تبلیغات
تحفه الشمس - صادقانه
پنجشنبه 28 آبان 1388  07:47 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: یاداشت های شخصی ،

زندگی هر انسانس آکنده است از لحظات خوب و بد ، سود و زیان ، گویا زندگی ما در همین خوب و بد خلاصه شده است.
زندگی من با کسی فرقی ندارد ، من برگزیده نیستم و این بسیار شعف انگیز است . میتوانستم یک نابغه باشم ، میتوانستم دیوانه باشم
این که امروز را چگونه سپری کردم ، این که دیروز چون گذشت ، این که فردا را کسی نمی شناسد ، این که تصادفا نوشته ام بوی آهنگ گرفت ، این که ساعت 4 صبح است یا این که به چنار سبز سر کوچه نگاه میکنم و غمگینم یا این که امروز دوستانم را دیدم  و حتی این که پلک هایم سنگین است ، این لحظه ها ، این "حال" ها ، زندگی من هستند .
چرا باید به دنبال سوال دوید ؟ چرا باید در فلسفه گم شد ؟ مگر بی فلسفه شب ها بوی دیگری میدهند ؟ یا کلاغ ها روی درخت سر کوچه قارقار نمیکنند ؟
کودک که بودم – شاید کودک تر که بودم بهتر باشد – چشمانم را میبستم ، ترسم از این بود که وقتی چشم هایم بسته بماند دنیا نیست میشود ، پس زود چشمانم را میگشودم .
حالا این ترس کودکی ، این وهم یک مغز کوچولو ریشه دمانده ، مثل خودمان بزرگ شده و لباس معقول بودن به تن کرده ، هنوز هم فکر میکنیم  ما اساس جهانیم ، هنوز هم فکر میکنیم جهان از برای ماست و نه ما از برای جهان ، فکر میکنیم زندگی مان اینقدر ارزش دارد که برای خود دنیامان را کالبد شکافی کنیم ، این پارچه در هم تنیده را تار پود بگسلانیم تا بفهمیم اش .
مگر نه این که پارچه بافته شده زیباست ، این در هم تنیدگی رازگونه اش زیبایش کرده ، اگر بخواهیم زیبایی را در اجزای پارچه بجوییم از بینش میبریم .
چرا این گونه ؟ چرا عادت داریم بشکافیم ؟ حتی در عرفانمان هم  میخواهیم همه چیز را برداریم ، همه چیز را بشکافیم . مگر قرار است که هر چیزی ته داشته باشد ؟
حالا نمیشود بی سر و ته بود ؟ بی سر و ته بودن چه عیبی دارد مگر ؟ بوی نسیم را حس نمیکنی ؟ چرا باید با یک "چرا " و "چگونه" این لذت را مشوش کرد ؟
نسیم برای من نوزید ، به من خورد ، کلاغ ها هم برای من قارقار نمی کنند و درخت چنار با آن برگ های بزرگش
برای من سبز نیست .
اصلا صادق باشیم ، مگر دنیا بی آدم چیزی کم می آورد ؟

   


نظرات()   

تحفه الشمس

داستان ها ،مقالات،مینیمال ها، طنز ها و نظرات شخصی من ...
Creative Commons License