه کفش ،صفار هرندی ،انقلاب مخملی ،انقلاب نرم ،کیهان ،اعترافات ،اعتراف ،بازجویی ،طنز ،سیاسی ،سیاست ،
حتما افراد زیادی را در
آشنایان و یا دوستان و حتی خیابان ها یا مراکز فروش دیده اید که لباس های
گشاد به تن کرده اند.اگر هم تا به حال به این چنین افرادی بر نخورده اید ،
حتما تلویزون و "شوک" معروفش را حد اقل یک بار دیده اید، این برنامه پر
است از این جور آدم ها ، شاید خیلی هاتان هم به این جور آدم ها خندیده اید
و لباس هاشان را مسخره دانسته اید.شاید هم تحت تاثیر شوک ! کلی به این آدم
ها بد و بیراه گفته اید و آن ها را شیطان پرست خوانده اید ، این آدم ها
متعلق به یک خرده فرهنگ به نام "هیپ هاپ" اند ، شاید "گرافیتی" هاشان را هم روی دیوار ها دیده باشید... ولی یک لحظه صبر کنید ! (گردنبند باند "صامت" یکی از گروه های رپ فارسی) پینوشت : 1 - این مطلب برای چاپ در نشریه دانشگاهی ارسال شده است . استفاده از مطلب تنها با ذکر منبع با لینک مربوطه بلامانع است .
بله
؛ درست خواندید ، راننده تاکسی های تهران با آن لحن معروف صحبتشان ، بالا
شهری ها ، بچه های پایین شهر، یا اصلا همین اراذل و اوباش که "دم موشی"
میگذارند و جای تیغ روی صورت و دستانشان مانند درجه نظامیان رده بندیشان
میکند ، قشر متوسط جامعه ، خاله خانم باجی ها که برای دختر های دم بخت
خواستگار پیدا میکنند یا حتی در همین دانشگاه های خودمان ، در همین
خوابگاه های دانشجویی همین قضیه معروف "ترم بالایی" و "صفری" و نظمی که
اینگونه پدید آمده و افرادی که بر اساس آن رده بندی میشوند، همه و همه
خرده فرهنگ هایی را در داخل فرهنگ اصلی جامعه تشکیل داده اند.
براساس
تعریف :"خرده فرهنگ بر دستگاهی از ارزشها، سلوكها، شیوههای رفتار و طرز
زندگی یك گروه اجتماعی كه از فرهنگ مسلط جامعه مفروض، متمایز ولی با آن
مرتبط است، اطلاق میشود. خرده فرهنگها غالبا متأثر از طبقه اجتماعی
هستند، بطوری كه میتوان گفت هر طبقه اجتماعی یك خرده فرهنگ است؛ البته
هر خرده فرهنگی لزوما یك طبقه اجتماعی محسوب نمیشود؛ زیرا طبقه اجتماعی
(Social Class) همیشه دلالت بر قشربندی عمودی دارد. یك طبقه متضمن مفهوم
«بالاتر» و «پائینتر» است؛ در حالی كه خردهفرهنگ همیشه چنین مفهومی را
در خود نمیپروراند."
چند خرده فرهنگ درجهان وجود دارد ؟ کسی
نمیداند ، حتی نمیتوان ادعا کرد که خرده فرهنگ های ایران شناسایی شده اند
، خرده فرهنگ ها به سرعت و با رشد اجتماعی ، اقتصادی ، تکنولوژیکی ، حتی
به دلیل اعتراض (مثل خرده فرهنگ هیپ هاپ) زاده میشوند ، تغییر میکنند و به
مکان های دیگر سرایت میکنند و حتی میمیرند . ولی میتوان گفت که هر قومیت
در جهان تشکیل یک خرده فرهنگ را میدهد.
برای مثال : شاید برای
شما پیش آمده باشد که از محل زندگی تان به جای دیگری سفر کنید ، آنجا به
رفتاری برخورد میکنید که مخصوص همان جاست ولی به نوعی با فرهنگ جامعه
ارتباط دارد ، برای مثال رسم های عروسی،عزاداری ، مهمانی رفتن و مهمانی
گرفتن و ... نوع پوشش و لباس های محلی اقوام و حتی گویششان همگی جزو خرده
فرهنگی است که آن قوم به آن تعلق دارد.
مفهوم دیگری كه در
ارتباط با خرده فرهنگ مطرح میباشد ضد فرهنگ است. "ضد فرهنگ، خرده فرهنگی
است كه ارزشها و هنجارهای شیوه زندگی آن اساسا با فرهنگ حاكم در تضاد است.
چنین گروهی آگاهانه برخی از مهمترین هنجارهای جامعه بزرگتر را رد میکند
". مثلا : خرده فرهنگ هایی که به دشمنی با دین اکثریت یا اقلیتی برخیزند
یا یک سنت فراگیر در فرهنگ غالب را به چالش بکشند ، گروه هایی که آگاهانه
سعی در از بین بردن یا وارونه جلوه دادن تاریخ یک کشور دارند،گروه های
نژاد پرست و گروه های جدایی طلب در قومیت های یک سرزمین واحد که دارای
فرهنگ غالب واحدی است ، نمونه هایی از ضد فرهنگ ها هستند .
روابط
بین خرده فرهنگ ها و جوامع مختلف و آسیب شناسی خرده فرهنگ ها چنان پیچیده
است که در این مطلب کوتاه نمی توان در مورد همه آنها بحث کرد ، برای مثال
این که خرده فرهنگ ها چگونه به جوامع مختلف سرایت میکنند یا از میان
میروند ، با به تعبیری ساده تر چگونه است که" رپ" فارسی به وجود می آید و
چرا دیگر از لوطی های زمان قاجار با آن دستمال هاشان خبری نیست، بسیار
پیچیده است، این بحث را چندین رشته از جمله: جامعه شناسی ، مهندسی شبکه
های اجتماعی ، روان شناسی و ... از جنبه های مختلف مورد بحث و بررسی قرار
میدهند .
در این مطلب سعی شده است که دیدگاه تازه ای به سوی
اجتماع برای شما ایجاد شود و به پدیده ها و "خرده فرهنگ" های جدید اجتماعی
را نه به عنوان یک انحراف بزرگ یا تهاجم دشمنان ، که به عنوان یک خاصیت و
مشخصه جامعه ای بنگرید که مانند یک موجود زنده همواره در حال تغییر و تحول
است .
یک ماهی است که با یک بازی آنلاین جدید و منحصر به فرد آشنا شدم . این بازی بر خلاف دیگر بازی ها پایه هایش را در زندگی واقعی ما استوار کرده است . زندگی دوم ، زندگی آنلاین ! لینک عضویت در بازی ( حتما از این لینک عضو شوید که بتوانم در صورت نیاز کمکتان کنم) لینک جزوه آموزشی بازی ( اگر میخواهید زود تر از همه چیز سر در بیاورید ، توصیه میکنم بخوانید) پی نوشت : 1 - اگر مشکلی در ثبت نام داشتید در نظر ها قرار دهید که راهنماییتان کنم 2 - در صورت بروز مشکل در بازی ابتدا جزوه را مطالعه کنید ، اگر حل نشد همین جا مطرح کنید.
انصافا باید بگویم که جذبش شده ام ، شخص خودم خیلی اهل بازی نبودم و نیستم
. مخصوصا بازی هایی مثل تراوین و یا نایت ولف ... که دنیای واقعی ما را
تصویر نمیکنند و بیشتر وجه قبیله ای یا اساطیری دارند.
میتوانید موسسه خیریه تاسیس کنید و به نیازمندان کمک کنید ، یا عضو مافیا شوید !
ممکن
است بخواهید سرباز باشید و درجه های نظامی بگیرید ، ستوان ، گروه بان و...
یا رئیس یک کارخانه با چندین کارگر شوید ، یا حتی هر دو ... تمام این
خصویات هیجان انگیز را در نظر بگیرید ... یک دنیای مجازی !
این
بازی به دلیل انسان مدار بودنش ، بسیار انعطاف پذیر است تا جایی که همان
طور که در صفحه اول سایت بازی دیده میشود حتی به آن لقب زندگی دوم داده
اند ...
ویژگی دیگر این بازی وقت گیر نبودن این بازی است ،
کارهای اساسی این بازی در روز تنها 5 دقیق طول میکشد و شما میتوانید با
توجه به وقتی که به این بازی اختصاص میدهید روزنامه مطالعه کنید و یا با
دوستان خود صحبت کنید یا دوستان جدیدی بیابید . در واقع خودتان تعیین کنید
که چقدر میخواهید بازی کنید ...
این تنها یک بازی نیست ، تمرینی است برای یاد گرفتن زندگی واقعی ،
شخصا چیز های زیادی در مورد سیاست و اجتماع و ... از این بازی فرا گرفتم که در زندگی واقعی نیز صادق بودند .
تاریخ
و ساعت منحصر به فرد بازی و اختلاف ساعت کشورهای مختلف حس قرار داشتن در
یک دنیای جدید را به شما القا میکند و این انتهای کار نیست ... به شما
توصیه میکنم که حتما در این بازی عضو شوید .
- برچسب ها:Erepublik ،آنلاین ،بازی آنلاین ،بازی ،مجازی ،زندگی مجازی ،زندگی ،ایرپابلیک ،آموزش ،
اشتباه نكنید ! مطلبی كه در حال خواندش هستید هیچ ربطی به احمدی نژاد ندارد . البته اگر هم پیدا كرد تقصیر خودش است ! قضیه مربوط میشود به یك خبر ، پرتاب لنگه كفش به
سمت صفار هرندی ،وزیر ارشاد معزول دولت نهم ، گویا یك لنگه كفش داشته
دنبال آن یكی لنگه اش میگشته كه به سر راه آقای صفار قرار گرفته ، آقای
قبلا وزیر هم با توجه به سابقه اش كفش را دستگیر كرده و تحویل مراجع قضایی
داده است . البته این خلاصه این كه شنیدید به نقل از یك سایت وابسته به
محافل معلوم الحال و بنیاد سوروس بود . این عامل بیگانه ،پس از همنشینی
با بازجوهای عزیز كه ذكر خیرشان ورد زبان همه بازداشتیان جریانات پس از
انتخابات است در طی یك اتفاق رایج كه قبلا برای برادر حجاریان هم افتاده ،
به حرف آمده است و نطقش باز شده و الان از من و شما بهتر حرف میزند ،
اعتراف نامه ای نوشته كه با هم میخوانیم. - نام و نام خانوادگی ؟ - هادی داس آبادی هستم ملقب به آدیداس - نام پدر ؟ - فردریش نایك - شما در وقایع بعد از انتخابات دستگیر شدی ، خودت مثل آدم بگو از كجا پیدات شد : - من در داس آباد ویتانم بدنیا اومدم ولی چون
خانواده ام فقیر بود من را فروختند به یك آقایی كه بعد ها فهمیدم نامش
سیروس یونسی است كه در اسرائیل ،آخ... فلسطین اشغالی جورج سوروس صدایش
میكردند. آن آقا من رو با خودش برد به هرجا كه شما بگین و اونجا من رو
استحاله كرد و دوره های خرابكاری رو همون جا گذروندم ، یك سال هم دوره
خربكاری مخصوص وقایع بعد از انتخابات دهم رو دیدم . - دقیقا چه سالی بود ؟ - سال 2000 میلادی بود . - ادامه بده : - بله ، حدود اسفند ماه بود كه من رو بردند پیش یك
آقایی كه علی آقا صدایش میكردیم و میگفتند مربی است ، بهش گفتند كه من
هلندی هستم و من را ببرد برای فروش ، آن بنده خدا هم خبر نداشت قضیه از چه
قرار است ، به این ترتیب بود كه آمدیم ایران ، استوك دار هامان را بردند
برای تیم ملی ،ما را بردند توی یك فروشگاهی در تهران . - چند روز آنجا بودی ؟ - حدود چهار ماه ، آنجا تمرینات آمادگی میكردیم . - بعد چه شد ؟ - یك خانوم جوانی آمد ما را خرید و گذاشته شدیم
داخل یك قوطی ، من چون خیلی از قوطی میترسیدم از هوش رفتم و وقتی به هوش
آدم در پای یك آقا پسری بودم ، آنجا فهمیدم كه همسری كه سازمان برایم
انتخاب كرده بود كیست . - چه شد كه از تیم جدا شدی ؟ - یك روز صاحب مان آمد ما را پوشید و برد در یك
جایی كه حدود 6 میلیون كفش دیگر بودند.تازه آنجا بود كه عمق عملیات سازمان
را فهمیدم . - نفهمیدی كجا بود ؟ - با توجه به كلاس های آسفالت شناسی كه برامان گذاشته بودند ، باید حدود خیابان آزادی میبود. - پس در تظاهرات هم شركت كرده ای ؟ - بله ،البته ما كه بازیچه دست سازمان بودیم
،الان كه بیشتر وقت فكر كردن پیدا كرده ام میفهمم كه چقدر اشتباه كرده ام
، آخر این جا برای ما مثل نقاهت گاه بود . - خواهش میكنم ، خب میگفتی داش هادی ... - آره دیگر ، جانم برایت بگوید كه ناگهان چندین
صدای ناهنجار متوالی به گوشم رسید و صاحبمان دوید ، فكر كنم شكم روش پیدا
كرده بود وگرنه من كه جز مهر ورزی هیچ ندیدم .سرت را درد نیاورم آنقدر
دویدیم كه كفم سابیده شد ، راستی میخواستم بابت این قضیه از صاحبم شكایت
كنم ، همچنین خواستار دستگیری سران اغتشاشات هستم . - خب برای جلسه اول بس است ، سروان بگذاریدش تو قوطی انفرادی . پینوشت :
البته اضافه كنم كه ما تمرین پهن شدن در خیابان ندیده بودیم ، ربطی به رسته ما نداشت .
۱ - این مطلب در نشریه "فردای روشن" در دانشگاه منتشر خواهد شد .
- برچسب ها:فردای روشن ،طلوع اندیشه ،لنگه کفش ،صفار هرندی ،انقلاب مخملی ،انقلاب نرم ،کیهان ،اعترافات ،اعتراف ،بازجویی ،طنز ،سیاسی ،سیاست ،
روز های سرد پاییز، روزهایی که
مادرم را به یادم می آورد ، روز مدرسه ، روز اولین معلم ، روز اولین کلاس
درس ، روز اولین استاد . این سوز غریب هوا ، مثل گریه ای که نخواهی کسی
ببیندش و لرزش مطبوع بدنت در نسیم سرد که گویی حقیقتی ژرف را دریافته است.
بوی مرگ میدهد انگار همه جا ، مرگ آرام پیرمردی در تخت خواب ، یا مرگ آرام
یک مادر شاید . روزی که برای اولین بار هم
آغوشت شدم و میترسیدی ، اضطرابی که توی جان هر دومان
دویده بود و انگار میخواست تا قیامت بدود ، گرمی بدن هامان و قلبمان ،
سوز هوای بیرون ، گرمی نگاهت ، باور نداشتم که چشمی ساده بنگردم ، عریانی
ناب . داشتم میدیدمت ، آنور چشم های سیاهت ، اوج لذت وقتی فشارم میدادی به
بدنت و سینه هات را احساس میکردم . طپش قلب هامان یادت هست ؟ با هم
میتپیدند ، باهم خاموشی میگرفتند. هم آوا ، هم آهنگ . صدای نفس هامان و حس
شهوت که ظهورش را با هم آبستن بودیم . یک دنیا دو نفره شکل گرفته بود روی
یک تخت ، توی یک اتاق .لذت نفس کشیدن روی نرمه گوش ام ، لمس بدنت ، هر
برجستگی ، دنیایی مینمود پیش چشمم که ارزش داشت تمام عمرم را صرف دریافتش
کنم و چنان در آغوش هم بودیم که حس احمقانه ای مرا از این میترساند که در
هم ادغام شویم ، یکی شویم . صدایت از بهشت می آمد،خوب یادم است،مثل اولین
روز مدرسه. چه لذت غریبی دارد زیر دوش گرم رفتن
در حالی که حمام هنوز سرد است . یا جلوی بخاری لم دادن و فکر کردن به
سرمای بیرون خانه و احوال عابران پیاده ؛ چه دردی دارد به یاد آوردن آدم
هایی که حالا زیر خروار ها خاک پیر دارند تمام میشوند ، سردشان است شاید ،
این عوالم که مخصوص این روزهاست ، روز های اول پاییز که انگار باورت
نمیشود که هوا دوباره سرد خواهد شد و هنوز به سرما ایمان نیاورده ای . پینوشت : 1 - دوستان گرامی این یک یادداشت است و شخصیت ها و وقابع در آن الزاما واقعی نمی باشند.
- برچسب ها:یادداشت شخصی ،پاییز ،شخصی ،سرما ،
سال ها بود که هر روز صبح که چشمانش را باز میکرد ، بعد از کلی کش و قوس
دادن به بدن نه چندان خوش تراشش ، به زمین نگاه زنش نگاه میکرد که همیشه
آن وقت صبح خواب بود . نگاهی نه از روی عشق و محبت که از روی عادت ، شاید هم غیرت. 4 - این یکی را دو روز بعد از انتشار دادم :
همیشه
یادش می آمد آن صبح که بلند شده بود و دیده بود که زنش نیست، چه فکر ها که
از سرش نگذرانده بود ، تقریبا تصمیم داشت بکشدش. و وقتی زن با یک نان سنگک
برگشته بود ، کلی کتکش زده بود.
بنده خدا زبانش بند آمده بود ، یک روز قهر کرد ، جوابش را نمیداد ، دو سه روزی هم سرسنگین شده بود ، شب جمعه ای هم آشتی کردند.
زن
خوبی بود ، نجیب ، کم حرف ، مطیع ، سرش تو کار خودش بود ، بچه ها را بزرگ
میکرد ، 4 تا بودند همه دختر . مرحوم پدرش 6 تا بچه داشت،سه تا از زن اول
، 4 تا از زن دوم که چون آخری پسر بود ، زن اول حسودی کرد و تریاک به
خوردش داد ، بچه آخری مرد.
او از زن اول پدرش بود . بر خورده بود بین کلی بچه قد و نیم قد ، چون بچه زن سوگلی نبود ، پدر زیاد تحویلش نمیگرفت.
مادر هم اغلب شب جمعه ها به یک بهانه ای کتکش میزد ، یکبار به خاطر این که سوت می زد کتک خورد .
پدرش یک صبح جمعه سکته کرد ، نصفش لمس شد. مجبور شد مدرسه را رها کند و برای خرجی خانه به عملگی برود.
زیاد
هم ناراحت نبود که به مدرسه نمیرود ، تازه کلی دق دلی اش را سر زن دومی
باباش در آورد . خرجی خانه را به مادرش میداد . مادرش هم به هوو اش یک پول
سیاه نمیداد . زن بیچاره هم افتاد به کلفتی ، بعد از یک مدت هم مادرش به
هوو انگ بدکارگی زد و با اینکه بچه هاش کوچک بودند ، از خانه شوهر
انداختنش بیرون ، بنده خدا با سه تا بچه معلوم نشد سرنوشتش چه شد . بعد ها
شنیدند که صیغه میشود و روزگار خودش و بچه هایش که حالا 4 تا شده بودند را
میگذراند. ولی چون خبر موثق نبود زیاد رویش حساب نکردند . البته اگر هم
موثق بود برایشان فرقی نمیکرد.
بلند که میشد
،اول به دستشویی میرفت، خودش میگفت مستراح ،وضو اش را میگرفت ولی حوصله اش
وسط ها سر میرفت و سنبل میکرد نماز صبح را تند و تند میخواند که رفع تکلیف
کرده باشد .
وقتی سلام را میداد ، سفره صبحانه آماده بود ، کتری هم روی اجاق گاز قدیمی داشت میجوشید . اجاق گاز جهیزیه زنش بود.
عادت داشت بعد از صبحانه چایی را با قند بنوشد .
زن
بیچاره ، هنوز بعد از شانزده سال حس میکرد که شوهرش پیشش نخوابیده ، بیدار
میشد . اگر صبح بود ، بدون معطلی برمی خاست و بساط صبحانه را همان طور
کورمال کورمال آماده میکرد ، یک روز دستش خورد و قوری چینی جهیزیه اش
افتاد خرد شد ، بیچاره خشکش زده بود که شوهر با مشت کوبید بر سرش ، از حال
رفت ، وقتی به هوش آمد شوهرش داشت بر سر خودش میزد و دائم لبش را گاز
میگرفت . یک نبات داغ برای خودش درست کرد ،خورد تا چند روز غصه قوری اش را
میخورد که شوهرش یم قوری روی خرید و کلی هم طعنه زد که "آهنی خریدم که
نشکند ، به تو که نمیشود اعتماد کرد"
مرد هیچ وقت از این که زنش بیدار شدنش را حس میکند تعجب نکرده بود ، همان طور که هیچ وقت از کارش سپاس گزاری هم نکرده بود.
عادت داشت صبح ها کره و مربا بخورد.وقتی صبحانه اش تمام میشد ، چای هم حاضر بود .
زنش
همیشه بعد از او صبحانه می خورد ، عادت داشت چایی اش را شیرین کند .مربا
هم نمیخورد ، نان و کره ،نمیخواست مربا هایش زود تمام شود ، به قول خودش
لا اقل نصف سال باید دوام می آوردند چرا که شوهرش پول اضافی برای مربا
خریدن نداشت. به بچه ها هم مربا نمیداد ، میگفت : "اینقدر میخورید که شاه
با آن همه خدم و حشم نمیخورد، مربا برای چیتان است ؟ بیایید من را هم
بخورید، از قحطی آمده اند انگار! تا لنگ ظهر کپل به کپل میدهید و خرناش
میکشید،مربا هم میخواهید؟! باباتان از سحر تا شام جان میکند شما لم داده
اید توی خانه یک قرمساق هم پیدا نمیشود بیاید شما را بگیرد،بلند شوید رخت
هاتان مانده روی زمین جانم مرگ شده ها. "
صبح ها
مرد را با یک من عسل هم نمیشد فرو برد ، عادت داشت مثل پدر خدابیامرزش هر
روز صبح از یک جای سفره ایراد بگیرد ، اگر عیبی پیدا نمیکرد میگفت چای
جوشیده است و به همان بهانه با اوقات تلخی از خانه بیرون بزند. زن هیچوقت
چیزی نمیگفت. فقط گاهی وقت ها که در بسته میشد میگفت : "الهی نئشت رو از
این در بیارن تو به حق فاطمه زهرا..." ، همیشه هم بعد از چند دقیقه از
حرفش پشیمان میشد . با نگرانی برایش آیت الکرسی میخواند.
مرد شغل ثابتی نداشت ، کارگر روز مزد بود ، یک روز عملگی ، یک روز بنایی ، حتی یک روز نقش نزدیکان یک مرده را بازی کرد !
اغلب
وقت ها کار گیر می آمد ، وقتی هم که کاری پیدا نمی شد . عنق به خانه بر
میگشت ، یک بهانه پیدا میرد و حسابی بچه هایش را کتک میزد و بعد هم یک چای
میخورد و میخوابید.
خلاصه روزگار میگذشت ...
پینوشت :
1 - این داستان ، جلوی ستاد خبری وزارت اطلاعات نوشته شده است.
تقدیمش میکنم به همان دوستی که همزمان با زاده شدن این داستان، داشت جواب پس میداد .
2 - کپی مطلب و یا هرگونه استفاده دیگر از آن تنها با ذکر منبع همراه با لینک مطلب بلامانع است.
3 - این داستان واقعی نیست ، ممکن است هم باشد !

