زندگی هر انسانس آکنده است از لحظات خوب و بد ، سود و زیان ، گویا زندگی ما در همین خوب و بد خلاصه شده است.
زندگی من با کسی فرقی ندارد ، من برگزیده نیستم و این بسیار شعف انگیز است . میتوانستم یک نابغه باشم ، میتوانستم دیوانه باشم
این
که امروز را چگونه سپری کردم ، این که دیروز چون گذشت ، این که فردا را
کسی نمی شناسد ، این که تصادفا نوشته ام بوی آهنگ گرفت ، این که ساعت 4
صبح است یا این که به چنار سبز سر کوچه نگاه میکنم و غمگینم یا این که
امروز دوستانم را دیدم و حتی این که پلک هایم سنگین است ، این لحظه ها ،
این "حال" ها ، زندگی من هستند .
چرا باید به دنبال سوال دوید
؟ چرا باید در فلسفه گم شد ؟ مگر بی فلسفه شب ها بوی دیگری میدهند ؟ یا
کلاغ ها روی درخت سر کوچه قارقار نمیکنند ؟
کودک که بودم –
شاید کودک تر که بودم بهتر باشد – چشمانم را میبستم ، ترسم از این بود که
وقتی چشم هایم بسته بماند دنیا نیست میشود ، پس زود چشمانم را میگشودم .
حالا
این ترس کودکی ، این وهم یک مغز کوچولو ریشه دمانده ، مثل خودمان بزرگ شده
و لباس معقول بودن به تن کرده ، هنوز هم فکر میکنیم ما اساس جهانیم ،
هنوز هم فکر میکنیم جهان از برای ماست و نه ما از برای جهان ، فکر میکنیم
زندگی مان اینقدر ارزش دارد که برای خود دنیامان را کالبد شکافی کنیم ،
این پارچه در هم تنیده را تار پود بگسلانیم تا بفهمیم اش .
مگر
نه این که پارچه بافته شده زیباست ، این در هم تنیدگی رازگونه اش زیبایش
کرده ، اگر بخواهیم زیبایی را در اجزای پارچه بجوییم از بینش میبریم .
چرا
این گونه ؟ چرا عادت داریم بشکافیم ؟ حتی در عرفانمان هم میخواهیم همه
چیز را برداریم ، همه چیز را بشکافیم . مگر قرار است که هر چیزی ته داشته
باشد ؟
حالا نمیشود بی سر و ته بود ؟ بی سر و ته بودن چه عیبی
دارد مگر ؟ بوی نسیم را حس نمیکنی ؟ چرا باید با یک "چرا " و "چگونه" این
لذت را مشوش کرد ؟
نسیم برای من نوزید ، به من خورد ، کلاغ ها هم برای من قارقار نمی کنند و درخت چنار با آن برگ های بزرگش
برای من سبز نیست .
اصلا صادق باشیم ، مگر دنیا بی آدم چیزی کم می آورد ؟
- برچسب ها:صادقانه ،یادداشت شخصی ،
تبلیغات
