اشتباه نكنید ! مطلبی كه در حال خواندش هستید هیچ ربطی به احمدی نژاد ندارد . البته اگر هم پیدا كرد تقصیر خودش است ! قضیه مربوط میشود به یك خبر ، پرتاب لنگه كفش به
سمت صفار هرندی ،وزیر ارشاد معزول دولت نهم ، گویا یك لنگه كفش داشته
دنبال آن یكی لنگه اش میگشته كه به سر راه آقای صفار قرار گرفته ، آقای
قبلا وزیر هم با توجه به سابقه اش كفش را دستگیر كرده و تحویل مراجع قضایی
داده است . البته این خلاصه این كه شنیدید به نقل از یك سایت وابسته به
محافل معلوم الحال و بنیاد سوروس بود . این عامل بیگانه ،پس از همنشینی
با بازجوهای عزیز كه ذكر خیرشان ورد زبان همه بازداشتیان جریانات پس از
انتخابات است در طی یك اتفاق رایج كه قبلا برای برادر حجاریان هم افتاده ،
به حرف آمده است و نطقش باز شده و الان از من و شما بهتر حرف میزند ،
اعتراف نامه ای نوشته كه با هم میخوانیم. - نام و نام خانوادگی ؟ - هادی داس آبادی هستم ملقب به آدیداس - نام پدر ؟ - فردریش نایك - شما در وقایع بعد از انتخابات دستگیر شدی ، خودت مثل آدم بگو از كجا پیدات شد : - من در داس آباد ویتانم بدنیا اومدم ولی چون
خانواده ام فقیر بود من را فروختند به یك آقایی كه بعد ها فهمیدم نامش
سیروس یونسی است كه در اسرائیل ،آخ... فلسطین اشغالی جورج سوروس صدایش
میكردند. آن آقا من رو با خودش برد به هرجا كه شما بگین و اونجا من رو
استحاله كرد و دوره های خرابكاری رو همون جا گذروندم ، یك سال هم دوره
خربكاری مخصوص وقایع بعد از انتخابات دهم رو دیدم . - دقیقا چه سالی بود ؟ - سال 2000 میلادی بود . - ادامه بده : - بله ، حدود اسفند ماه بود كه من رو بردند پیش یك
آقایی كه علی آقا صدایش میكردیم و میگفتند مربی است ، بهش گفتند كه من
هلندی هستم و من را ببرد برای فروش ، آن بنده خدا هم خبر نداشت قضیه از چه
قرار است ، به این ترتیب بود كه آمدیم ایران ، استوك دار هامان را بردند
برای تیم ملی ،ما را بردند توی یك فروشگاهی در تهران . - چند روز آنجا بودی ؟ - حدود چهار ماه ، آنجا تمرینات آمادگی میكردیم . - بعد چه شد ؟ - یك خانوم جوانی آمد ما را خرید و گذاشته شدیم
داخل یك قوطی ، من چون خیلی از قوطی میترسیدم از هوش رفتم و وقتی به هوش
آدم در پای یك آقا پسری بودم ، آنجا فهمیدم كه همسری كه سازمان برایم
انتخاب كرده بود كیست . - چه شد كه از تیم جدا شدی ؟ - یك روز صاحب مان آمد ما را پوشید و برد در یك
جایی كه حدود 6 میلیون كفش دیگر بودند.تازه آنجا بود كه عمق عملیات سازمان
را فهمیدم . - نفهمیدی كجا بود ؟ - با توجه به كلاس های آسفالت شناسی كه برامان گذاشته بودند ، باید حدود خیابان آزادی میبود. - پس در تظاهرات هم شركت كرده ای ؟ - بله ،البته ما كه بازیچه دست سازمان بودیم
،الان كه بیشتر وقت فكر كردن پیدا كرده ام میفهمم كه چقدر اشتباه كرده ام
، آخر این جا برای ما مثل نقاهت گاه بود . - خواهش میكنم ، خب میگفتی داش هادی ... - آره دیگر ، جانم برایت بگوید كه ناگهان چندین
صدای ناهنجار متوالی به گوشم رسید و صاحبمان دوید ، فكر كنم شكم روش پیدا
كرده بود وگرنه من كه جز مهر ورزی هیچ ندیدم .سرت را درد نیاورم آنقدر
دویدیم كه كفم سابیده شد ، راستی میخواستم بابت این قضیه از صاحبم شكایت
كنم ، همچنین خواستار دستگیری سران اغتشاشات هستم . - خب برای جلسه اول بس است ، سروان بگذاریدش تو قوطی انفرادی . پینوشت :
البته اضافه كنم كه ما تمرین پهن شدن در خیابان ندیده بودیم ، ربطی به رسته ما نداشت .
۱ - این مطلب در نشریه "فردای روشن" در دانشگاه منتشر خواهد شد .
- برچسب ها:فردای روشن ،طلوع اندیشه ،لنگه کفش ،صفار هرندی ،انقلاب مخملی ،انقلاب نرم ،کیهان ،اعترافات ،اعتراف ،بازجویی ،طنز ،سیاسی ،سیاست ،

