تبلیغات
تحفه الشمس
دوشنبه 15 آذر 1389  02:23 ق.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: مینیمال ،

در اوج تمام شدنم
آن لحظه که نی زندگی را هر طرف که چرخاندم خبری از "من" نبود ...
خر خر می کرد این "ساندیس" دیگر ...
یکی بود که تاوانش بودم...
و من اینجا نشسته تمام شده ام ...
و تف به تو که فکر کردی این "شعر" است .

   


نظرات()   
دوشنبه 8 آذر 1389  10:14 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 8 آذر 1389 10:20 ب.ظ
نوع مطلب: مقالات ،

نفت سرمایه ملی است ، برای همه مردم ایران ، قانون هم برای همه مردم است ، یعنی همه حق دارند از مزایای این دو بهره مند شوند . این حق شماست،دولت برای این که شما را از این مزایا بهره مند کنند هیچ لطفی به شما نکرده است.یارانه هم درست مثل همین هاست، حق مسلم شماست . هیچ منتی بر سرتان نیست که از آن بهره مند شوید. قبل از هدف مند سازی یارانه ها ،دولت این مبالغ را (البته بیشتر از حالا) برای ارزان ماندن اقلام اصلی و حامل های انرژی مستقیما به مواد اولیه تزریق می کرد.
به این ترتیب ، پول تزریقی یکسان به همه مردم می رسید. حال به هر ترتیب ، این یارانه ها به صورت نقدی به حساب سرپرست خانوار واریز می شود ، نکاتی وجود دارد که لازم است به شما یاد آور شوم.
همان طور که می دانید یارانه ها به حساب فرد در بانکی که او اعلام کرده واریز می شود. به دلیل این که سیستم بانکی ایران استقلال کامل ندارد و دولت تا حدودی می تواند در سیاست گذاری مالی بانک ها دخالت کند، اگر شما یارانه اتان را در حسابتان نگه دارید،این سرمایه که سرمایه اندکی هم که نیست باز هم به دست دولت سرمایه گذاری خواهد شد و سود حاصل از آن به هیچ عنوان به شما داده نمی شود. یعنی دولت با سرمایه شما کار می کند و سودش را برای خودش بر می دارد. هیچ دلیلی برای این کار نیست،به خصوص که هیچ سودی به شما نمی رسد. پس به محض واریز،پولتان را از حساب خارج کنید،حتی اگر به آن احتیاج ندارید.حداقل می توانید آن را در یک سپرده کوتاه مدت نزد یک بانک ترجیحا خصوصی سرمایه گذاری کنید ، حتی می توانید آن را صرف بیمه عمر کنید تا آینده اتان را بیمه کنید . این سازگار با اصل 44 قانون اساسی نیز هست.
دولت حق ندارد به جای شما برای پولتان تصمیم بگیرد ، با این حال این کار را می کند ، دولت همه در آمدی که قبلا به صورت یارانه به شما می داد و اکثرا از راه فروش نفت شما حاصل می شد را به شما بر نمی گرداند . بخش بزرگی از این پول صرف هزینه های جاری دولت می شود ، هزینه هایی مثل تنخواه کارمندان دولت در ادارات مختلف ، هزینه نگه داری ادارات و موسسات دولتی ، حتی دور زدن تحریم ها، دولت "بزرگ" مجبور برای اداره خود پول زیادی خرج کند و این کار اجتناب ناپذیر است ،یعنی مالیات واریزی شما کفاف هزینه های دولتی را نمی دهد. متاسفانه دولت به جای خصوصی سازی طبق اصل 44 ، شرکت ها و کارخانه های دولتی را شبه خصوصی کرده است ، مثل همین اپراتور همراه اول .
پس دولت با پول شما و به نام شما شرکت می فروشد و می خرد ! چگونه می توان از این کار جلوگیری کرد ؟ یا چگونه می شود دولت را وادار به کوچک شدن کرد ؟ هیچ کاری ! شما به عنوان مصرف کننده تنها با کالاها و خدمات شبه دولتی سروکار دارید که به آن ها محتاجید!

یارانه اتان را خرج کنید !
قانون هدف مند کردن یارانه ها با این شرایط اجرا قطعا تورم زاست ، یعنی پولی که دولت هر دوماه به حساب شما می ریزد روز به روز بی ارزش تر می شود ، در واقع اگر فکر می کنید که می شود یارانه ها را پس انداز کرد سخت در اشتباه هستید ! یارانه ها طراحی شده اند که خرج شوند . پس شما محکومید که پولی را که دولت به شما می دهد به شرکت های شبه دولتی بازگردانید . راهی جز این نیست ، ولی می توانید امیدوار باشید که دولت مستقیما با پول شما کار نمی کند .

پولتان را منجمد کنید !

می توانید با پول یارانه اتان طلا بخرید ، این کار تضمین می کند که قدرت خرید شما در بازه زمانی بلند مدت ثابت می ماند، این کار به شما سود نمی دهد ، فقط قدرت پولتان را حفظ می کند. چون قدرت پول ملی هر کشور نسبت به معیار طلا سنجیده می شود ، و وقتی شما معیار را در اختیار دارد ، در برابر تورم و نوسانات پولی ایمن هستید .

یارانه برای پرداخت قبوض نیست !

برای پرداخت قبض ها روی یارانه اتان حسابی باز نکنید . چون اگر زیاد مصرف می کنید و فکر می کنید که با مصرف یارانه نقدی بابت قبض ها می توانید از پس پرداخت همه آن ها بر آیید در اشتباه هستید . سعی کنید در مصرف صرفه جویی کنید . البته این را به خاطر داشته باشید که شما نباید به سقف تولید دولت عادت کنید . شما باید به مقداری که نیاز دارید مصرف کنید، این دولت است که باید سقف تولید اش را به نیاز شما برساند. شما تنها نسبت به نیاز واقعی اتان بیشتر مصرف نکنید . نقطه تفاوت بین صرفه جویی با ریاضت کشی اقتصادی در همین است .

پی نوشت:
1 - این مطلب در نشریه دانشگاهی نشانی منتشر شد .
2 - تموم شدم ، من از هیچ کس هیچی نمی خوام ...

   


نظرات()   
جمعه 28 آبان 1389  05:40 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: داستان ها ،

زندگی خوبی نداشت ، نه در آمد زیادی که رفاهی در زندگی داشته باشد ، نه همسری خوب گیرش آمده بود و نه بچه  خوبی داشت. ولی باز هم حاضر نبود حتی یک روز از زندگی اش را از دست بدهد. آدم خوبی بود . به موقع سر کارش در اداره میراث فرهنگی می رفت ، حق هیچ کسی را نخورده بود ، وقتی پدرش فوت کرد خودش تنهایی جلو افتاد و همه ارث و میراث پدری را به حکم شرع بین خودش و خواهرهایش تقسیم کرد.آخرش هم متهم به آن شد که سند های چند تا زمین را پنهان کرده که بعدا نوش جانشان کند.
آن روز هم که توی دعوا ریش سفیدش کردند. خوب " سعید آقا " را سر جایش نشاند.قضیه از این قرار بود که سعید و حسن توی یک بقالی با هم شریک بودند،آنقدر که اهالی آمدند و نسیه بردند بقالی ورشکسته شد. حالا این دو تا شریک بعد از دادن جنس عوض اجاره به صاحب مغازه،سر صاحب شدن یک کیسه برنج و سه پیت روغن نباتی و پنچ کله قند به جان هم افتاده بودند که اهالی جدایشان کردند . خلاصه یکی از اهالی گفته بود : سیرمونی ندارید شما ها ؟ خجالت نمی کشید ؟ آدم سر مال دنیا با رفیقش گلاویز میشه ؟ پول چرک کف دسته چه برسه به یک مشت آشغال شکم پر کن که آخر سر و کارش با گلاب به روتون خلاست! حسن آقا گیرم همه این ها رو تو بردی دادی زنت کردش نون و آب، کرد تو شکم تو و بچه هات ،آتیش جهنم می کنی تو شکمت ؟ بچه هات چه گناهی دارن که با آتیش تو بسوزن، میشن ز نا کار،مال مردم خور؟ مال ناصاف خوردن نداره...مالی که مال تو نیست از گلو تو پایین بره هم بعد ها از دماغت در میاد...
تو همین هنگام بود که "عبدالله" دیدش.گفت : آقا محمد اومد ... با این که آدم شناسی نبود ولی انگار که گفته باشد قاضی آمد یا آجان آمد یا حتی خدا آمد! همه نگاهش کردند، گفتند بیا و داوری کن،آن بیچاره هم با این که داشت خسته و کوفته از اداره بر می گشت ایستاد و همه ماجرا را ار سیر تا پیاز گوش کرد . بعد هم که به شهادت دو سه نفر معلوم شد آقا سعید قبل از غارت مغازه به دست صاحبش یک سری جنس بلند کرده و برده،حکم کرد همه مال مانده برای حسن باشد،سعید حکمش را نخواند ولی بقیه که خواندند،او هم مجبور شد ساکت شود .
خلاصه این آدم هرکه که بود ، زندگی خوبی نداشت،همیشه داشت سرکوفت می خورد، از زن و رئیس بگیر تا آدم های تو صف نانوایی و  راننده تاکسی ها ... آقا این پولت از جنگ برگشته ؟ آقا تا به حال صف ندیدی؟ این گوجه فرنگیه که تو خریدی یا پ.س.ت.ا.ن پیرزن ؟ لابد میخواهی هویج هم که بخری می ری میگی آقا ...
انگار روی پیشانی اش نوشته شده بود "من مثل بره رامم!"
یک عشق در زندگی اش داشت و آن هم این بود که غروب ها، در پارکی که درخت های تبریزی بلندی داشتند تنها قدم بزند.هیچ لذتی در تنهایی، نگاه کردن به درخت ها یا هیچ جای دیگر پارک نمی دید.کلاغ ها،همه دلیل این عشق او کلاغ هایی بودند که روی درخت ها زندگی می کردند و غروب با سر و صدای بسیاری روی درخت ها می نشستند. نه این که خود کلاغ ها یا منظره ای که آن بالا درست می کنند یا صدایشان را دوست داشته باشد،نه! ریدن کلاغ ها! همیشه هنگامی که به زمین پارک می نگریست ، کلی لکه سفید خشک یا خیس روی زمین می دید که کار کلاغ ها بود.غروب ها،بالای سرش پر از کلاغ بود،وقتی زیر آن همه کلاغ قدم میزنی ، احتمال این که یکی از کلاغ ها خودش را روی تو خالی کند زیاد است،هزاران کلاغ بالای سرت هستند و گاهی صدای افتادن مدفوعشان را پشت سرت می شنوی،بعضی وقت ها هم جلویت روی زمین می افتند و پخش می شود، ولی اکثر وقت ها تو کثیف نمی شوی،حس سربازهای زیر بمباران دشمن را داری، اضطراب این که ممکن است بعدی درست روی سر تو بیافتد ! عاشق این حس بود ، هیجانی که از این فکرهایش در تنش می دوید و گونه هایش را داغ می کرد را دوست داشت. خوشبخت بود،زیر آن همه کلاغ خوشبخت بود،حتی اگر کلاغ ها روی سرش می ریدند. ولی توی خانه اش خوشبخت نبود.
همین که خورشید غروب می کرد انگار غم دنیا را روی سرش می ریختند،می رفت خانه،خسته، گویی به زور دارند تا خانه بز کش اش می کنند، در راه که باز می کرد تقریبا بغض گلویش را می گرفت.
"سلام خانم ..."،مثل : سلام سردرد ، سلام زمهریر ! این همیشه اولین چیزی بود که می گفت. زنش هم سلامش را جواب نمی داد. همیشه با یک بهانه ای سر صحبت را باز می کرد ،آخرش هم سرکوفت بود. شام را خورده و نخورده بلند می شد و می رفت مسواک بزند. همیشه هم وقتی از همیشه خسته تر بود سر و کله زنش پیدا می شد که "تو اصلا مرد نیستی به درد پالون کردن هم نمی خوری، نمی گویی زن من اینجا آدم است نیازش می شود، نه پول می دهی ، نه خانه فک و فامیل می رویم ،نه خریدی نه سرگرمی ... اصلا همه این ها به جهنم ، خیر سرم شوهر کرده ام . آخر مرد نا حسابی ..."
خوابش می برد، خودش را به خواب می زد،غش می کرد، می مرد . نمی دانست که چه می شد ولی انگار حرف های زنش مثل لالایی ای شده بود که توی جهنم مار غاشیه برایت بخواند! خوابت که می برد، ولی از ترس عصبانی تر شدن مار غاشیه !
یک شب از همین شب ها ،زنش شروع کرد به نق زدن که مرد ناحسابی ، امشب خیر سرت شب جمعه است ،اگر تو هستی، من که گونی نیستم،آدم ام، دلم می خواهد ، مثلا مرد! دارم!  فکر کنم همان یک بار که بچه ای پس انداختیم بغل هم خوابیده ایم!
یاد یک شنبه و دیروزش افتاد که او خواست زن پسش زد،همه دنیا روی سرش چرخید،همه بدبختی هایش روی سرش آوار شدند، از عقب افتادن اجاره خانه و کلی قرض بگیر تا نمره افتضاح بچه اش در ریاضی ...تمام خاطرات مسخره زندگی یکی یکی می آمدند و نگاهش می کردند و می خندیدند،آن روز که توی شلوارش خرابکاری کرد و کلاسی را خنداند،آن روز که پس گردنی خورد چون معلم فکر کرد اوست که بو های بد ول می دهد،آن روز که آمد از ماشینی که داشت با او تصادف می کرد فرار کند که افتاد توی جوب ، آن روز که مثل سگ کتکش زدند و دست آخر معلوم شد که اشتباه گرفته بودند،آن روز که یک بار در عمرش آمد متلک بیاندازد و سیلی خورد،آن روز که در سربازی فقط چون فرمانده از او خوشش نمی آمد پامرغی رفت و دستشویی شست،آن روز که خواست برای اولین بار مشروب بخورد و کارش به بیمارستان کشید و بار آخرش شد،آن روز شوم که مادرش رفت و زنش را گرفت،آن روز ابلهانه که از دستش در رفت، همه چیز غیر قابل تحمل بود،همه کس،همه عالم، جز کلاغ ها،ریدن کلاغ ها ... "زنم بد است،زنم بی شعور است،زنم برای من احترام قائل نیست،هیچ کس من را آدم حساب نمی کند،زن من مثل طلب کارها با من حرف میزند، مثل صاحب خانه جا کش!،اصلا این زن کیست که این طوری به من سرکوفت می زند؟من مردانگی ندارم؟ ف.ا.ح.ش.ه!"
-  فکر کنم از آن هم کم تر !
زن نشنید،یعنی مرد آنقدر آرام و گرفته گفت که بیشتر شبیه ناله ای بود که از شدت درد سر داده باشی ... یک خورده بیشتر غر زد تا خسته شد و گفت "برو آنور خبر مرگت خوابم می آید ..."
فردایش هم جمعه بود . پس فردایش هم شنبه .

پی نوشت:
1 - بابا ما داستان که می نویسیم گوش هامان سوت می کشد چرا ؟

   


نظرات()   

تحفه الشمس

داستان ها ،مقالات،مینیمال ها، طنز ها و نظرات شخصی من ...
Creative Commons License