
اشتباه می کنید، این قضیه اتفاق افتاده است.در همین خوزستان خودمان ! و داستان آنجا جالب می شود که بدانید قبل از این جنایت هولناک "مرد" های فامیل دور بزرگ خانواده جمع شده اند و قرعه کشی کرده اند تا این افتخار به کدامشان برسد !
افتخار پاک کردن لکه ننگ یا وقتی خون آبرو می خرد :
" قتلهای ناموسی به قتل زنان یا دختران یک خانواده به دست مردان خویشاوندشان گفته می شود که به دلایلی همچون روابط نامشروع، تجاوز جنسی به آنان، طلاق گرفتن و حتی گاهی به دلیل رد ازدواج های اجباری فامیلی توسط زنان، صورت می گیرد. کشته شدن چنین زنانی، تاثری ایجاد نمی کند و حتی گاهی گفته می شود که حق آنها بوده است... قاتلی که خواهر سی و یک ساله خود را با چاقو کشته است و هم اکنون در زندان بسر می برد می گوید: وقتی لکه ننگی در خانواده از سوی دختر یا زن ایجاد می شود نمی توانیم به سادگی از این موضوع بگذریم و تنها را ه حل، کشتن اوست زیرا با کشتن اوست که ننگ شسته می شود و گرنه باید یک عمر با ننگ و عار زندگی کرد ."
جالب است بدانید در تمامی این وقایع، قاتل به اشد مجازات پیش بینی شده در قوانین – که متاسفانه در ایران اعدام است- نمی رسد ، چون اولیا دم مقتول همان هایی هستند که با جشن و پایکوبی قاتل را بدرقه کرده اند! بدیهی است که اولیا دم در همان لحظات اول رضایت خود را اعلام می کنند و طبق قانون دادرسی کیفری وقتی قاتل شاکی خصوصی نداشته باشد دولت قاتل را به سه تا هفت سال حبس محکوم می کند که مجازات سنگینی نیست .
ساختار های اجتماعی :
در خانواده های سنتی ایران ، زن به عنوان ناموس مرد تلقی می شود و عفت و پاکدامنی زن به منزله آبروی خانواده شناحته می شود، حتی برخی اوقات نا فرمانی کردن از دستور مردان خانواده بی عفتی تعبیر می شود، نتیجه آن که آن طور که قبلا هم ذکر شد، حتی رد ازدواج های اجباری از طرف یک زن هم می تواند به بی آبرویی یک خانواده منجر شود! متاسفانه برای اینکه فردی قربانی قتلهای ناموسی شود، فقط اینکه گمان برده شود او آبروی خانواده را خدشهدار کرده، کافی است .
قتل های ناموسی شدید ترین شکل خشونت علیه زنان :
"جنایتهای ناموسی صورتی از خشونت علیه زنان محسوب میشوند. بر اساس آمار صندوق جمعیت سازمان ملل، سالانه حدود ۵۰۰۰ زن در قتلهای ناموسی کشته میشوند. بیشتر آنها ساکن غرب آسیا، شمال آفریقا و بخشهایی از جنوب آسیا هستند. فقط در سال ۱۹۹۹ حداقل ۱۰۰۰ زن به این شکل در پاکستان به قتل رسیدند.لازم به ذکر است اینگونه قتلها که مجازات ننگین کردن آبروی خانواده محسوب میشود، بیشتر در کشورهای آسیایی و در حال توسعه اتفاق میافتد.تحقیقات در دانشگاه اینونو نشان میدهد در طول ۷ سال اخیر پرونده ۳۰۰ قتل ناموسی در ترکیه وجود داشتهاست. بسیاری از این قتلها در مناطق کردنشین ترکیه اتفاق افتادهاست. این پژوهش نشان میدهد با بالا رفتن مجازات قتل ناموسی، بسیاری از زنان توسط خویشاوندان خود وادار به خودکشی شدهاند.بیشتر قاتلان نیز پسران جوان خانواده هستند که در صورت دستگیری مجازات کمتری برایشان منظور میشود. "
اگر به آمار توجه کنید در می یابید که قتل های ناموسی بیشتر در نواحی اتفاق می افتد که از لحاظ فرهنگی جزء مناطق فقیر دنیا به حساب می آیند.با این که آمار دقیقی از قتل های ناموسی در ایران در دست نیست، با توجه به آمار غیر رسمی و اخبار انتشار یافته می توان گفت در کشور ما نیز این گونه قتل ها در مناطق مرزی و دور افتاده ، در حاشیه شهرها و در نواحی که هنوز سیستم قبیله ای حکم فرماست بیشتر اتفاق می افتد.
خشونت ضرب در دو :
در بعضی موارد به سبب بافت فرهنگی خاص، سوء استفادهها و تجاوزهای جنسی علیه دختران به دلیل شرم بیان نمیشود تا هم دختران مورد آزارهای روحی و عاطفی و بعضا جسمی بیشتر پدران و برادران قرار نگیرند و هم اینکه از نظر اجتماعی وجهه خود را از دست ندهند. شاید در غیر این صورت آمار قتل دختران و خواهران به مراتب بیشتر بود.
راه حل های زیادی برای این مشکل بزرگ ارائه داده شده است از جمله بالا بردن مجازات قتل ناموسی ، ولی همان طور که اشاره شد، این راه حل نه تنها باعث از بین نرفتن این مشکل نشده است بلکه باعث شده عملا هیج مجازاتی روی قاتل واقعی انجام نشود و یا مشکل تبدیل به یک مشکل بغرنج دیگر شود که همان احکام سنگین قضایی برای افراد زیر سن مسولیت کیفری* است.
تنها راه عملی و موثر، آموزش خانواده ها و کودکان با استفاده از همه امکانات از جمله آموزش و پرورش و رسانه های گروهی فراگیر مثل تلویزیون است.
باید این باور در همه افراد ایجاد شود که گرفتن جان هر انسانی به هر دلیل کاری زشت و وحشیانه است و این دلیل هرچقدر هم که در نظر افراد یا عرف جامعه با ارزش به نظر برسد، هیچگاه ارزشمند تر از جان یک انسان نخواهد بود.
توضیح:
* - سن مسئولیت کیفری بر اساس معاهدات بین المللی 18 سال است(تنها برای مجازات اعدام) که متاسفانه در ایران رعایت نمی شود .
پی نوشت ها:
1 – به تازگی نوع دیگر و شاید بدتری از خشونت علیه زنان در کشور پاکستان شیوع یافته ،این خشونت پاشیدن اسید بر روی صورت زنان است،این جنایت به دلایل بسیار بی اهمیت تری نظیر آرایش کردن یا عدم رعایت حجاب توسط زنان نیز اتفاق می افتد که از این حیث بسیار وحشتناک تر و خطر ناک تر از قتل های ناموسی نیز می تواند باشد.
2 – این مطلب برای انتشار در نشریه دانشگاهی "طلوع اندیشه " ارسال شده است ،لطفا در صورت استفاده از این مطلب حتما نام منبع و لینک مطلب را قرار دهید .
3 – منابع استفاده شده در این مطلب : تابناک ، بانک مقالات روان شناسی ، رادیو فردا
4 - بر اساس کنوانسیون حقوق کودکان سن مسئولیت کیفری خاصی پیش بینی نشده است. البته مجازات اعدام برای افرادی که در زمان وقوع جرم زیر 18 سال سن داشته اند را ممنوع اعلام کرده است.
- برچسب ها:قتل ،قتل ناموسی ،ناموس ،اجتماعی ،مسولیت کیفری ،حقوق زنان ،زنان ،جامعه ،مشکل ،ناموسی ،قاتل ،مجازات ،مرز ،فرهنگ ،فرهنگی ،خشونت ،خشونت علیه زنان ،برابری ،کمپین ،اعدام کودکان ،حقوق بشر ،تجاوز ،طلاق ،نامشروع ،سنگسار ،اسید پاشی ،رادیو فردا ،بانک مقالات ،روان شناسی ،تابناک ،پاکستان ،ترکیه ،کردستان ،خوزستان ،قبیله ای ،پدرسالار ،عشیره ،خاندان ،کودک ،کنوانسیون ،
مجید توکلی با لباس زنانه دستگیر شد ! آقایان البسه شخصی اصلا از سلیقه تان خوشم نیامد. چه لباسی بود که تن مجید بیچاره کرده بودید ؟ لااقل می گذاشتید ریش هایش را سه تیغ می کرد ! آخر کدام آدم عاقلی را دیده اید که بخواهد با لباس زنانه فرار کند و ته ریش بگذارد ! و از طرفی کجا فرار کند ؟ وقتی آمار تا هفت جد و آباء اش را پیش پیش در آورده اید.
حتما می خواهید بگویید یک دفعه ای پیش آمد ؟ مجیدی که روزهای زیادی را در انفرادی بوده از ترس بازداشت به سرش زد با لباس زنانه فرار کند . نیست که شما اصلا با زن ها کاری ندارید ! قبول، پس یک بانوی محجبه هم باید آن دور و برها می بود که لباس مجید تنش باشد دیگر ! لباس زنانه از آسمان نمی بارد که ! اگر هم مجید اینقدر وقت داشته که برود لباس زنانه بخرد و بپوشد ، اینقدر هم وقت داشته که فرار کند و برای فرار لباس زنانه نپوشد! حالا آن خانم کجاست ؟ البته معلوم است که می توانید یک آدم دیگر را بیاورید به همه نشان دهید آن هم با لباس مجید ، ولی مسلما آن آدم با حجاب بوده و با این حال حاضر شده برای فرار مجید لباس اش را با او عوض کند، می بینید؟ به همین سادگی معلوم می شود که حتی بین قشر مذهبی هم طرفدار ندارید. نگویید مجید به زور این کار را کرده که اگر کرده بود الان 20:30 خبرش را پاس می داد به خبر 21 و شبکه خبر 24 ساعت زیر نویسش می کرد از آن طرف هم تا یک هفته تیتر همه روزنامه های طرفدارتان همین بود .
حالا از این بحث بگذریم ، فعلا 63 درصد هم برای شما !
- مثل اینکه جدیدا دانشگاه ها ورودی 16 آذر هم می گیرند ! رشته گرامی داشت روز دانشجو با گرایش بسیج . ما که بخیل نیستیم ، خودمان هم حاصل بپذیرش بی حد و حساب دانشگاه ها در دوره ریاست جمهوری آقای احمدی نژادیم ، البته دلیل نمی شود که ما را دانشجو حساب نکنید ! ما هم حق داشتیم وارد سالن شویم ، مثل ورودی های 16 آذر ،ولی نشدیم ، یعنی نگذاشتند ، عکس های یادگاری اشان را هم انداختند،ولی الحق و الانصاف حرکتتان از همتایانتان در سر در پنجاه تومنی متمدنانه تر بود. "این حرکت خوبی است !"
فکر کرده بودند مردم از پشت پرده های 3 متری که جلوی دانشگاه کشیده بودند حقیقت را نمی بینند .چه طنزی از این بالاتر !
- نمی دانم این معاونت فرهنگی دانشگاه چرا احساس شورای صنفی بودن کرده است،یا شاید هم نهاد دیگری احساس شورای صنفی بودن پیدا کرده که با معاونت فرهنگی در میان گذاشته که برگزاری مراسم گرامی داشت روز دانشجو را از نهاد های دانشجویی می گیرد و خودش یک تنه و البته تنهایی ! برنامه گرامی داشت اجرا می کند ؟به آن دسته از معاونین محترم که نمی دانند معاون کجا هستند اعلام می داریم که اینجا دانشگاه است.
- رئیس محترم دانشگاه هم گویا اصلا علاقه ای به دانشگاه ندارد ، شاید به دانشجو ها حساسیت دارد که سعی می کند اینقدر از دانشجو ها دور بماند . به هر حال تا آنجا که من اطلاع دارم ایشان تا به حال به دعوت هیج نهاد دانشجویی پاسخی نداده اند.
- سورنا هاشمی ، علیرضا فیروزی و بهرام واحدی در پرونده ای که در دادگاه با شکایت جناب آقای دکتر مددی برایشان باز شده بود به ترتیب به 1.5 و 1.5 و 1 سال زندان محکوم شده اند . البته گویا آقای مددی به وکیلشان قول داده که رضایت بدهد ، خداوند در بهشت با هرکسی که خواست محشورش کند !
- گویا آقای احمدی نژاد در اصفهان گفته اند که مدرک دارند که آمریکایی ها می خواهند جلوی ظهور امام زمان را بگیرند. یک تکه ای از کتاب های دینی یادم آمد که می گفت "تعیین کنندگان وقت دروغ گویند"... یادش بخیر! حالا گویا دوست خوب همه ما وقتش را که می دانند که هیچ ، حتی می دانند کسانی دارند تلاش می کنند که این اتفاق نیفتد .
- خدا علی کردان را بیامرزد ! با این که جان به جان آفرین تسلیم کرد ، ولی دم مرگش هم با آن وصیت نامه اش اصرار داشت که مدرکش واقعی است . آدم دورغ بگوید بدینسان !
- وقتی وارد سالن الغدیر شدیم و یار دبستانی خواندیم ، متوجه نکته ای شدم ،اگر دقت کرده باشید "یار دبستانی من" انتها ندارد.
پی نوشت :
1 - این مطلب برای چاپ در نشریه دانشگاه ارسال خواهد شد .
2 - اندرز گویان عزیز ، لطفا خونسردی خود را حفظ کنید .
3 - سورنا هاشمی آزاد شد و حکمش یک سال و نیم بیشتر شد!
4 - من بی تو ، تو بی تا !
- برچسب ها:خبرنامه ،طنز ،خبر ها ،طنز خبری ،خبر ،کردان ،عوضعلی کردان ،آکسفورد ،احمدی نژاد ،امام زمان ،امریکا ،دروغ ،مجید توکلی ،لباس زنانه ،زن ،بازداشت ،لباس شخصی ،مسیح علی نژاد ،صدا و سیما ،صدا ،سیما ،معاونت فرهنگی ،دانشگاه زنجان ،زنجان ،سورنا هاشمی ،علیرضا فیروزی ،اتهام ،دانشجو ،روز دانشجو ،16 آذر ،16 ،آذر ،
گویا جناب آقای مهندس (کاغذ پاره است) ضرغامی ، ریاست محترم صدا و سیمای ملت غیور طی یک اظهار نظر انقلابی اعلام فرموده اند :
با توجه به اقدام انقلابی مهندس ضرغامی و در راستای حمایت از تمامی اصناف کشور، طی یک طرح جامع هدف مند ، نظر اقشار مختلف جامعه در مورد زنان را جویا شدیم که برای اجرایی شدن هرچه سریع تر و بدون بررسی بیشتر، خدمت هیئت محترم دولت خدمت گزار ارائه می گردد :
نظرات به ترتیب نزدیکی به محل زندگی شخص مصاحبه کننده :
بقال ( فروشنده خوار و بار) :
زنان نباید برای خرید به خوار و بار فروشی بیایند و اگر به اضطرار مجبور به خرید شوند ، مبلغ کالای خریداری شده را نقد بپردازند، زیرا دین مالی یک زن به مرد خوب نیست قباحت دارد و باعث ترویج فساد و فحشا می شود .
نجار :
زنان برای مراجعه به نجار نیاز با اذن شوهر و تمامی جد و آباء شان دارند ، زنان نباید سفارش کار بدهند ، چون این کار باعث ایجاد نوعی هم حسی می شود که ممکن است تحریک کننده باشد .
قصاب:
دیدن گوشت برای زنان خوب نیست (دلیلش هم به شما مربوط نیست)، در مواقع اضطراری برای خرید از قصابی ابتدا ضیغه محرمیت جاری شود یا اگر زن محصنه است ، شوهرش باید برای خرید اقدام کند یا رضایت نامه کتبی از شوهرش بگیرد با مهر دادگاه و قاضی کشیک به همراه باطل کردن تمبر به مبلغ %5 مبلغ کل خرید.
راننده تاکسی:
زنان باید طوری وارد تاکسی شوند که توجه راننده را جلب نکنند ،طوری که مثلا راننده نگوید زنی وارد تاکسی ام شده است. چون فضای کوچک و بسته ممکن است موجب به حرام افتادن شود . زنان نباید موقع پرداخت کرایه حرف بزنند و باید کرایه شان را به سمت راننده پرت کنند . در صورتی که مردی کنار زنی در تاکسی بنشیند باید تا آخرین لحظه حضور زن در تاکسی هر دو دست هاشان را طوری بالا نگه دارند که راننده از آینه ببیند . اگر زنی روی صندلی جلو نشست ، راننده تاکسی تا پیاده شدن زن باید هر دو دستش را طوری بلند کند که همه مسافران ببینند.
پزشک :
زنان باید تنها نزد پزشک زن بروند ، تنها وقتی ترس از مرگ بیمار یا قطع عضو است دکتر پزشک با اجازه کتبی پدر ، شوهر(اگر محصنه است) ، عمو ، پسر عمو ، پسر دایی ، برادر و جد پدری می تواند ویزیت کند ، اگر هر کدام از افراد ذکر شده به هر دلیل ( اعم از مرگ یا عدم وجود از همان ابتدا) قادر به امضا نباشند ، باید یک نماینده از دادستانی شهر مربوطه با اجازه دادگاه رضایت دهد.
کلید ساز:
چه معنا دارد زن کلید بخواهد ؟ اذن ورود و خروج زن از خانه به عهده ولی اوست.
بیکار :
خیلی خوب است فقط وقتش را بیشتر کنید.
مرکز فروش فیلم و نرم افزار:
بهتر است زن برای حفظ عفت عمومی و حراست از کانون خانواده ، نام فیلم هایی که ممکن است موجب ارتباط صمیمی تر شود را تغییر دهد ، برای مثال به جای درباره الی بگوید : درباره نادر . یا به جای وقتی همه خوابیم بگوید : "وقتی گشت ارشاد بیدار است" یا به جای "دو زن " بگوید : "دو دلاور" ، یا به جای "دیو و دلبر" از "دیو و رستم" استفاده کند.
پی نوشت:
1 – قضیه ما قضیه در گوشه ابوعطا خواندن قورباغه است ، توی یک رود که آبش سر بالا می رود !
3 – اندرز گو،جنبه داشته باش!
- برچسب ها:ضرغامی ،صدا و سیما ،صدا ،سیما ،انقلابی ،انقلاب ،اصناف ،صنف ،بقال ،نجار ،قصاب ،راننده ،تاکسی ،راننده تاکسی ،پزشک ،پزشکی ،کلیدساز ،بیکار ،مرکز فروش ،فیلم ،نرم افزار ،زنان ،رن ،حقوق زن ،طنز ،سیاسی ،سیاست ،درباره الی ،درباره رستم ،رستم ،دو زن ،دلاور ،گشت ارشاد ،ارشاد ،گشت ،پلیس ،نیروی انتظامی ،شوهر ،ابواعطا ،ابوعطا ،
سخت ترین کار دنیا این است که چیزی را که خودت ساختی خراب کنی ، آن هم
چیزی را که سالها چنان با جان دل خشت هایش را روی هم چیدی، حالا خیلی از
خودت محکم تر است ، وای به آن روز که جنسش از عشق باشد . پی نوشت ها : 1
- این داستان به نام خود بنده برای انتشارات سخن گستر فرستاده شده و در
صورت تائیید چاپ خواهد شد ، در آن صورت تمامی حقوق مولف و انتشارات محفوظ
است . در غیر این صورت کپی با ذکر منبع مجاز میباشد . 2 - این متن در تاریخ دهم شهریور 1388 نوشته شده است ، به تازگی اینجا انتقال دادم ، قبلا اینجا بود
میدانم برایت
مشکل است عزیزم ، اگر بیش از تو رنج نکشم کم تر از تو نخواهم کشید . یادت
باشد من هم پا به پای تو این بنا را ساختم ، چه خاطره ها که با هم نداریم
، هر لحظه اش برای من خاطره ای بدیع بوده و هست .
ولی عزیز دلم ، چگونه
حقیقت را پشت عشق به این زلالی پنهان کنیم ؟ من و تو برای هم ساخته نشده
بودیم ، این چشمه زلال به بیابان جاریست و آخر هم جز خاک خشک ترک خورده ،
مثل لب هایم،اثری باقی نخواهد گذاشت.
نه تو شبیه منی و نه من شبیه تو ، حرف یک روز و دو روز که نیست ، حساب سالهاست .
میدانم
که میخواهی بغض کنی با چشم های معصومت به چشمهام خیره شوی ، ولی حقیقت تلخ
است. این جمله معروف لعنتی که سالهاست میخواهیم از چنگش بگریزیم و
نمیتوانیم .
چه بگویم ؟ مرا زشت نهاد بپندار ، اگر آرام میشوی ، فکر کن بازی ات داده ام ، بگذار آدم بد قصه باشم ، اگر آرام میشوی .
فکر
کن به وصال هم رسیدیم ، یک روز ، یک ماه ، روزی میرسید که تضاد به هردو ما
دهن کجی میکرد ، آنوقت تو هم ممکن بود به تقصیر آلوده شوی ، من تحمل این
یکی را ندارم نمیتوانم ببینم تو هم مقصری ، بگذار این یکی را من بردارم و
با خود ببرم ، هرچه ماند برای تو ...
تو هم اگر مرا دوست میداری برو ،
برو و به من فکر نکن ، برو و و زندگی ات را بساز ، خوشبختی تو خوشبختی من
است ، اگر کمک خواستی کمکت خواهم کرد ، درست مثل یک برادر ، یا نمیدانم،
هرچه تو اسمش را بگذاری ...
این جملات را وقتی میگفت که یکی داشت از پیله در می آمد ، یکی هم میمرد ، یکی هم به خیال آزادی از رحم مادر فرار میکرد .
حرف
هایش که تمام شد با کلافگی به اطراف نگاه کرد ، بغض همه جا را گرفته بود
حتی آینه روی دیوار را . این کلمات را نه برای تسلی دادن ادا کرد و نه
برای توجیه کردن ، فقط میخواست درست ترین اشتباه دنیا را با مراسم درخورش
اجرا کرده باشد.
بعد از اندکی تامل ، در حالی که صدای هق هق آرامی می آمد، بلند شد ، صورت حساب را پرداخت کرد و رفت.
حالا میخواهی اسمش را عقل بگذار یا حماقت .
نفیسه بانو مادر بهار بود ، مادرش که نبود ، زاییده بودش ، مثل بقیه .
بهار زیبا بود ؟ بله بود ، ولی ای کاش نبود ، زیبایی اش بلای جانش شده بود. پدر بهار، عبد الله ، کشاورز بود، با مادر بهار در شهر کوچکی زندگی می کردند،بهار هم آنجا بود. منظورم این است که آنجا زندانی بود. زندانی که نبود،شاید هم خودش فکر می کرد آنجا زندانی است.
بهار دوستان زیادی نداشت ، دختر ها زیاد دم پرش نمی شدند، نه که فکر کنید دخترها دوستش نداشتند ، مادرهاشان گفته بودند بهار فاحشه است . ولی من می دانم ، نبود.
چرا ؟ خوب چون بهار را با بهرام دیده بودند. بهرام که بود ؟ خوب می دانم پسر بود ،یعنی چیز بیشتری نمی دانم. در واقع چیز بیشتری نبود که بدانم . آخر می دانید آن زمان ها این طوری بود که پدرها از بهشت می آمدند ، مادرها هم از دنده چپ آن ها،لااقل این طور به نظر می رسید ، اگر هم این طور نبود سن بهار و دخترها اجازه نمی داد که بدانند.
ولی بهار که این طوری نبود ،متاسفانه بهار قبل از این که مردی از بهشت بیاید زاده شده بود ، یعنی مثل بقیه دخترها منتظر کنده شدن از دنده چپ هیچ مردی نمانده بود.
بقیه دختر ها زاده نشده بودند، در برزخ منتظر یک مرد بودند که بیاید و از دنده چپش بیرون بپرند.
لابد می پرسید پس در این دنیا چه کاره بودند ؟ راستش را بخواهید خودشان هم نمی دانستند ولی بهار می دانست، آن ها ناموس بودند، ناموس چیست ؟ نمی دانم، فقط اینقدر می دانم که اشیایی هستند که مردها وقتی بهانه ای برای دعوا ندارند به آن ها متوسل می شوند ، اگر هم زورشان به حریف نرسید سر همین ها دق دلی اشان را خالی می کنند .
جرم دوم بهار این بود که نگذاشته بود پدرش دوتا ناموس داشته باشد و یعنی زود وارد مهلکه شده بود و همه چیز را که باید طبق سنت پیش می رفت ، خراب کرده بود در واقع یک مردی دنده چپش باد کرده بود و می خواست بهار از آن بیرون بزند و پدر بهار هم راضی شده بود که بهار حاضر نشده بود ، حرف هایی زده بود که پدرش فهمیده بود بهار دلش نمی خواهد از دنده چپ کسی بپرد تو یک زندگی که مال خودش نیست.
وقتی بهار ابن گونه حرف زد، پدرش ترسید ، نه که بترسد، همین طوری فکر کرد نکند قبلا بهار به جای این که منتظر باشد تا از دنده چپ کسی بیرون بیاید با کسی معاشرت کرده ، دیگر فکر کردن لازم نبود ، یعنی در قاموس پدرهای آن زمان از همان اولش هم فکر کردن لازم نبود . این حرف ها یعنی ناموس بی ناموس ! پدر نگران شد ، عصبانی شد ، کتک زد ، سکته کرد ولی نمرد ! وقتی چشم باز کرد اولین کسی که دید بهار بود ، داشت گریه می کرد ، دوتا چهارواداری نثارش کرد. بهار رفت آشپزخانه . عبد الله از ته دل خوشحال بود ، برای بهار ؟ نه! برای این که نمرده بود، آخر تازگی ها یک دنده چپ اضافی در آورده بود که کم کم داشت چرکی می شد تا ورم کند و بترکد . اگر خدایی نکرده ناکام از این دنیا می رفت چه می شد ؟
با این حال وقتی روی بهار را می دید آه و ناله سر می داد که ای وای ! خدا این چه ذلت و نکبتی است ، چرا مرا نکشتی و راحت نکردی ، مرا بکش که از این به بعد دنیا برای من چون زهر تلخ است . بهار وقتی می دید صدای پدر هر روز رسا تر می شود ته دلش قند آب می شد . پدرهم وقتی بهار بر بالینش نبود زیر لب کلی استغفار می کرد که اشتباهی دعاهایش مستجاب نشود.
روزها گذشت و صدای پدر بهار رساتر از همیشه گشته بود . بهار هر روز سوپ مقوی و سبک می پخت و به مادرش می داد که به پدرش بخوراند ، پدر هول هولکی سوپ را سر می کشید و سبزی تازه را می خورد و به پشتی تکیه می داد و برای هضم بهتر غذایش هم که شده دوباره آه و ناله سر می داد ، خوب ، بهار چه می کرد ؟ لبخند می زد ، با خودش فکر می کرد که فردا جو سوپ را بیشتر کند یا سینه مرغ در سوپ بریزد. ولی نه فقط این نبود ، یاد بهرام هم می افتاد ، به بهرام گفته بود پدرش زیاد کار کرده و مریض است،بنابراین فعلا دیدار و نامه نگاری در کار نیست. بهرام هم اولش سرگمه هایش در هم رفته بود ولی چند دقیقه بعد با اکراه قبول کرده بود.
دو هفته ای از این ماجرا نگذشته بود که وقتی بهار چادر سیاه ضخیمی را که مادربزرگش از کربلا آورده بود ، سرش کرده بود تا برود جو و مرغ و سبزی بخرد ، بهرام سر راهش سبز شد ، بهرام بی تاب بود ، می خواست با بهارش حرف بزند.
بهار اخم کرد و با ایما و اشاره به بهرام گفت که برود ، نرفت ، بهار مجبور شد با بهرام حرف بزند ، تشر زد که چرا سر راهش سبز شده است . غافل از این که اقدس خانم یکی از زن های محله آن ها را از دور دیده بود.
اقدس خانم چهارمین صیغه حاج آقا بود ، حاج آقا اسمش نعمت الله بود . اقدس خانم در پانزده سالگس چشم باز کرده بود که دیده بود از دنده چپ یک مرد چهل ساله بیرون زده است ، بیست سال از آن زمان می گذشت. اقدس چند ماهی بود که حاج آقا را ندیده بود ، حوصله اش هم از بیکاری سر رفته بود.پس از قوه تخیلش که به لطف تنهایی و بیکاری ورزیده شده بود ، کمک گرفت و داستانی نیمه ا.ر.و.ت.ی.ک. از این جریان پرداخت و برای نفیسه بانو تعریف کرد . نفیسه بانو دلش گرفت ، چشمانش سیاهی رفت اما ترسید چیزی به پدر بهار بگوید.
اقدس خانوم که چند روزی بود گوش خوابانده بود و منتظر صدای جیغ و داد و کتک کاری از منزل عبدالله بود،وقتی دید صدایی از خانه مشهدی عبدالله در نمی آید ، دست به کارشد . می پرسید چرا ؟
چون حاجی تلویحا به اقدس گفته بود که دیگر پول نفقه دادن به اقدس را ندارد و اقدس خانم باید جول و پلاسش را جمع می کرد که صیغه طلاق جاری شود . از طرفی عبدالله هم بدش نمی آمد یک زن نسبتا جوان و فربه از دنده اش بیرون بپرد و بیفتد وسط خانه اش آن هم بدون اهل و عیال که مزاحم دل دادن و قلوه گرفتن آن دو شوند .
راستش را بخواهید سربسته این موضوع را به اقدس گفته بود و ناز و ادا تحویل گرفته بود و حاجی هم که خودش داشت شر را کم می کرد . خلاصه اقدس خانم یکی دو شب هم به ماجرا پر و بال داد،یکی کند و دوتا چسباند و یک داستان شسته رفته ساخت و پرداخت و با کلی "استغفرالله" ، "نعوذبالله" ، "خدا به دور" ، "آخر الزمان شده" ، "کرم از خود درخته" ، "خدا داند " و ... به خورد خاله شلخته ها و خانم باجی های محل داد و آن ها هم عقده دوری شوهرهاشان را توش اضافه کرد کردند و نمک تخیل به آن افزودند و در گوش هم خواندند .
بعضی ها هم برای بازشدن سر صحبت و معاشرت شب جمعه آن را نم نمک در گوش شوهرهاشان خواندند و شوهرهاشان هم در قهوه خانه یا بیخ دیوار برای خالی نبودن عریضه هم که شده آن را با عریانی خاص مردها برای هم تعریف کردند. تا این که ماجرا که حالا دیگر تبدیل به یک صحنه شهوانی از عقده های فروخرده تعداد زیادی آدم شده بود به گوش عبدالله رسید . عبدالله به خانه آمد ، بهار را اینقدر کتک زد که خون بالا آورد و سرش گیج رفت ، افتاد و بیهوش شد و دو روز در درمانگاه ماند و بعدش مرد. وقتی بهار رفت ، زمستان بود . پدر، مادر را طلاق داد ، بهار بود که پدر اقدس را صیغه کرد و تابستان بود که یکی از دنده چپ بهرام بیرون زد .
پینوشت ها :
1 - این داستان یک سال پیش نوشته شده است .
تقدیم به دوست بسیار جوانم که فعال زنان است،به امید موفقیتش .
2 - سورنا هاشمی،دانشجوی دانشگاه زنجان دیروز عصر برای چندمین بار بازداشت شد.
3 - استفاده از مطلب منوط به ذکر منبع همراه با لینک مربوطه است.
4 - درصدد ساختن کتاب موبایل برای داستان هایم هستم
5 - دوستان نظر یادتان نرود .
در قسمت قبل دیدید كه لنگه كفش مذكور چگونه به ارتباطش با محافل
صهیونیستی اعتراف كرد و همچنین از اصل و نسب این عامل مزدور باخبر شدید ،
لازم دیدیم كه ابتدا كمی با فردریش نایك كه یك سرمایه دار بزرگ یهودی است
آشنا بشید كه بدانید این لنگه كفش،خود قربانی توطئه ای شوم بوده و از همان
ابتدای كودكی تحت تعلیم آموزه های صهیونیستی قرار داشته است. پینوشت ها : 1 - قسمت اول اعترافات یک لنگه کفش را میتوانید اینجا بخوانید. 4 - و اما پس از چندین ماه فعالیت در سرویس بلاگفا حال به دلیل مشکلات فراوان مجبور به ترک بلاگفا و ورود به میهن بلاگ شدم. تمامی مطالب وبلاگ بلاگفا به اینجا انتقال یافته و دامین به این وبلاگ وصل خواهد شد.
فردریش
نایك ، پدر رسانه ای صهیونیزم ، فردی بود كه برای اولین با دادن مبلغ های
كلان خودش رو به ستارگان خود فروخته ای همچون دیود بكهام و رونالدینیو
پوشاند و به این صورت بود كه شهرت بدست آورد ،تا اون را برای اهداف شومش
به كار بگیره.
البته نایك خود عضو دون پایه ای از لابی
صهیونیستی بود ، افرادی مثل دیوید پپسی ، نیكلای نستله و حتی یوهان اینتل
چهره های شاخص این لابی قدرت صهیونیزم هستن ، نظریه پرداز این گروه كسی
نیست جز فیلیپ موریس ، كه در واقع پایه گذار صهیونیزم كالا مدار و ارائه
دهنده فرهنگ سرطان در بین جوامع جهان سوم است .
حال می پردازیم به بقیه اعترافات :
- خب خوش میگذره ؟
- بله ، البته آنجا اش كه من را به زور پای آن مانكن كه شماره پایش چهار شماره از من بیشتر بود كردید ، یك خورده درد داشت.
- به هر حال اینها همش برای خودته ،می دونی كه هادی جان ما بهت علاقه داریم ...
- بله می دونم ، من فقط برای خالی نبودن عریضه گفتم .
- خب ، میگفتی ، داشتی می دویدی ...
-
بله داشتیم می دویدیم كه همسرم محبتش به جوش آمد و آمد طرف من ، آن جا بود
كه صاحبمان پخش شد روی زمین و من دیگر یادم نمی آید چه شد ، وقتی چشمانم
را باز كردم وسط خیابان تنها بودم. از دور دیدم چند نفر ریخته بودند سر
صاحبم. گمان كنم آمده بودند ببینند احیانا صدمه ندیده باشد ،خلاصه بعد ها
فهمیدم در اثر همین اتفاق دچار مننژیت شده و فوت كرده است .
- خدا از سر گناهان همه بنده های گناهكارش بگذرد ، خب می گفتی :
-
بله ،من ماندم تنها وسط خیابان شلوغ ، سریعا خودم را به باجه تلفن عمومی
رساندم و از بالا سری ام كسب تكلیف كردم،گفتند فعلا برو یك جایی مخفی شو
تا بعدا كه توسط رابطمان باهات تماس می گیریم. اسم رمزمان هم شد
" تقلب "،قرار شد هر روز راس ساعت 12 بروم پارك لاله منتظر باشم تا ساعت یك بعد از نیمه شب تا بلكه رابط بیاید .
- خب ، رابط كی آمد ؟
- یك روز قبل از حمله به آقای صفار .
- تا اون موقع چه كار می كردی؟
-
پراكنده در اغتشاشات شركت می كردم ، خودم را پرت می كردم طرف شیشه مغازه
ها و بانك ها ، به مردم یواشكی تیپا می زدم كه به هم دعوا كنن ، كفش های
دیگه به خصوص خانم ها رو اغفال می كردم به هر حال آدیداس بودم .
- رابط كه بود ؟
- وقتی آمد باورم نمی شد،ولی وقتی اسم رمز را گفت مطمئن شدم كه خودش است ، آقای "م.م"
- بله می دونستیم ، خواستم ببینم راست می گیی یا نه .
- خب نه الکی گفتم آقای " م.ك " بود ، ها ها ها ...
- سروان ، ایشون رو ببر بده دست فری شلیك ، یک دست گل كوچیك بزنید حالش جا بیاد .
- بابا چرا بی جنبه بازی در میاری ، شوخی كردم ،آقا اشتباه كردم ، ببخشید ...
- مگه من باباتم باهام شوخی می كنی ؟
- ببخشید ، غلط كردم .
- باقیش رو بگو .
-
بله ، ایشون اومد به من گفت ماموریت اینه كه بری دانشگاه ... و منتظر
بمونی ،هروقت آقای صفار اومد خودت رو پرت كن طرفش،ما هم از این طرف قضیه
رو تو بوق و كرنا می كنیم ، من رفتم اونجا و بقیه اش رو هم كه مستحضرید.
-
بله میدونم ، اینجا رو لقد كن ، و اینجا رو ، و این صحفه رو . خب ،پروندت
میره دادگاه،بعدشم از بند آویزونت می کنن تا بمیری تا اون موقع بندازیدش
تو قوطی جفتی ، با اون كفش ملی قاتل كه خودش رو كرده بود تو حلق
صاحبش،بندهاشون رو هم ببند به هم ...
2 - بازجویان محترم ، بنده هر وقت که شما امر کنید توجیه هستم !
3 - دوستان عزیز ، این مطلب برای نشر در نشریه دانشگاه ارسال شده است ،
استفاده از مطلب تنها با ذکر نام منبع + لینک مربوطه بلامانع است.
از تمامی دوستانی که در وبلاگ قبل نظر داده بودند تشکر می کنم و بابت این که نتوانستم نظرات را منتقل کنم معذرت خواهی می کنم.
- برچسب ها:فردای روشن ،طلوع اندیشه ،لنگه کفش ،صفار هرندی ،انقلاب مخملی ،انقلاب نرم ،کیهان ،اعترافات ،اعتراف ،بازجویی ،طنز ،سیاسی ،سیاست ،
حتما افراد زیادی را در
آشنایان و یا دوستان و حتی خیابان ها یا مراکز فروش دیده اید که لباس های
گشاد به تن کرده اند.اگر هم تا به حال به این چنین افرادی بر نخورده اید ،
حتما تلویزون و "شوک" معروفش را حد اقل یک بار دیده اید، این برنامه پر
است از این جور آدم ها ، شاید خیلی هاتان هم به این جور آدم ها خندیده اید
و لباس هاشان را مسخره دانسته اید.شاید هم تحت تاثیر شوک ! کلی به این آدم
ها بد و بیراه گفته اید و آن ها را شیطان پرست خوانده اید ، این آدم ها
متعلق به یک خرده فرهنگ به نام "هیپ هاپ" اند ، شاید "گرافیتی" هاشان را هم روی دیوار ها دیده باشید... ولی یک لحظه صبر کنید ! (گردنبند باند "صامت" یکی از گروه های رپ فارسی) پینوشت : 1 - این مطلب برای چاپ در نشریه دانشگاهی ارسال شده است . استفاده از مطلب تنها با ذکر منبع با لینک مربوطه بلامانع است .
بله
؛ درست خواندید ، راننده تاکسی های تهران با آن لحن معروف صحبتشان ، بالا
شهری ها ، بچه های پایین شهر، یا اصلا همین اراذل و اوباش که "دم موشی"
میگذارند و جای تیغ روی صورت و دستانشان مانند درجه نظامیان رده بندیشان
میکند ، قشر متوسط جامعه ، خاله خانم باجی ها که برای دختر های دم بخت
خواستگار پیدا میکنند یا حتی در همین دانشگاه های خودمان ، در همین
خوابگاه های دانشجویی همین قضیه معروف "ترم بالایی" و "صفری" و نظمی که
اینگونه پدید آمده و افرادی که بر اساس آن رده بندی میشوند، همه و همه
خرده فرهنگ هایی را در داخل فرهنگ اصلی جامعه تشکیل داده اند.
براساس
تعریف :"خرده فرهنگ بر دستگاهی از ارزشها، سلوكها، شیوههای رفتار و طرز
زندگی یك گروه اجتماعی كه از فرهنگ مسلط جامعه مفروض، متمایز ولی با آن
مرتبط است، اطلاق میشود. خرده فرهنگها غالبا متأثر از طبقه اجتماعی
هستند، بطوری كه میتوان گفت هر طبقه اجتماعی یك خرده فرهنگ است؛ البته
هر خرده فرهنگی لزوما یك طبقه اجتماعی محسوب نمیشود؛ زیرا طبقه اجتماعی
(Social Class) همیشه دلالت بر قشربندی عمودی دارد. یك طبقه متضمن مفهوم
«بالاتر» و «پائینتر» است؛ در حالی كه خردهفرهنگ همیشه چنین مفهومی را
در خود نمیپروراند."
چند خرده فرهنگ درجهان وجود دارد ؟ کسی
نمیداند ، حتی نمیتوان ادعا کرد که خرده فرهنگ های ایران شناسایی شده اند
، خرده فرهنگ ها به سرعت و با رشد اجتماعی ، اقتصادی ، تکنولوژیکی ، حتی
به دلیل اعتراض (مثل خرده فرهنگ هیپ هاپ) زاده میشوند ، تغییر میکنند و به
مکان های دیگر سرایت میکنند و حتی میمیرند . ولی میتوان گفت که هر قومیت
در جهان تشکیل یک خرده فرهنگ را میدهد.
برای مثال : شاید برای
شما پیش آمده باشد که از محل زندگی تان به جای دیگری سفر کنید ، آنجا به
رفتاری برخورد میکنید که مخصوص همان جاست ولی به نوعی با فرهنگ جامعه
ارتباط دارد ، برای مثال رسم های عروسی،عزاداری ، مهمانی رفتن و مهمانی
گرفتن و ... نوع پوشش و لباس های محلی اقوام و حتی گویششان همگی جزو خرده
فرهنگی است که آن قوم به آن تعلق دارد.
مفهوم دیگری كه در
ارتباط با خرده فرهنگ مطرح میباشد ضد فرهنگ است. "ضد فرهنگ، خرده فرهنگی
است كه ارزشها و هنجارهای شیوه زندگی آن اساسا با فرهنگ حاكم در تضاد است.
چنین گروهی آگاهانه برخی از مهمترین هنجارهای جامعه بزرگتر را رد میکند
". مثلا : خرده فرهنگ هایی که به دشمنی با دین اکثریت یا اقلیتی برخیزند
یا یک سنت فراگیر در فرهنگ غالب را به چالش بکشند ، گروه هایی که آگاهانه
سعی در از بین بردن یا وارونه جلوه دادن تاریخ یک کشور دارند،گروه های
نژاد پرست و گروه های جدایی طلب در قومیت های یک سرزمین واحد که دارای
فرهنگ غالب واحدی است ، نمونه هایی از ضد فرهنگ ها هستند .
روابط
بین خرده فرهنگ ها و جوامع مختلف و آسیب شناسی خرده فرهنگ ها چنان پیچیده
است که در این مطلب کوتاه نمی توان در مورد همه آنها بحث کرد ، برای مثال
این که خرده فرهنگ ها چگونه به جوامع مختلف سرایت میکنند یا از میان
میروند ، با به تعبیری ساده تر چگونه است که" رپ" فارسی به وجود می آید و
چرا دیگر از لوطی های زمان قاجار با آن دستمال هاشان خبری نیست، بسیار
پیچیده است، این بحث را چندین رشته از جمله: جامعه شناسی ، مهندسی شبکه
های اجتماعی ، روان شناسی و ... از جنبه های مختلف مورد بحث و بررسی قرار
میدهند .
در این مطلب سعی شده است که دیدگاه تازه ای به سوی
اجتماع برای شما ایجاد شود و به پدیده ها و "خرده فرهنگ" های جدید اجتماعی
را نه به عنوان یک انحراف بزرگ یا تهاجم دشمنان ، که به عنوان یک خاصیت و
مشخصه جامعه ای بنگرید که مانند یک موجود زنده همواره در حال تغییر و تحول
است .

