دوالپا - دوالفا هم گفته شده – موجودی است از دسته دیوان که هیبتی چون آدمیزاد دارد و سر راه رهگذران نشیند و زاری کند که "فلانی من پای رفتن ندارم ، مریض و علیل گشته ام ، مرحمتی فرما مرا بر گرده خویش گیر و به دروازه شهر رسان ..." ، چون آن بخت برگشته وی را سوار کند ، دوالپا پاهای خویش را که هر کدام 40 ذرع است نمایاند و چون طناب دور گردن قربانی پیچاند، سخت استوار، طوری که خلاصی از آن میسر نباشد و گوید که کار می کن و دست رنجت به من بده، و تا پایان عمر بر گرده آن شخص سوار است ...
کتاب "عجایب المخلوقات" را بست ، چند ثانیه ای به جلد چرمی، رنگ و رو رفته و زهوار در رفته اش نگاه کرد ، خشم بی اندازه ای وجودش را پر کرد، کتاب را با تمام توانش به طرف دیوار جلویش پرتاب کرد، کتاب در هوا باز شد و برگ برگش رقصید و در هوا پیچ و تاب خود و بدون این که به دیوار کاه گلی بخورد روی نمد رنگ و رو رفته و وصله شده و گله گله سوخته ای که برای خالی نبودن عریضه بر روی خاک متعفن و نمور پهن شده بود مالیده شدو ایستاد، چنان صحیح و سالم و بسته که گویی جنگاوری باشد که اسبی را پی کرده و عقب نشسته و در انتظار افتادن اسب است تا سوارش را هلاک کند .
دوالپا بلند شد ، البته بلند شدن اش که میسر نبود ، روی دوازدهمین زانویش ایستاد ، یاد گرفته بود روی دوازدهمین زانو که بایستی می شوی هم قد یک انسان معمولی . بقیه پاهایت را هم تا می توانی جمع می کنی پشتت ...
با خود گفت : " آدم های لعین و خود پسند ، ما دیو و شیطانی شدیم و شما خوب ؟ شما خوبی هستید و فر ایزدی دارید ما شده ایم همکار ابلیس و همدم اهریمن ؟ اگر به گرده کسی سوار شدم به خواست خودم که نبود ، من همین یک کار را بلدم ، خلقت ام این بوده شما چه پلید ها ؟ به این می نازند که نمی دانم اشرف است چی است ؟ مخلوقات اند ، مرده شور ریخت تک تکتان را ببرد ، خودتان کم بر گرده هم سوار می شوید ؟ همه تان روی گرده هم نشسته اید ، آنوقت دوالپا وبال شده ؟ آخر بعضی وقت ها می بینم چنان بر گرده طرف سوارید و خودش هم نفهمیده است که شرمم می شود به خودم بگویم دوالپا ، از خودتان نمی گذرید وای به حال حیوان ها ، بر گرده هر بدبختی که چهار دست و پا راه میرفت و زمین نمی زد و نمی درید سوار شدید . آن وقت شما زالو صفت ها برای من کتاب می نویسید که دوالپا دیو است چون که چسبید نمی توان از دستش خلاص شد ؟ دوالپا شرف دارد به آن آدمی که هزار نیرنگ سوار می کند تا سوار هر مخلوقی شود، حتما که نباید سوار گرده شوی ! نانت را که بدهند ، خودت لم بدهی زیر سایه بگویی فقیرم ، یا با کلک و دروغ همه را بفریبی و بدوشی هم می شوی انگل. خود پسند ها مرد به زن ، بزرگ به کوچک رحم نمی کنند بعد به دوالپا می گویند دیو ، به عقرب می گویند کینه ای ، به گرگ می گویند درنده! "
به همه زمین و زمان لعن فرستاد که آخر این هم زندگی است ؟ خداوندا آخر این هم کالبد بود که روح ما را درونش ریختی ؟ آخر خدایا گناه که نکرده ام ، اصلا اگر صحبت گناه ازلی باشد که آن را هم آدم کرده ! چرا هرچه بدی است به ما نسبت می دهند ، آخر خدایا من دوالپا که از خیلی ها درست کار تر بودم ! آن پیرمرد که دست نداشت ،مگر من نبودم که دست اش شده بودم و صبح تا شب بر گرده اش بودم و هرچه می گفت می کردم تا وقت مرگش فرا رسید ؟ مگر من نبودم که هنگامی که دیدم جوانک نمی تواند مرا بکشد آمدم پایین و گفتم برو خدا به همراهت ؟ پس که بود که یتیم که می دید سوارش می کرد برگرده اش و 40 ذره بالایش می برد که ادای لک لک در بیاورد ...؟ آن روز سیل چند نفر بر گرده من ماندند و سیل نبردشان ؟ آن وقت که دیدم مرکوبم تهی دست است که بود که بر گرده اش کار می کرد و پولش را به او می داد که فلانی بخور و نمیر که خدای ما هم بزرگ است ؟ حالا من پلید شده ام ؟ لابد آدم هم خوب شده ؟ آن آدمی که نیمی از ما را در بیابان با نیزه و تیر کمان به جرم نکرده سقط می کند و پوستمان را به نام چرم پلنگ می فروشد و از چرم پایمان دوال برای گاری اش می سازد ؟ یا آدمی که نمی گذارد بچه هایمان در بیابان فریاد بکشند و این طرف و آن طرف بدوند چون می گوید صداشان آدم را دیوانه می کند ؟ یا اشرف مخلوقاتی که آتش می اندازد در خانه هامان که بسوزیم ؟ مادر خدا بیامرزم چه ؟ که چون خواستند "از سر بازش" کنند به او زهر خورانده بودند . قاتل اش آنقدر با او حرف نزده بود که بداند با یک قسم به جان بچه هایش پاهایش سست می شود و به صدقه سر فرزندش آرام و بی سر و صدا پایین می آید ...
و سه روز درتب می سوخت تا جانش را قی کرد و همه آن سه روز مرا قسم داد که از آدم ها حلایت بگیرم .
یاد کودکی اش افتاد ، وقتی شبیه آدم ها بود و هنوز پاهایش 40 ذرع نشده بود و تمام قد که می ایستاد می شد یک ذرع و نصفی ، می رفت و در بیابان بازی می کرد ، بین آن بوته های خار شتر بی قید و آزاد این طرف و آن طرف می پرید .حتی بین بچه های انسان هم رفت و یکی دو روزی بازی کرد، تازه داشت دوست پیدا می کرد و در جمعشان جا می افتاد که یک زانویش سست شد و پایش برعکس خم شد و همه چیز را به باد داد ،وقتی همه فکر کردند که پایش شکسته و سراسیمه آمدند و چون زانوان متعدد و کوچکش را دیدند چون موجودات وحشی به سویش حمله ور شدند، دیگر چیزی یادش نمی آمد آنقدری یادش مانده بود که اثر سوختگی بر پشت اش ماند و هنوز هم یادگار آن زمان بر پشتش است .
یاد قربان صدقه های مادر افتاد که همیشه می گفت قربان پای یک ذرعی ات شوم ، الهی دردش بیفتد تو تن من ، عاقبت به خیر شوی پسرکم ... " آخر مادر جان مگر دوالپا بودن، عاقبت خیر دارد ... ؟ "
یک بار که این را گفت، مادر خیلی غمگین شد و اشک از گوشه چشمش غلتید. با لچک جلو اشک را گرفت و گفت :
" آرزوی خیر که می توانم بکنم پسرکم ؟ "
پی نوشت :
1 - تمامی حقوق مادی و معنوی (+) !
2 - گوش هایمان باز سوت کشید ...
3 - دیر به دیر آپ می کنم ، خودم می دونم و شرمنده ام.

نوروز رو به همه شما تبریک می گم . سال خوبی داشته باشید .
- عمو زنجیر باف !
4-مرد فقیری که همسرش سرطان دارد برای تامین دارو های همسرش به داروخانه ای دستبرد می زند و فروشنده را می کشد و حالا بازداشت شده ... نتیجه نظر سنجی این سوال را با شرکت 53 نفر در اینجا (+) ببینید !
- برچسب ها:عمو زنجیر باف ،مینیمال ،فتنه ،شهید ،صدا و سیما ،دروغ ،
تبلیغات
