پنجشنبه 28 آبان 1388  07:58 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: یاداشت های شخصی ،

یک ماهی است که با یک بازی آنلاین جدید و منحصر به فرد آشنا شدم .
انصافا باید بگویم که جذبش شده ام ، شخص خودم خیلی اهل بازی نبودم و نیستم . مخصوصا بازی هایی مثل تراوین و یا نایت ولف ... که دنیای واقعی ما را تصویر نمیکنند و بیشتر وجه قبیله ای یا اساطیری دارند.

این بازی بر خلاف دیگر بازی ها پایه هایش را در زندگی واقعی ما استوار کرده است . زندگی دوم ، زندگی آنلاین !

در این بازی به عنوان یک شهروند در یک کشور که خودمان انتخاب میکنیم در دنیایی جدید "متولد" میشویم . کار میکنیم ، مهارت کسب میکنیم ، روزنامه میخوانیم ، روزنامه تاسیس میکنیم ، عضو احزاب سیاسی میشویم ، میتوانیم حزب تاسیس کنیم ، مثل دنیا واقعی به فروشگاه میرویم ، غذا میخریم . درست مثل واقعیت ممکن است انقلابی در بگیرد ، حتی ممکن است خود شما انقلاب را آغاز کنید. دولت ها با هم ارتباط دارند ، مجلس داریم و ریاست جمهوری ، رای گیری ، میتوانید کاندیدا شوید . نماینده مجلس و یا حتی رئیس جمهور ایران شوید ، سیاست های اقتصادی و اجتماعی خود را حاکم سازید ، میتوانید با سران کشور های دیگر در اجلاس ها شرکت کنید و حتی به جایی حمله کنید یا به شما حمله شود ...
میتوانید موسسه خیریه تاسیس کنید و به نیازمندان کمک کنید ، یا عضو مافیا شوید !
ممکن است بخواهید سرباز باشید و درجه های نظامی بگیرید ، ستوان ، گروه بان و... یا رئیس یک کارخانه با چندین کارگر شوید ، یا حتی هر دو ... تمام این خصویات هیجان انگیز را در نظر بگیرید ... یک دنیای مجازی !
این بازی به دلیل انسان مدار بودنش ، بسیار انعطاف پذیر است تا جایی که همان طور که در صفحه اول سایت بازی دیده میشود حتی به آن لقب زندگی دوم داده اند ...
ویژگی دیگر این بازی وقت گیر نبودن این بازی است ، کارهای اساسی این بازی در روز تنها 5 دقیق طول میکشد و شما میتوانید با توجه به وقتی که به این بازی اختصاص میدهید روزنامه مطالعه کنید و یا با دوستان خود صحبت کنید یا دوستان جدیدی بیابید . در واقع خودتان تعیین کنید که چقدر میخواهید بازی کنید ...
این تنها یک بازی نیست ، تمرینی است برای یاد گرفتن زندگی واقعی ،
شخصا چیز های زیادی در مورد سیاست و اجتماع و ... از این بازی فرا گرفتم که در زندگی واقعی نیز صادق بودند .
تاریخ و ساعت منحصر به فرد بازی و اختلاف ساعت کشورهای مختلف حس قرار داشتن در یک دنیای جدید را به شما القا میکند و این انتهای کار نیست ... به شما توصیه میکنم که حتما در این بازی عضو شوید .


لینک عضویت در بازی ( حتما از این لینک عضو شوید که بتوانم در صورت نیاز کمکتان کنم)

لینک جزوه آموزشی بازی ( اگر میخواهید زود تر از همه چیز سر در بیاورید ، توصیه میکنم بخوانید)


پی نوشت :

1 - اگر مشکلی در ثبت نام داشتید در نظر ها قرار دهید که راهنماییتان کنم

2 - در صورت بروز مشکل در بازی ابتدا جزوه را مطالعه کنید ، اگر حل نشد همین جا مطرح کنید.


   


نظرات()   
پنجشنبه 28 آبان 1388  07:55 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: طنز ها ،

اشتباه نكنید ! مطلبی كه در حال خواندش هستید هیچ ربطی به احمدی نژاد ندارد . البته اگر هم پیدا كرد تقصیر خودش است !

قضیه مربوط میشود به یك خبر ، پرتاب لنگه كفش به سمت صفار هرندی ،‌وزیر ارشاد معزول دولت نهم ، گویا یك لنگه كفش داشته دنبال آن یكی لنگه اش میگشته كه به سر راه آقای صفار قرار گرفته ، آقای قبلا وزیر هم با توجه به سابقه اش كفش را دستگیر كرده و تحویل مراجع قضایی داده است . البته این خلاصه این كه شنیدید به نقل از یك سایت وابسته به محافل معلوم الحال و بنیاد سوروس بود . این عامل بیگانه ،‌پس از همنشینی با بازجوهای عزیز كه ذكر خیرشان ورد زبان همه بازداشتیان جریانات پس از انتخابات است در طی یك اتفاق رایج كه قبلا برای برادر حجاریان هم افتاده ، به حرف آمده است و نطقش باز شده و الان از من و شما بهتر حرف میزند ، اعتراف نامه ای نوشته كه با هم میخوانیم.

- نام و نام خانوادگی ؟

- هادی داس آبادی هستم ملقب به آدیداس

- نام پدر ؟

- فردریش نایك

- شما در وقایع بعد از انتخابات دستگیر شدی ، خودت مثل آدم بگو از كجا پیدات شد :

- من در داس آباد ویتانم بدنیا اومدم ولی چون خانواده ام فقیر بود من را فروختند به یك آقایی كه بعد ها فهمیدم نامش سیروس یونسی است كه در اسرائیل ،‌آخ... فلسطین اشغالی جورج سوروس صدایش میكردند. آن آقا من رو با خودش برد به هرجا كه شما بگین و اونجا من رو استحاله كرد و دوره های خرابكاری رو همون جا گذروندم ، یك سال هم دوره خربكاری مخصوص وقایع بعد از انتخابات دهم رو دیدم .

- دقیقا چه سالی بود ؟

- سال 2000 میلادی بود .

- ادامه بده :

- بله ،‌ حدود اسفند ماه بود كه من رو بردند پیش یك آقایی كه ‌علی آقا صدایش میكردیم  و میگفتند مربی است ، بهش گفتند كه من هلندی هستم و من را ببرد برای فروش ، آن بنده خدا هم خبر نداشت قضیه از چه قرار است ، به این ترتیب بود كه آمدیم ایران ، استوك دار هامان را بردند برای تیم ملی ،‌ما را بردند توی یك فروشگاهی در تهران .

- چند روز آنجا بودی ؟

- حدود چهار ماه ، آنجا تمرینات آمادگی میكردیم .

- بعد چه شد ؟

- یك خانوم جوانی آمد ما را خرید و گذاشته شدیم داخل یك قوطی ، من چون خیلی از قوطی میترسیدم از هوش رفتم و وقتی به هوش آدم در پای یك آقا پسری بودم ، آنجا فهمیدم كه همسری كه سازمان برایم انتخاب كرده بود كیست .

- چه شد كه از تیم جدا شدی ؟

- یك روز صاحب مان آمد ما را پوشید و برد در یك جایی كه حدود 6 میلیون كفش دیگر بودند.تازه آنجا بود كه عمق عملیات سازمان را فهمیدم .

- نفهمیدی كجا بود ؟

- با توجه به كلاس های آسفالت شناسی كه برامان گذاشته بودند ، باید حدود خیابان آزادی میبود.

- پس در تظاهرات هم شركت كرده ای ؟

- بله ،‌البته ما كه بازیچه دست سازمان بودیم ،‌الان كه بیشتر وقت فكر كردن پیدا كرده ام میفهمم كه چقدر اشتباه كرده ام ، آخر این جا برای ما مثل نقاهت گاه بود .
البته اضافه كنم كه ما تمرین پهن شدن در خیابان ندیده بودیم ، ربطی به رسته ما نداشت .

- خواهش میكنم ، خب میگفتی داش هادی ...

- آره دیگر ، جانم برایت بگوید كه ناگهان چندین صدای ناهنجار متوالی به گوشم رسید و صاحبمان دوید ، فكر كنم شكم روش پیدا كرده بود وگرنه من كه جز مهر ورزی هیچ ندیدم .سرت را درد نیاورم آنقدر دویدیم كه كفم سابیده شد ، راستی میخواستم بابت این قضیه از صاحبم شكایت كنم ، همچنین خواستار دستگیری سران اغتشاشات هستم .

- خب برای جلسه اول بس است ، سروان بگذاریدش تو قوطی انفرادی .

پینوشت :
۱ - این مطلب در نشریه "فردای روشن" در دانشگاه منتشر خواهد شد .

   


نظرات()   
پنجشنبه 28 آبان 1388  07:54 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: یاداشت های شخصی ،

روز های سرد پاییز، روزهایی که مادرم را به یادم می آورد ، روز مدرسه ، روز اولین معلم ، روز اولین کلاس درس ، روز اولین استاد . این سوز غریب هوا ، مثل گریه ای که نخواهی کسی ببیندش و لرزش مطبوع بدنت در نسیم سرد که گویی حقیقتی ژرف را دریافته است. بوی مرگ میدهد انگار همه جا ، مرگ آرام پیرمردی در تخت خواب ، یا مرگ آرام یک مادر شاید .

روزی که برای اولین  بار هم آغوشت شدم و میترسیدی ، اضطرابی که توی جان هر دومان  دویده بود و انگار میخواست  تا قیامت بدود ، گرمی بدن هامان و قلبمان ، سوز هوای بیرون ، گرمی نگاهت ، باور نداشتم که چشمی ساده بنگردم ، عریانی ناب . داشتم میدیدمت ، آنور چشم های سیاهت ، اوج لذت وقتی فشارم میدادی به بدنت و سینه هات را احساس میکردم . طپش قلب هامان یادت هست ؟ با هم میتپیدند ، باهم خاموشی میگرفتند. هم آوا ، هم آهنگ . صدای نفس هامان و حس شهوت که ظهورش را با هم آبستن بودیم . یک دنیا دو نفره شکل گرفته بود روی یک تخت ، توی یک اتاق .لذت نفس کشیدن روی نرمه گوش ام ، لمس بدنت ، هر برجستگی ، دنیایی مینمود پیش چشمم که ارزش داشت تمام عمرم را صرف دریافتش کنم و چنان در آغوش هم بودیم که حس احمقانه ای مرا از این میترساند که در هم ادغام شویم ، یکی شویم . صدایت از بهشت می آمد،خوب یادم است،مثل اولین روز مدرسه.

چه لذت غریبی دارد زیر دوش گرم رفتن در حالی که حمام هنوز سرد است . یا جلوی بخاری لم دادن و فکر کردن به سرمای بیرون خانه و احوال عابران پیاده ؛ چه دردی دارد به یاد آوردن آدم هایی که حالا زیر خروار ها خاک پیر دارند تمام میشوند ، سردشان است شاید ، این عوالم که مخصوص این روزهاست ، روز های اول پاییز که انگار باورت نمیشود که هوا دوباره سرد خواهد شد و هنوز به سرما ایمان نیاورده ای .

پینوشت :

1 - دوستان گرامی این یک یادداشت است و شخصیت ها و وقابع در آن الزاما واقعی نمی باشند.

   


نظرات()   
پنجشنبه 28 آبان 1388  07:52 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: داستان ها ،

سال ها بود که هر روز صبح که چشمانش را باز میکرد ، بعد از کلی کش و قوس دادن به بدن نه چندان خوش تراشش ، به زمین نگاه زنش نگاه میکرد که همیشه آن وقت صبح خواب بود .

نگاهی نه از روی عشق و محبت که از روی عادت ، شاید هم غیرت.
همیشه یادش می آمد آن صبح که بلند شده بود و دیده بود که زنش نیست، چه فکر ها که از سرش نگذرانده بود ، تقریبا تصمیم داشت بکشدش. و وقتی زن با یک نان سنگک برگشته بود ، کلی کتکش زده بود.
بنده خدا زبانش بند آمده بود ، یک روز قهر کرد ، جوابش را نمیداد ، دو سه روزی هم سرسنگین شده بود ، شب جمعه ای هم آشتی کردند.
زن خوبی بود ، نجیب ، کم حرف ، مطیع ، سرش تو کار خودش بود ، بچه ها را بزرگ میکرد ، 4 تا بودند همه دختر . مرحوم پدرش 6 تا بچه داشت،سه تا از زن اول ، 4 تا از زن دوم که چون آخری پسر بود ، زن اول حسودی کرد و تریاک به خوردش داد ، بچه آخری مرد.
او از زن اول پدرش بود . بر خورده بود بین کلی بچه قد و نیم قد ، چون بچه زن سوگلی نبود ، پدر زیاد تحویلش نمیگرفت.
مادر هم اغلب شب جمعه ها به یک بهانه ای کتکش میزد ، یکبار به خاطر این که سوت می زد کتک خورد .
پدرش یک صبح جمعه سکته کرد ، نصفش لمس شد. مجبور شد مدرسه را رها کند و برای خرجی خانه به عملگی برود.
زیاد هم ناراحت نبود که به مدرسه نمیرود ، تازه کلی دق دلی اش را سر زن دومی باباش در آورد . خرجی خانه را به مادرش میداد . مادرش هم به هوو اش یک پول سیاه نمیداد . زن بیچاره هم افتاد به کلفتی ، بعد از یک مدت هم مادرش به هوو انگ بدکارگی زد و با اینکه بچه هاش کوچک بودند ، از خانه شوهر انداختنش بیرون ، بنده خدا با سه تا بچه معلوم نشد سرنوشتش چه شد . بعد ها شنیدند که صیغه میشود و روزگار خودش و بچه هایش که حالا 4 تا شده بودند را میگذراند. ولی چون خبر موثق نبود زیاد رویش حساب نکردند . البته اگر هم موثق بود برایشان فرقی نمیکرد.

بلند که میشد ،اول به دستشویی میرفت، خودش میگفت مستراح ،وضو اش را میگرفت ولی حوصله اش وسط ها سر میرفت و سنبل میکرد نماز صبح را تند و تند میخواند که رفع تکلیف کرده باشد .
وقتی سلام را میداد ، سفره صبحانه آماده بود ، کتری هم روی اجاق گاز قدیمی داشت میجوشید . اجاق گاز جهیزیه زنش بود.
عادت داشت بعد از صبحانه چایی را با قند بنوشد .
زن بیچاره ، هنوز بعد از شانزده سال حس میکرد که شوهرش پیشش نخوابیده ، بیدار میشد . اگر صبح بود ، بدون معطلی برمی خاست  و بساط صبحانه را همان طور کورمال کورمال آماده میکرد ، یک روز دستش خورد و قوری چینی جهیزیه اش افتاد خرد شد ، بیچاره خشکش زده بود که شوهر با مشت کوبید بر سرش ، از حال رفت ، وقتی به هوش آمد شوهرش داشت بر سر خودش میزد و دائم لبش را گاز میگرفت . یک نبات داغ برای خودش درست کرد ،خورد تا چند روز غصه قوری اش را میخورد که شوهرش یم قوری روی خرید و کلی هم طعنه زد که "آهنی خریدم که نشکند ، به تو که نمیشود اعتماد کرد"
مرد هیچ وقت از این که زنش بیدار شدنش را حس میکند تعجب نکرده بود ، همان طور که هیچ وقت از کارش سپاس گزاری هم نکرده بود.

عادت داشت صبح ها کره و مربا بخورد.وقتی صبحانه اش تمام میشد ، چای هم حاضر بود .
زنش همیشه بعد از او صبحانه می خورد ، عادت داشت چایی اش را شیرین کند .مربا هم نمیخورد ، نان و کره ،نمیخواست مربا هایش زود تمام شود ، به قول خودش لا اقل نصف سال باید دوام می آوردند چرا که شوهرش پول اضافی برای مربا خریدن نداشت. به بچه ها هم مربا نمیداد ، میگفت : "اینقدر میخورید که شاه با آن همه خدم و حشم نمیخورد، مربا برای چیتان است ؟ بیایید من را هم بخورید، از قحطی آمده اند انگار! تا لنگ ظهر کپل به کپل میدهید و خرناش میکشید،مربا هم میخواهید؟! باباتان از سحر تا شام جان میکند شما لم داده اید توی خانه یک قرمساق هم پیدا نمیشود بیاید شما را بگیرد،بلند شوید رخت هاتان مانده روی زمین جانم مرگ شده ها. "

صبح ها مرد را با یک من عسل هم نمیشد فرو برد ، عادت داشت مثل پدر خدابیامرزش هر روز صبح از یک جای سفره ایراد بگیرد ، اگر عیبی پیدا نمیکرد میگفت چای جوشیده است و به همان بهانه با اوقات تلخی از خانه بیرون بزند. زن هیچوقت چیزی نمیگفت. فقط گاهی وقت ها که در بسته میشد میگفت : "الهی نئشت رو از این در بیارن تو به حق فاطمه زهرا..." ، همیشه هم بعد از چند دقیقه از حرفش پشیمان میشد . با نگرانی برایش آیت الکرسی میخواند.
مرد شغل ثابتی نداشت ، کارگر روز مزد بود ، یک روز عملگی ، یک روز بنایی ، حتی یک روز نقش نزدیکان یک مرده را بازی کرد !
اغلب وقت ها کار گیر می آمد ، وقتی هم که کاری پیدا نمی شد . عنق به خانه بر میگشت ، یک بهانه پیدا میرد و حسابی بچه هایش را کتک میزد و بعد هم یک چای میخورد و میخوابید.
خلاصه روزگار میگذشت ...

پینوشت :
1 - این داستان ، جلوی ستاد خبری وزارت اطلاعات نوشته شده است.
تقدیمش میکنم به همان دوستی که همزمان با زاده شدن این داستان، داشت جواب پس میداد .
2 - کپی مطلب و یا هرگونه استفاده دیگر از آن تنها با ذکر منبع همراه با لینک مطلب بلامانع است.
3 - این داستان واقعی نیست ، ممکن است هم باشد !

4 - این یکی را دو روز بعد از انتشار دادم :

 مدارک کروبی ساختگیست را خواندم و نتیجه گرفتم که "نیروهای خود سر همان شیشه های نوشابه اند!"

   


نظرات()   
پنجشنبه 28 آبان 1388  07:49 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: طنز ها ،

با توجه به این که آقای احمدی نژاد فرموده اند که حداقل 100 کشور دنیا از ما الگوی مدیریتی درخواست کرده اند و از آنجایی که ما از آقای احمدی نژاد خیلی جهان دوست تر هستیم ، بر آن شدیم که الگوی مدیریتی ایشان را برای راحتی هرچه بیشتر همه کشور های جهان و ملت شهید پرور این کره خاکی و همچنین نواختن مشت محکمی به دهان استکبار جهانی ، بین سیاره ای به صورت یک برنامه خلاصه چکیده تبیین کرده و در اختیار آزادگان جهان قرار دهیم .باشد که اسباب گسترش عدالت و مهرورزی در تمامی دنیا به صورت رایگان و با خدمات و تسهیلات قبل ، حین و پس از فروش فراهم گردد.
خلاصه الگوی مدیریتی به تفکیک وزارت خانه ها و قوای تابعه دولت!

وزارت بهداشت و درمان :
این وزارت خانه زیر نظر وزارت کشاورزی قرار دارد ! معمولا وزیر بهداشت از میان میوه های درجه یک و صادراتی انتخاب میشود ، وزیرهای این وزارت خانه در بیشتر مواقع چیز دیگری هستند. حوزه مدیریتی این وزارت خانه نظارت بر کارخانه های مواد غذایی و صدور مجوز فوت است . تعیین علت مرگ در حوزه اختیارات این وزارت خانه نیست و در حیطه اختیارات انحصاری رئیس سازمان زندان هاست . همچنین این وزارت خانه دکتر ها را شمرده و شماره گذاری میکند که گم نشوند.ولی هیچ گونه مسولیتی درباره سلامتی هیچ فردی به عهده این وزارت خانه نیست . از نهاد های دیگر این وزرات میتوان به سازمان دامپزشكی و مراكز تزریقات و تعداد محدودی سرد خانه اشاره كرد.

وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات:
این وزارت خانه زیر نظر وزارت اطلاعات است .در اصل وزارت مبارزه با ارتباطات و فناوری اطلاعات (حذف به قرینه معنوی) نهادی كه شركت های خصوصی ارتباطات را محدود میكند و هدف اصلی آن قطع ارتباطات ایران با دیگر كشور های دنیا میباشد.
این وزارت خانه متولی قطع سیستم پیامك در زمان انتخابات و ردیابی عوامل اغتشاشات و فیلتر كردن عوامل مسئله دار میباشد ،در آمد اصلی این وزارت خانه سیستم پیامك است . برخی از اوقات این وزرات خانه نقش حمایت از رسم الخط فارسی را برعهده میگیرد و از این طریق در آمد زایی مینماید. سازمانی به نام ازتباطات زیرساخت زیر مجموعه این وزارت خانه است كه عملكرد آن هنوز مشخص نیست.
یكی از وظایف دیگر این وزارت خانه دریافت وجه در قبال معدوم كردن مرسولات پستی مراجعان است .

وزارت امور اقتصادی و دارایی:
وزارت تمبریه ، متشكل از یك وزیر و یك شماره حساب برای واریز پول در قبال باطل كردن تمبر های دولتی است . وزیر این وزارت خانه معمولا دارای چندین شغل دیگر از جمله بقالی و حمایت از كاندیداهای خاص در شورای نگهبان است.
یكی از شایعات در مورد این وزارت خانه گفته میشود این است كه از كسب و كار های آزاد مالیات دریافت میكند ،این ادعا همواره از سوی این وزارت خانه تكذیب میشود.

وزارت امور خارجه  :
به طور كلی مامور ابلاغ نامه های رئیس جمهور به امت قهرمان و مقامات استكبار و تبیین آرزوهای دولت برای كل دنیا است . وزارت تكذیبیه.
یكی از مسولیت های این وزارت خانه فرستادن سفیر جهت احضار توسط دولت های مستكبر و سازماندهی امور حج و زیارت است. بخشیدن خاك و آب و منابع كشور و چانه زنی برای باز شدن مرز عتبات عالیات یكی دیگر از وظایف این وزارت خانه است. تحویل ملوان ها همراه با فرش و كت و شلوار و گز اعلا به دولت متبوعه ، شركت در مراسم ختم عماد مقنیه و برگزاری مراسم ضیافت در سفارتخانه ها از وظایف دیگر این نهاد است. شعبه چریكی این وزارت خانه با نام تجاری "قدس" شناخته میشود.

وزارت آموزش و پرورش :
وزارت سنبلیه ، این وزارت تحت نظارت هیچ نهادی نیست و مدیریت مشخصی ندارد ، رمز موفقیت این وزارت خانه هم در همین است.
نام علمی این وزارت "انجمن صنفی مكتب های ایران (اصما)" است. تحقیقات علمی نشان داده كه حس زنان در اداره این وزارت خانه بهتر است.
وظیفه اصلی این وزارت خانه تخریب قدرت استدلال ،عقل و تا حد امكان جسم كودكان و نوجوانان است . البته جدیدا وظیفه كنترل جمعیت جوانان از طریق برگزاری اردو و تصادف های جاده ای درحین اجرای این برنامه هم به این وزارت محول شده است . كنترل بازار مواد مخدر و تامین مشتری های احتمالی برای این بازار نیز به عهده این وزارت است .

وزارت بازرگانی :
 وزارتی كه مسئول واردات ، چاپ برگه كپن و از بین بردن صنایع داخلی است . این وزارت خانه در طول تاریخ با كارخانه های قند و شكر و شالی كاران خصومت داشته است . وظیفه دیگر این وزارت خانه تنظیم بازار به نحوی است كه نرخ تورم از 25 درصد پایین تر نباشد.
از آنجایی كه معمولا این وزرات خانه با چهره های مشهور و مقامات و فك و فامیل آن ها سر كار دارد به وزارت امور حضرات وآقازادگان معروف است.

وزارت تعاون :
این وزارت هیچ نفشی در هیچ جا ندارد و تنها برای این تاسیس شده است كه نامش به خاطر یك اشتباه تایپی در قانون اساسی آمده است. وزرای این وزارت خانه اكثرا یا به مجلس معرفی نمیشوند و یا اصولا وجود خارجی ندارند ، وزرات ارواح

وزارت جهاد کشاورزی :
این وزارت خانه مسول فروش تراكتور و كمباین و گاو آهن و كود است. یكی از وظایف اصلی این وزارت خانه جلوگیری از خود كفایی در محصولات كشاورزی است كه این كار را برای حمایت از وزارت بازرگانی انجام میدهد .

وزارت دادگستری :
وزارتی كه داد مردم را در بیاورد ، گسترنده داد .

وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح :
مدل مدیریتی این وزارت خانه سری است ، فقط بدانید كه وزیرش در دوره بعد وزیر كشور میشود. نماینده سپاه پاسداران در دولت .

وزارت راه و ترابری :
وظیفه اصلی این وزارت خانه كنترل جمعیت كشور از طریق سوانح جاده ای ، ریلی و هوایی است . وزیر این وزارت خانه باید از بین استادان رئیس جمهور انتخاب شود. این وزارت به دلایل نامشخصی مسولیتی در مقابل حوادث،كیفیت راه ها و ... ندارد .
یكی دیگر از ویژگی های این وزارت این است كه وزیرش تا زمان رای اعتماد شب ها به فرودگاه ها رفته و همه مدیران زیر دست را توبیخ میكند و پس از گرفتن رای اعتماد در مقابل 8 سانحه هوایی در یك ماه به هیچ كس پاسخگو نیست .

وزارت صنایع و معادن :
نام دیگر این وزارت "ایران خودرو – سایپا " است . وظیفه این وزارت خانه همكاری با وزارت راه و وزارت بازرگانی به منظور نیل به اهداف عالیه است . یكی از وظایف مهم دیگر این وزارت خانه از بین بردن صنایع و معادن باقی مانده از حملات دو وزارت خانه مذكور است . وزرات پشتیبانی نیرو های غیر مسلح

وزارت علوم تحقیقات و فناوری:
وزارت ستاره ، وزارتی زیر مجموعه مستقیم وزارت اطلاعات ، وزارتی كه شبیه "اصما" عمل میكند با این تفاوت كه وظیفه شناسایی عناصر مسئله دار و معرفی آن ها به نهاد های امنیتی را داراست . وزارت محرومیت تحصیلی ،وزارت نظارت بر بر اندازان ، وزارت شر ، در سال های پیش تلاش های زیادی برای از بین بردن این وزارت توسط شورای انقلاب فرهنگی صورت گرفت كه متاسفانه به دلیل نیاز مبرم جامعه به انواع خس و خاشاك و برانداز ناكام ماند.

وزارت فرهنگ و ارشاد :
استعداد كور كن ، وزارت فله ایه ، نهادی كه مامور مخالفت با همه چیزهای جدید است ، وزراتی كه وزیرانش پس از استعفا حلالیت میطلبند و قبلش حریف . وزرات توقیف روزنامه ، وزارت امور قبیحه نیز میگویند.

وزارت کار و امور اجتماعی :
وزارتی كه تاسیس شده تا بیكاران را بشمارد تا حسابشان از دستش در نرود . وزارت بیكار ، نهادی كه وزیرش از همه بیكار تر است .

وزارت کشور :
وزارت انتصابیه، وزارتی كه كلا كارش برگزاری انتخابات و سپس برقراری انتصابات است .وزارت داخله ، افسانه هایی در مورد نظارت این وزارت به نیروهای انتظامی وجود دارد. مستحب است كه وزیران این وزارت خانه مدرك دكترای فوق دیپلم از دانشگاه آكسفورد بگیرند و یا میلیاردر نفتی باشند.

وزارت نفت:
خر تو خر ، وزارت جزیره ؛ منبع اصلی در آمد كشور كه نباید هیچ آماری از درآمدش منتشر شود ، مهم ترین وزارت دولت ، وزارتی كه نفت ملت را میفروشد و به ازای پول حاصله برایشان باتوم و گاز اشك آور میخرد. تنها وزارتی كه همه مدیرانش مایه دار میشوند ؛ وزارت پول

وزارت نیرو :
وزارتی كه مسول ساخت نیروگاه بود ولی چون موفق نشد سعی در كم كردن مشتركین دارد ، مرتبط ترین وزارت به ورزش و تربیت بدنی كه وزیرش باید حتما قبلا رئیس سازمان تربیت بدنی باشد. توجیه دلیل قطعی خطوط برق به عهده این وزارت بود .جدیدا قطع برق به عهده این وزارت است.

وزارت رفاه و تامین اجتماعی:
وزارت چیزی است كه هنوز وجود ندارد ، در انتظار خدمت .

وزارت مسکن و شهرسازی :
وزراتی كه قبلا مسكن میساخت و همیشه عقب بود ،الان نشسته و توهم مسكن دار شدن همه را میزند و در این امر از همه مردم جلو تر است.

وزارت اطلاعات:
وزارت غیبیه ، برخی اوقات دست غیب ، برخی وقت ها تیر غیب ، برخی اوقات هم واجبی غیب ، یكی از خواص فیزیكی این وزارت خانه خاصیت غیبب شدن افرادی است كه زیاد به پر و پایش بپیچند بنبراین از دادن توضیحات بیشتر معذوریم.

پی نوشت ها :

1 - استفاده از این مطلب با ذکر منبع بلامانع است .
2 - این نوشته توسط یک ملت با تجربه اجرا میشود ، Don't try at home !
3 - اندرزگویان عزیز ، بنده کماکان توجیه هستم !

   


نظرات()   
پنجشنبه 28 آبان 1388  07:47 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: یاداشت های شخصی ،

زندگی هر انسانس آکنده است از لحظات خوب و بد ، سود و زیان ، گویا زندگی ما در همین خوب و بد خلاصه شده است.
زندگی من با کسی فرقی ندارد ، من برگزیده نیستم و این بسیار شعف انگیز است . میتوانستم یک نابغه باشم ، میتوانستم دیوانه باشم
این که امروز را چگونه سپری کردم ، این که دیروز چون گذشت ، این که فردا را کسی نمی شناسد ، این که تصادفا نوشته ام بوی آهنگ گرفت ، این که ساعت 4 صبح است یا این که به چنار سبز سر کوچه نگاه میکنم و غمگینم یا این که امروز دوستانم را دیدم  و حتی این که پلک هایم سنگین است ، این لحظه ها ، این "حال" ها ، زندگی من هستند .
چرا باید به دنبال سوال دوید ؟ چرا باید در فلسفه گم شد ؟ مگر بی فلسفه شب ها بوی دیگری میدهند ؟ یا کلاغ ها روی درخت سر کوچه قارقار نمیکنند ؟
کودک که بودم – شاید کودک تر که بودم بهتر باشد – چشمانم را میبستم ، ترسم از این بود که وقتی چشم هایم بسته بماند دنیا نیست میشود ، پس زود چشمانم را میگشودم .
حالا این ترس کودکی ، این وهم یک مغز کوچولو ریشه دمانده ، مثل خودمان بزرگ شده و لباس معقول بودن به تن کرده ، هنوز هم فکر میکنیم  ما اساس جهانیم ، هنوز هم فکر میکنیم جهان از برای ماست و نه ما از برای جهان ، فکر میکنیم زندگی مان اینقدر ارزش دارد که برای خود دنیامان را کالبد شکافی کنیم ، این پارچه در هم تنیده را تار پود بگسلانیم تا بفهمیم اش .
مگر نه این که پارچه بافته شده زیباست ، این در هم تنیدگی رازگونه اش زیبایش کرده ، اگر بخواهیم زیبایی را در اجزای پارچه بجوییم از بینش میبریم .
چرا این گونه ؟ چرا عادت داریم بشکافیم ؟ حتی در عرفانمان هم  میخواهیم همه چیز را برداریم ، همه چیز را بشکافیم . مگر قرار است که هر چیزی ته داشته باشد ؟
حالا نمیشود بی سر و ته بود ؟ بی سر و ته بودن چه عیبی دارد مگر ؟ بوی نسیم را حس نمیکنی ؟ چرا باید با یک "چرا " و "چگونه" این لذت را مشوش کرد ؟
نسیم برای من نوزید ، به من خورد ، کلاغ ها هم برای من قارقار نمی کنند و درخت چنار با آن برگ های بزرگش
برای من سبز نیست .
اصلا صادق باشیم ، مگر دنیا بی آدم چیزی کم می آورد ؟

   


نظرات()   
پنجشنبه 28 آبان 1388  07:44 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: طنز ها ،

اگر از هواپیماهایی كه در بالای سر ما در حال معلق های  قبل از سقوط هستند و وزیر راهی كه در كل عذرخواهی را از همان بچگی هایش یاد نگرفته است و وزیر علومی كه خودش را نابغه قرن ریاضی میداند و كمپ كهریزك و منفی 4 بگذریم(!) به نكته جالبی در خبر ها برمیخوریم كه همانا "متفرق كردن تماشاگران با استفاده از گاز اشك آور توسط پلیس است!"
گویا این نیروی بسیار قشنگ و خوشتیب ، روزهای بعد از 22 خرداد زیر دندانش مزه كرده و از كه و كوه و سرفه و ناله مردم بعد از گاز خوردن خیلی خوششان آمده است .
اگر همین طوری بگذرد میترسم برای اعلام پایان كنكور هم از گاز اشك آور استفاده كنند! حالا برادر من خوشت آمده مردم مثل آفتابه از چشمشان آب می ریزد و رویم به دیوار بالا می آورند ، دلیل نمیشود كه هروقت بیكار میشوی ضامن نارنجك اشك آور را بكشی كه ! بنده خداها آمده اند فوتبال ببینند، هرچقدر هم كه بالای 18 سال حرف بزنند دیگر گاز اشك آور لازم ندارد كه آرامشان كنی !
عزیز من !
كم در روزهای عزاداری با نوحه و تعزیه به طور اخص و در روزهای عادی با گرانی و گشت های ارشاد  به طور اعم گریه این جماعت را در میاوری كه حالا پایت را كردی تو یك كفش كه باید جلو چشمت اشك بریزند ؟
برادر لش* !
لا اقل جنس درست و حسابی بخر! مرد حسابی چشم است  موی زائد بدن كه نیست كه سر و كارش با واجبی باشد!
كدام آدم سالمی برای چشم به جنس چینی و روسی اعتماد میكند كه تو میكنی ؟
اصلا چشم ما به جهنم ، فكر كن گاز ول بدهی و هیچكس به جاییش برنخورد تازه آنجا بفهمی جنس ات بنجل است ، آن موقع میخواهی جواب ملت را با چه بدهی ؟ لبخند ملیح ؟
عدالت محور گرامی !
گاز اشك آور بی عدالتی است به جان خودم ! تو می اندازی ، بد بیراه آن همه ملت چشم و چال در آمده را مادر خواهرت میخورند ، كجایش عدالت است؟ اگر عادلی مثل مرد بایست و فحش بده، به قول اصفهانی ها تو اینور جو و من آنورش ، فحش بده و فحش بستون ...
عزیز جان!
مطمئن ام گازهایت از لحاظ بهداشتی مشكل دارد، چون وقتی ملت را بعد از گاز خوردن میگیرند  و میبرند بازداشت گاه ؛ بعدش مرده شان را به علت مننژیت و با فك خرد شده تحویل میدهند ، یك حساب سر انگشتی كه بكنی میبینی این وسط  اوضاع گل و بلبل است ، كسی هم كه از گل كمتر نمیشنود و نمیبیند شاید هم نمیخورد! بازجو ها هم كه الحمد الله به خوبی و خوشی خون كه میبینند غش میكنند حالا خرد شدن فك را میتوان به حساب سهل انگاری خود میت گذاشت، تنها راهی كه ممكن است این بخت برگشته ها مننژیت بگیرند این است كه از گازهای تو بگیرند دیگر !

* - لش مخفف " لباس شخصی" است
پ.ن 1 : من نه قصد خودكشی  دارم نه با كسی دشمنی !
پ.ن 2 : من در كوچه خلوت زندگی میكنم كه طبق قوانین طبیعی درآن نمیكشند!
پ.ن 3 : اندرزگویان عزیز در اندرزگاه های اوین ، بنده توجیه هستم ، مساله حل شد! ممنون!
پ.ن ۴ :" خدای عزیز :آتش فشان ها خیلی محشرند . اما تو باید  یاد بگیری عصبانیت خودت را کنترل کنی.ویکتور  ۱۱ ساله!"

   


نظرات()   

اینجا من می نویسم

داستان ها ،مقالات،مینیمال ها، طنز ها و نظرات شخصی من ...

Creative Commons License